تبليغاتX
همیشه 2

نگاهی به: زنگار بشر

اثر: فیلیپ راث

ترجمه: فریدون مجلسی

نشر البرز

             

 « تصور می کنم هر تغییر عمیق در زندگی متضمن این است که انسان به کسی بگوید: تو را نمی شناسم»

                                                              فلیپ راث . زنگار بشر

 

  ژان بودریار در کتاب معروف خود آمریکا * با اشاره به کم فروغ و عامه پسند شدن شهرت و اصولا امر قهرمانانه در آمریکا می نویسد: « یکی از مشکلات خاص آمریکا شهرت و نام و آوازه است، علت این امر هم کمیابی مفرط آن در این ایام است، و هم در عین حال عامه پسند و همگانی شدن مفرط آن « در آینده هر کس به اندازه 15 دقیقه مشهور خواهد بود» و این حرف درست است. برای مثال مردی را در نظر بگیرید که سوار هواپیمای اشتباهی شده و به جای اوکلند، واقع در نزدیک سانفرانسیسکو، از آکلند، پایتخت نیوزلند، سر در آورده است. این واقعه او را به قهرمان روز بدل کرد. همه با او مصاحبه کردند و در حال حاضر سرگرم ساختن فیلمی درباره او هستند. در این کشور، نه والا ترین فضیلت ها، و نه عمل قهرمانانه، بلکه ماهیت غیرعادی کم اهمیت ترین سرنوشت هاست که به شهرت می رسد. بنا براین، جای کافی برای همه وجود دارد؛ چون هرچه کل این نظام همرنگ تر می شود، تعداد میلیون ها نفری که وجه تمایز خیلی کوچکی دارند افزایش می یابد. کمترین نوسان در الگوی آماری، کوچک ترین هوس یک کامپیوتر کافی است تا یک فقره رفتار نابهنجار، هر چند پیش پا افتاده، را در درخشش ناپایدار شهرت غرق کند.*»

کلمن سیلک استاد یهودی متون کلاسیک روزی برای مورد خطاب قرار دادن دو غایب تصادفا سیاه پوست کلاس خویش از لفظ «اشباح» استفاده کرده و همین نقطه مانند نقطه حاد یک اپیدمی در رمان 530 صفحه ای فیلیپ راث مورد بررسی واقع می شود .

اگر بتوانیم گستره ای از ضیافت ها و مراسم  فرانسوی اوایل قرن بیستم را هچون بستری برای استقرار "در جستجوی زمان از دست رفته" مارسل پروست فرض کنیم بستر رویدادهای رمان فیلیپ راث را می توان  گستره ای از فضای امریکایی به شمار آورد. اگر بتوان نقطه و یا هسته بیمارگون اثر پروست را بی تابی برای بوسه شبانه مادر به شمار آورد در رمان راث ما به کرات با یک رسوایی مواجهیم. « تابستان 1998 بود که همسایه ام کلمن سیلک – که حدود بیست سال استاد متون کلاسیک در کالج آتنا در نزدیکی خانه ما بود و همچنین شانزده سال به عنوان مدیر آن دانشکده خدمت کرده و دو سال پیش باز نشسته شده بود – محرمانه به من گفت که در سن هفتاد و یک سالگی، با مستخدمه نظافتگر سی وچهارساله ای که در آن کالج کار می کرد سرو سری دارد. 8»

سئوال اصلی در رابطه با این اثر شاید به این موضوع  باز می گردد که چگونه می توان از خلال نوشتاری که به شفافیتی که در سایه پراگماتیسم آمریکایی رشد و نمو کرده به ابهام و نقطه ء کوری نامتعین پرداخت. چگونه می توان منطق بازار و رسانه را در پیوند با جریانهای کاملا تو در تو به جایی تاریک و پستو مانند سوق داد. پاسخ به این سئوال به نوعی ما را در بازخوانی نمایشی از شرودینگر قرار می دهد نمایشی که بیننده در آن هیچ گاه به زنده و یا مرده بودن گربه درون جعبه اطمینان نمی یابد. روش راث گونه ای از الصاق و ضمیمه گی را در بر می گیرد. یک داستان سر راست چیزی شبیه همان قطعه بالا در مورد کلمن سیلک  قهرمان رمان طرح شد را در نظر بگیرید و سعی کنید با الصاق دسته ای از روایات تفسیر این رویداد را کاملا تغییر دهید. اولین کار یا بهتر است که بگوییم بهترین کار شاید نقل داستانی در مورد این شخص باشد که او را یک رنگین پوست ریا کار جلوه دهد و بعد پایه های آنچه در باره اعتقاد دینی (یهودی) که در مورد او گفته شده را سست کرد و بعد کلی شائبه و تبصره به این پاراگراف افزود و با هر قدم افشاگری را در مورد او به جایی رساند که  آن تصویر شفاف و توصیف کامل اولیه به تصویری محو از خلال فیلترها و رویدادها بدل شود. حتی می شود در جایی از کار یک سرباز دیوانه و سرخورده که از جنگ ویتنام بازگشته را وارد قصه کرد و با تبانی با او شخص اول رمان را به قتل رساند و جاذبه های یک ماجرای پلیسی را با یک شرح حال تو در تو در هم آمیخت و به سرعت بر قطر و تعداد صفحات افزود. اما چیزی که به عنوان مولفه اصلی دائم در متن به تکثیر و بازتولید خود مشغول است را می توان در سایه مفهومی (هگلی - ژیژکی) امر استثناء مورد باز خوانی و تحلیل قرار داد. همه چیز در زنگار بشر به گونه ای با این مسئله  یعنی مستثنا شدن از یک کلیت نظم  پذیرفته و سامان می یابد و از این روست که قصه به سمت فردیتِ نقاط برجسته ای که معمولا به شکل یک رسوایی تجلی می کنند نشانه رفته و یا بهتر است که بگوییم با یک شرط  بر سازنده نسبت به  کلیت خود رابطه ای انتقادی بر قرار می کنند و در پیوندی چند جانبه قوطه ور می شود. « در چهارده سالگی در جریان استیضاح نیکسون با سرو صدا از او حمایت می کرد، در حالی که بقیه آنها خواهان آن بودند که رییس جمهور به زندان ابد محکوم شود. در شانزده سالگی به یک یهودی افراطی اورتودکس تبدیل شد در حالی که بقیه آنها، که رویه خود را از والدین ضد خاخام بازی و آزاد اندیش خود کسب کرده بودند، فقط اسماََ یهودی بودند نه بیشتر، در بیست سالگی مرتد شده بود، و پس از اینکه یک دو جین مشاغل گوناگون را به دلیل برتر انگاری خود از دست داده بود، کشف کرده بود که شاعری روایی است.92»

شاید در این جا تا کید بر این نکته ضروری به نظر برسد که قهرمان اصلی رمان "زنگار بشر" فیلیپ راث  بیشتر از هر چیز یک رسوایی و یا سوء تفاهم ویرانگر است که از بر خورد سطوح مختلف آگاهی، تاریخ و نژاد در یک کولاژ گسترده مثل جامعه آمریکا پدید آمده است.

 

 

پی نوشت ها

* آمریکا / ژان بودریار / عرفان ثابتی / نشر ققنوس/ ص80

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در شنبه 29 دی1386 و ساعت 22:11 |

 

نگاهی به اقلیما

 به کارگردانی: محمد مهدی عسگرپور                              

                 

 

  اقلیما با تصویری قابل تامل آغاز می شود طوری که می توان تا انتهای کار این تصویر آغازین را موضوعی مسئله دار برای تمام رخ دادها  که به کلیتی از دست رفته می انجامند مربوط دانست. تماشاگر در ابتدا موزیک جنوبی را در حالی به سطح کاملا آینه گون و شط مانند سقف اتومبیل در حال حرکت الصاق می کند که بعد از چند لحظه به شکل کاملا هنرمندانه ای متوجه فریب خود در برخورد با یک توهم بصری شده است. گوشزد کردن این نکته که شفافیت می تواند بیش از هر چیزی حتی بیش از تاریکی تاویل را سرگردان کند مسئله ایست که باید در مورد این اثر حتما" در نظر گرفته شود. اگر بتوان ایده کلی اثر را ( طرح و توطئه برای بیمار جلوه دادن  یک زن ثروتمند و ...) به «پرده آخر» واروژ کریم مسیحی نزدیک کرد با تفاوت فاحشی در ارائه این طرح در اقیلما مواجه خواهیم بود که می توان آن تفاوت را به این شکل مطرح کرد. در "پرده آخر" بیننده از ابتدا در جریان اجرای نقشه  قرار می گیرد، مصالح و امکانات آن را می سنجد و به پایان بازی می اندیشد. اما در اقلیما او با چیزی که می بیند فریفته می شود. اگر مسئله "پرده آخر" را بتوان با یک کلمه به سرانجام قابل قبولی تقلیل داد آن کلمه « نمایش » و یا مفهوم کلی تر«بازی» است. اما در اقلیما این کلمه را می توان با  "دیدن" جابه جا کرده و به عنوان مسئله اصلی به زیر ذره بین برد. در اقلیما همه چیز به شکل قابل توجهی شسته رفته و تمیز است (جز چهره عماد در زندان) و سطوح مختلف به شکل پررنگی بر بازتاب تاکید دارند. گویی بیننده باید توسط نشانه ها (فانتزی های سرمایه داری متاخر)  فریفته شود و جای خالی یک توهم بصری را با بازتاب های پی در پی بین سطوح آینه گون که از فرط جلا یافتگی فیتشیسمی دیگر خود نیز نیستند فریفته شود. سطوح آینه گون و شیک یک زندگی مرفه بیش از هر چیز می تواند در اغوای تماشگر موثر واقع شود و با نفوذ و رخنه کردن در همین سطح اغواگر است که می توان از راز شَبَه یا عنصر شّر که همزاد برسازنده این تصویر ایده ال است پرده برداشت. چیزی که لذت را لذت بخش تر می کند همواره تهدیدی است که این لذت را هدف گرفته است. داشتن همواره با از دست دادن تهدید می شود و اگر بخواهیم این فرمول را در دنیای زن جوانی که از دو سو یعنی از طرف پدر و همسر مورد توجه شدیدی واقع شده و به گونه ای در کانون همان تصویر ایده ال (رفاه) غرق گشته ضرب کنیم باید برای او یک تهدید مهلک دست و پا کنیم. فاجعه از سارا (مرگ مادر) آنقدر دور شده که می تواند در قالب یک بازدید سرگرم کننده پی گرفته شود (حضور بر سر مزار مادر و همراه داشتن لوازم و مناسک خاص این آیین خود بنیاد). او مستعد پرتاب شدن به دورن منظومه فاجعه بار تازه ای است که باید مفهوم خوشبختی را نزد او و تماشاگر به مفهومی همواره گریزپا بدل کند و از همین روست که (پیر شدن فاجعه و یا ضربه ترماتیک در قالب ترک های سنگ قبر مادر به نمایش در می آید) منطق خیال او را مستعد می سازد تا در مواجه با رخدادهای ناگوار عکس العمل های تازه نفس تری را بروز دهد (اشاره به صحنه ورودی به بیمارستان و غافل گیری روز تولد). او به شدت متمایل به تبدیل شدن به یک تصویر نوستالوژیک است و این امر با قرار دادن تصویر او در پس زمینه های سبز و آبی و نمایش چهره ای آرام و مستعد قهرمان سازی (آنچه قهرمان را به قهرمان تبدیل می کند همواره خیانت نزدیکان است). از جنس نرم و به قول مرحوم حسین پناهی چیزی شبیه: عرفان لایت با طعم نعنا.

 همه چیز با امری مهیب و فاجعه گون سامان یافته است و نوعی منطق از خاک به خاک را همواره گوشزد می کند. فیلم در صحنه های آغازین با تصادف می آغازد و در نهایت به نقطه اولیه باز می گردد. جدا از این رفتار عدالت خواهانه که به گونه ای بیشتر آثار ساخته شده این سالها را وادار به تعظیم در مقابل یک عدالت پنهان (عنصر حل و فصل) می کند تا هیچ کلاغ بی نوایی در آخر بی خانمان باقی نماند، چهارچوب بندی و روند وقایع در اقلیما راهی جز یک پایان عقوبت گرا در پیش خود نمی یابد. تصویر خوشبختی سارا جایی باید متلاشی شود که تمام امکانات خود را برای کامل کردن خود یافته است و این لحظه درست همان جایی ست که خبر بچه دار شدن باید آخرین تکه را به این پازل خوشبختی اضافه کند و در نهایت اقلیمای حقیقی نه آن موجود اثیری و یا نوستالوژیک (در مورد عماد) که به شکل مهیبی گریبان گیر لذت های پیروزمندانه است و نه آن نقش آفرین متقلب که در جامه رقابت به هر قیمت نقش شَبَه شوم و شریک تجاری را به عهده  گرفته است. اقلیمای حقیقی همزاد همان ایده آل، همان رفاهی ست  که خوشبختی بی چون و چرای سارا را همچون یک شرط بر سازنده به یک فانتزی تبدیل می کند. اقلیما شرط بر سازنده این ایده ال است (اگر اینجوری نمی شد ...) یک فانتزی برای خواب کردن چشم ها و توده ها. در این وضعیت اقلیما همان ترمای  تصویر ایده ال زندگی سرمایه داری متاخر است که به شکل ترماتیک و مهیب رخ می نماید. این حفره و یا لکه آنامورفیک است که قاب این تصویر خوشایند و والای سرمایه داری را در قالب تجسد یک دشمن و یا موضوعی تهدید آمیز فرا عینی به چالش وامی دارد. این موضوع در صحنه ای که سارا و دوستش قصد خروج از منزل رمال را دارند نیز به شمول می رسد وقتی که زوج دیگری قصد ورود به خانه رمال را دارند و مرد نام اقلیما را همچون یک تهدید بر زبان می آورد و با این اقدام اقلیما از موضوعی خاص سارا به شمولی گسترده ، به گستردگی طبقه سارا ضرب می شود. آیا در توصیه پیرزن رمال حکمتی نهفته است؟ (روی تمام آینه ها را بپوشان) آیا با این کار خوشبختی به امری درون ماندگار بدل و از تیر رس همزاد تهدیدآمیز خود یعنی بدبختی نخواهد گریخت؟ آیا برای لذت بخش تر کردن قهوه بعد از شام و لم دادن روی کاناپه در کنار شومینه یک شب زمستانی  خواندن "دخترک کبریت فروش" چاشنی مکمل، مناسب و ضروری نیست؟ آیا با این کار "من خواهم مرد" به  "کسی می میرد" تبدیل و همه چیز به بیرون رانده نخواهد شد؟

+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در پنجشنبه 20 دی1386 و ساعت 23:51 |

               

                          

مروری بر: جریانات بزرگ در عرفان یهود

گرشوم شولم

ترجمه فریدالدین رادمهر

نشز نیلوفر

 مسئله ساز ترین بخش هر گونه گفتگو از تجربه عرفانی و یا مفهوم مجردی مثل عرفان مسئله زبان  و انتقال موضع یا حس و ترجمه آن در قالب محدود کلمات است. سئوال اصلی در این جا شاید این باشد که چگونه کلمات می توانند تجربه ای را وصف کنند  که هیچ کلمه محدود بشری برای آن تعبیه نشده است؟ در قدم های بعد شاید با این پرسش در رابطه با این کتاب مواجه باشیم که عرفان یهود چه ویژه گی های خاص و منحصر به فردی نسبت به نمونه های اسلامی یا مسیحی آن دارد ؟ و آیا این ویژگی ها را فی نفسه و فقط در این نوع از عرفان می توان یافت؟

 کارن آرمسترانگ در جایی از «تاریخ خداباوری»* با اشاره به موضع گیری یهودیان در امپراطوری اسلامی می نویسد :« موقعیت یهودیان در امپراطوری اسلامی که در آن هیچ نوع ایذا و آزار ضد یهودی وجود نداشت ، بسیار بهتر بود نیازی به زهد و دینداری اشکنازی نداشت. لیکن آنان به عنوان پاسخ به پیشرفتهای مسلمانان در حال شکل دادن به نوع تازه ای از یهودیت بودند . درست همانطور که فیلسوفان یهودی کوشیده بودند خدای کتاب مقدس را به شیوه  فلسفی تبیین کنند ، یهودیان دیگر کوشیدند از خدای خود تفسیری عرفانی و نمادین به عمل آورند . در ابتدا این عارفان تنها اقلیت کوچکی را تشکیل می دادند . معرفت آنان سری و باطنی بود که از استاد به شاگرد انتقال می یافت که آنان آن را قبالا یا «سنت موروثی »
می نامیدند . لیکن خدای قبالا برای اکثریت مردم جاذبه می یابد و تخیل یهودی را مجذوب خود می سازد ،به شیوه ای که خدای فیلسوفان هرگز موفق به انجام آن نشده بود . فلسفه، تهدیدی برای تبدیل خدا به مفهومی انتزاعی بود ، اما خدای عارفان قادر بود مرهمی برای تسکین آن ترس ها و نگرانی ها یی باشد که بر خلاف امرعقلانی ریشه ای عمیق تر در وجود انسان داشت . انجا که عارفان عرشی به تسبیح جلال و عظمت  خداوند در عالم بشری رسوخ کنند. به جای تامل به شیوه عقلانی در باب ذات خداوند و مسائل مابعد الطبیعی نسبت او با جهان ، عرفای قبالا به خیال روی آوردند.
ص 377 »

در جای دیگر یعنی درست در جایی از « امر قدسی » که رودلف اتّو درآن از « راز هیبتناک» می نویسند نیز با این  عنصرغیرعقلانی در رابطه با پیدایش عرفان مواجه می شویم که به گونه ای از تجلی در کلمات گریخته و به تجربه ای غیر قابل توصیف بدل شده است : هیچ گونه تحقیقی درباره پیدایش یک چیز نمی تواند ما را به شناخت واقعیت اساسی آن برساند، و ازهمین جاست که نمی توانیم از ظهور و سیر تاریخی عرفان به عنوان امری مجرد سخن بگوییم . اما اساسا عرفان تا حد بسیار زیادی تاکید یا در واقع  تاکید افراطی بر عناصر غیر عقلانی یا فراعقلانی در دین است ، و تنها هنگامی فهمیده می شود که به آن رسیده باشیم »

نیز ما با نوعی همان گویی در انشقاقی از نوعی  تعقل در رابطه عقلانی و موضوع عرفان بر خورد می کنیم. موضوع قابل بحث در اینجا شاید به این مسئله باز می گردد که ما در کتاب شولم به هیچ وجه با این افق باز تعریفی مواجه نمی شویم و گویی همواره در پستوهای راز ورزانه ای به  انتظار افق های باز در دام  شکلی از تعلیق  و سامان بخشی  توصیفی ، تاریخی بر جا می مانیم . شولم  با تعریف و جدا سازی عرفان یهود از دیگر صور عرفانی به شرح خصایص منفرد و یگانه ای می پردازد که  با نیل به نگاهی تاریخی در عرفان یهودی متمایز گشته اند از جمله این خصایص می توان به تعریف خاص شولم از قابلا به عنوان حوزه ای  وحدت بخش در یهودیت  اشاره کرد که همانطور که از نوشته او مستفاد می شود  در صدد برداشتن  هرگونه حد و مرز مشخص و رفع هر شکل از چهار چوب بندی پیش داورانه در قبال این نام برآمده است :« آیین قبالا تنها نام یک باور معین و یا منظومه خاص و جزمی نیست ، بلکه بیش از آن اصطلاحی عام است که بر همه نهضت دینی اطلاق شده است . این نهضت که باید خود را با برخی مراحل و خصایصش آشنا سازیم ، از عصر تلمودی تا عصر حاضر تداوم یافته است ؛ بدون هیچ مانع و ردائی به رغم فقدان تشکل و تشخص خاص و اکثرا ناهمگون ، در تقدم بوده است .65»   

پیروان  آیین قبالا رغبتی به نوشتن تذکره از خویشتن نشان نداده اند . هدف ایشان شرح ملکوت الهی و سریر الوهیت و دیگر مواضیع مربوط به جذبه و تامل به روش نا مشخص است ، حتی اگر به تخریب همه پل های پشت سر بینجامد که چنین نیز شد  شولم  با درک این موضوع و ضرورت خاص آن تن به کاری خطیر زده و در مقدمه چاپ نخست کتاب می نویسد :« اگر وظیفه  بزرگ یک محقق یهودی در عصر ما ، تعهد عمیق به بازنویسی تاریخ  یهود با درکی عمیق تر از تفسیر دینی، سیاست و قوای اجتماعی ، قرین توفیق گردد ، اینک نیاز مبرمی به شرح جامع و شامل و بدیع از مباحثی است که عرفان یهود  در دوره های ناپایدار روزگار با آن روبرو بوده است ، و در آنها با آرمانهای  بسیار و رویارویی با مسائل و معضلات بر آمده از شرایط حاد روزگار دست به گریبان بوده است.43»

آیا عرفان مرحله معینی در گسترش تاریخ دین است و تحت اوضاع و شرایط مقدری پدید می آید؟  پاسخ شولم به این پرسش را می توان با تاکید وی بر نقش دین در تخریب توازن خیالی انسان با جهان و خدا جست که آدمی را از سایر عناصر و مقامات رویایی شعور عرفانی و نخستین ِ وی منفک می سازد. چرا که به باور شولم دین در صورت کهن آن ضامن خلق هاویه ای ژرف است که سر آن داشت میان خدا یعنی وجودی متعالی و نامحدود و انسان یعنی وجود محدود تفاوت نهد . و فقط به این علت ، ظهور دین تشکیلاتی یا نظام دینی که در اصل ، مرحله کهن در تاریخ دین به شمار می آید ، بیش از هر دوره دیگر ، از عرفان و مظاهرش تحول یافته است . انسان از ثنویت بنیادین از مغاک ژرفناکی باخبر می شود که با هیچ پلی عبور از آن میسر نیست جز با کلام و ندای خدا که در کلام وحی بدان اشاره کرده است و با ندای انسان در حین نیایش شریعت یافته است . شولم با تاکید بر این نکته که ساحت دین طبیعت نیست به  فاصله ای اشاره می کند که دین را در شکل کهن موضوعی صرفا در ارتباط با انسان و خدا می داند :« تنها در این برهه  است که دین در گذر تاریخی ، ظهور اعلی و کهن خویش را در یک طریقه عمومی و معین از حیات و اعتقاد باز می یابد و تنها اینک می توانیم شاهد پدیده ای باشیم که عرفان نام دارد ، ظهورش منطبق با چیزی است که می توان بر ان « دوره رمانتیک دین» یا عنصر تخیلی دین نام گذاشت .54»

پس عرفان از نظر شولم تنها در بستر ادیان  یا بهتر است بگوییم شریعت و تعالیم دینی آن قابل طرح و بررسی است . شولم با بر شمردن تفاوت ها و نقاط انفصال انواع تجربه عرفانی در بستر تفاوت های کلی سعی در جداسازی عرفان یهود به عنوان گونه ای خاص از دیگر گونه های آن داشته و با اشاره به اساس این تمایزات به مرز بندی دوباره  می پردازد.

« بنا بر این عرفان یهود از دو سر ، تعالیم سری و مخفی  به شمار می آید و این عنصری است که نمی توان گفت که مقتضای همه اشکال عرفان است. این تعلیم سرّی و مخفی است زیرا شامل ژرف ترین مواد موضوعات سرّی و مکنون حیات نوع انسانی است؛ افزون بر این سری است زیرا فقط برای کسی که در زمره ء برگزیدگان (اهل  اصطفاء) است معرف و معلوم شده و تنها اوست که می تواند این معرفت را به شاگردان و مریدان خویش انتقال دهد 68»

برای نمونه  این تفاوت ها می توان به « وجوه خاص عرفان مسیحیت، خواه مفهوم شخص منجی و شیخ واسطه میان خدا و انسان باشد و خواه تعبیر عرفانی مصایب مسیح که در تجربه شخصی افراد دیگر نیز قابل تکرار است ، جملگی با یهودیت و نیز عرفان یهود بیگانه اند .57

هر دو جنبه تاریخی و مابعد الطبیعی  بیان می دارد که آیین قبالا آموزه ای مذکر بوده است که به وسیله مردان و برای مردان مهیا شده است. در قبالا زن ظهور کیفیت و لطافت نیست – چنانکه کسی ممکن است بر آن باشد که این امر را قبول کند – بلکه تجلی داوری عبوسانه است و طبق آیین قبالا خصلت اهریمنی زائیده  قلمرو زنانه است. شولم معتقد است که:« بی شک هم عارفان و هم فیلسوفان به نحو کاملی نظام یهودی کهن را تغییر داده و متحول ساختند؛ هر دو طایفه ، ارتباط عامیانه و ساده را با دنیای یهود گسستند، یهودیتی که راغب بود در متن نصوص و اسناد ادبیات ربنی یا ربی های (خاخام ها) یهود باقی بماند. یهودیت باستان خود را چنین توضیح می داد : این یهودیت انعکاسی از تامل در خویشتن نبود درست بر عکس ، از نظر عارفان و فیلسوفان دوره اخیر اعتلاء دین یهود ، این یهودیت مسئله ساز شده است ». 

تمامی حوزه های وسیع و گوناگون فهم آیین قبالا ، انتقامی از اسطوره است که بر آن سیطره یافته  و این نکته در این تحقیق بر همگان مشهود و نمایان می گردد ، و در معیت این دو ، نقش بسیاری از نمادهای سراسر تناقض را می یابیم . هویت الهیات قبالایی در صورت های سیستماتیک آن است که سعی دارد دنیایی بنا کند که در آن وجوهی از مفاهیم اسطوره ای را در مداخلی به زندگی باز گرداند که سعی داشت عناصر عرفانی را از موقف خود خارج کند.

 با تمام این حرفها همانطورکه خود شولم  نیز در این کتاب  550صفحه ای که حاصل پانزده سال تلاش
بی وقفه و دقت مثال زدنی است  بدان اشاره می کند غیر ممکن است که بتوان خلاصه ای از مطالبی به دست داد که خود نیاز به تفسیرها و تشریح معانی مندرج در آن دارد.

شاید در پایان باید دقت و تسلط مترجم فارسی کتاب که با مقدمه پی نوشت های روشنگرانه و درک به جای ایشان در جای دادن مدخلی از اصطلاحات با معادل های فارسی ، عبری ،انگلیسی را در  پایان کتاب  ستود؛ که به شکل موثری بخشی از سرگردانی ها را در مواجه با این اصطلاحات پایان بخشیده اند . (کتاب عرفان مسیح نیز پیش از این به همین قلم ترجمه شده است)

پی نوشت ها

*  تاریخ خداباوری / کارن آرمسترانگ / بهاء الدین خرمشاهی / بهزاد سالکی / پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

* مفهوم امر قدسی / رودلف اتّو/دکتر همایون همتی/ انتشارات نقش جهان

+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در چهارشنبه 14 آذر1386 و ساعت 12:37 |

                                    Rabbit - French Lop

 

نگاهي به : وردي كه بره ها مي خوانند

رضا قاسمي

انتشارات خاوران پاريس

 

 

« من در خاک انگليس به دنيا آمدم؛ در بيمارستان مسيحی‌ها. حالا اسمش شده است «عيسی‌بن مريم». نافِ مرا انگليسی‌ها بريده‌اند. اين نخستين تکه‌ای بود که از تنم جدا کردند من پيش از آنکه مسلمان بشوم مسيحی بودم. بعد، در يک صبح سرد دی ماه، پدر در گوش راست‌ام اذان گفت و اسم اين گوش را گذاشت رضا. در گوش چپ‌ام اقامه گفت و اسم اين گوش را گذاشت سياوش تا من برای ابد سرگردان شوم ميان سه رأس مثلث که يکيش نافِ من است و دو رأسِ ديگرش گوش‌های راست و چپ‌ام. برای همين است که هی درونِ من آشوب می‌شود و گيج می‌خورم ميان اصواتی که از سه سو می‌آيند و گردباد می‌شوند درست وسطِ سينه‌.13» 

 فكر مي كنم هم چيز با سئوال  آغاز مي شود همه چيز از تاريكي مي آيد . از نقطه  صفر يا  حد اقل از يك حيرت بي پايان .نوشته من هم با  چنين چيزي آغاز مي شود با يك سئوال كاملا شخصي و شيطنت آميز . چطورمي شود از تن يك درخت توت قديمي صداي هيز نوازنده كهنه كار ي كه پي غزال گريزپا، بال بال مي زند صداي  «جيگرتو...»  بيرون كشيد ؟.« يک وقتی، از کنار هر درختی عبور می‌کردم، اگر توت بود، می‌گشتم پی صداهايی که زندانی‌اند توی درخت.38»

سئوال سختي است شايد بايد كمي از تفاوت هاي تعزيه و روحوضي دانست كمي هم به لرزش اروتيكي و خاصي كه در آخر اين جمله مي پيچد توجه كرد و بعد هم از يك اقتصاد پيچيده و توضيح ناپذيري مثل بازار عشوه و غمزه گفت. آيا منطق قدرت در يك حرمسرا منطق  سرراست و عادلانه اي است يا بايد نقشه ها را رها كرد و دنبال روابط و الگو هاي زيرميزي گشت. در نهايت اين جا تنها چيزي كه نيست حرف از منطق روراست و شفاف است . و طبيعي است كه در اين فضا همه راها از مسير كج مي گذرند.   

« يك پاي ام در علم بود و پاي ديگرم در اسطوره. 19»

فوكو درتولد زندان بعد از اين كه يك فصل تمام، تعذيب جزء به جزء و رعب آور يك محكوم به مرگ را شرح مي دهد،  مي نويسد:«مرگ - تعذيب هنر نگهداري زندگي در درد است، آن هم از طريق تقسيم زندگي به «مرگ هزار باره» و رساندن به « شديدترين جان كندن» پيش از آنكه زندگي به پايان رسد. ودر جاي ديگر  او اشاره به قانوني مي كند كه طبق آن تعذيب بايد بر قرباني اش نشانه گذاري مي كرد.»

اين نشانه گذاري را مي توان در جاهاي ديگري هم جستجو كرد در ختنه پسران و يا سوراخ كردن گوش دختران هرس كردن يك نهال يا جايي مثل ارايشگاه .

 همان طور كه لوي استورس با بررسي نقشهاي كه قبايل بدوي بر چهره مي كشيدند به حقيقت اين اقدامات راه يافته بود و آن را دلالتي بر انسان بودن و به نوعي تزريق فرهنگ بر چهره خام جهان  مي پنداشت.

پس تجلي فرهنگ بر طبيعت همواره بر حذف يا تحريم استوار است كه در پي ايجاد يك تغيير يا نشانه بر قامتي است كه از نظر فرهنگي دچار نقص يا خروج از حدود شده است. اين پيوند طبيعت با فر هنگ بهترين نمود خود را در آيين هاي دادرسي، جنسيت و پيدايش كلينيك باز مي شناسد كه فوكو با نگاهي عميق به كشف پيوند هاي اين امر يعني امر فرهنگي و رابطه آن با قدر ت، در سه گانه معروف خود  مي پردازد.

مي دانيم كه در آيين دادرسي كلاسيك، شكنجه ابزار خطرناكي ست براي رسيدن به حقيقت و شناخت .تجلي اين باور در واكاوي كالبد اعداد تبديل مي شود به عددي مثل 40 كه راوي رمان از طريق ديالكتيكي كاملا دورني با آن همچون خطوطي كه با تازيانه بر پيكرعريان مي افتند يا خطوط روز شمار يك حبس جانكاه كه لجوجانه بر ديواري نمور نقش مي بندند  قصد رسيدن به آن سه تار جادويي را در سر پرورانده است.

آيا تمهيدي در كار است ؟

« كل ادبيات نوعي پالايش است ، يعني تلاشي است كه نويسنده براي دور انداختن آنچه كه بيگانه و «آلوده» به نظر مي رسد انجام مي دهد.كتاب مقدس كه سرشار از رسوم تهذيب نفس است نمونه اي بارز از اين مدعاست» اگر اين سخن كريستوا را در راستاي همان حقيقت درد آلود و كلاسيك كه همواره از مجراي تنگ شكنجه مي گذرد عبور دهيم و كمي حقيقت را به زيباشناسي برده و آنرا با كيفيت و عنصر مطلوب و صفت هاي تفضيلي مترادف كنيم به نتايج مشابهي از كشف يك مازوخيسم پنهان در نفس كنش نوشتن دست خواهيم يافت و به شكل پنهاني ادبيات را در سمتي خواهيم يافت كه فرهنگ را با پيوندي  پيچيده به طبيعت متصل مي كند.

نيازي به آوردن مثالي از متن رمان نمي بينم  تا  اين باور را كه به گونه اي بر همان اعتقاد «گنج بدون رنج»  استوار است چهره اي سخت كوشانه بدهم .

ولي چرا عنصر مطلوب همواره چيزي حذف و يا بهتر بگويم پيرايش شده است؟

آيا پيوند فن با بريدن ناف كه توسط يك پزشك انگليسي (دريكي  از بيمارستانهاي اصفهان ) صورت گرفته را مي توان با اين باور كه تكنيك، همواره براي ما ايراني ها چيزي وارداتي است پيوند داد؟ معجون عجيبي است اين ايراني كه در گوش راستش چيزي از سنت و باور پدر خوانده شده و در گوش چپ از مفاهيم باستاني وطنش ، او يك محصول مختلط از ديالوگ آشكار و پنهان شكسپير، فردوسي ، محمد و مسيح است كه در پي نوشت ها بروز كرده اند.

  كودكي راوي به  شهر ي باز مي گردد كه  مي توان در آن نمونه اي مينياتوريزه شده از كل جامعه ايراني را ديد. ماهشهر مورد توصيف هولگرام و يا بهتر است بگويم جهاني كوچك شده از آنچه در جامعه آن زمان ديده ايم در خود دارد. خشونت هاي تابع قانون جنگل، برخورد مدرنيسم وارداتي كه از طريق كالا هاي شيك و فيلم هاي تنها سينماي موجود، همچون يك افيون موثر زير پوست پر التهاب شهر تزريق مي شوند و جدال هميشه گي طبقات كه در فاصله گذاري دائمي لين هاي كارگري ، كارمندي و خارجي ها  عينيت مي يابند. در اين ميان فرديت كه اصلي ترين مسئله رمان است بروز مي كند. فرديت همان عنصري است كه راوي را ازجمعه ،ش،‌س، دكتر پانتيه و تمام پيرامونش جدا كرده و با تاكيد بر حذف ها توليد شده است.« پاريس هم شده بود قبرستان؛ نقشه‌ای که انگار يکی تيغ برداشته بود و همينطور تکهتکه از جغرافيايش بريده بود تا فقط همين تکه‌ای بماند که چارديواری آپارتمانم بود. نقطه به نقطه‌ی شهر، هر جا که ردی از او بود، به من می‌گفت که او رفته است برای ابد؛ که اين تکه‌ها برای ابد حذف شدهاند از نقشه‌ی شهر.»

فانتزي رسيدن به آن سه تار جادويي هم از جمله مسائل اصلي در ارتباط با  فرديت و خاص بودگي "وردي كه بره ها مي خوانند" است . مي دانيم كه در فانتزي هميشه با يك شرط سازنده مواجهيم و به گونه اي اين  قانون كه مي گويد : «تحقق خيال همواره منوط به يك شرط است» در اين مورد يعني بروز عددي مثل 40 هم صادق است.سوق دادن رمان به سمت فرديت همواره از گذرگاه فانتزي هاي شخصي مي گذرد كه با كدهاي مخصوص، يك قلمرو خاص راتوليد مي كنند كه از گذر گاه ها و ميمزي هاي زيادي مي گذرد كه تابوهاي عمومي فقط بخشي از آن را تشكيل داده اند . بله. سخت است از دست دادن روياها.

از اين ها كه بگذريم  زبان قاسمي لحني تلخ و سوگوار انه دارد كه بر چيزي از دست رفته دلالت دارد مي دانيم كه افسردگي يك سوگواري براي ابژه ي دروني از دست رفته است، سوگواري كه با ترديد و خصومت نمود يافته است. صحنه هايي كه مربوط به جمعه مي شوند از اين خصومت نا خود اگاه پرده بر مي داردند.گويي راوي خود نيز به شكل نا خود آگاهي قصد انتقام گيري از خود را دارد . او كه «ش» و «س» را از دست داده و تمام عمر از دست وظايف زناشويي به سمت يك چهار ديواري به اندازه يك حمام گريخته، بهترين چيز براي تراشيدن و دور ريختن را تنها همان چيزي كه در دست دارد مي يابد.« رنده را وارانه ببند توي گيره. چوب را به رنده بكش! 12 »   

  

+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در جمعه 7 اردیبهشت1386 و ساعت 17:32 |
                                

حاشیه اي بر : شکل های نا تمام

شمس آقاجانی

نشر ویستار

 

 

 "شكل هاي نا تمام" نام مجموعه مقالاتي ست كه طي حدود 5 سال از شمس آقا جاني  شاعر منتخب دهه هفتاد بنياد فراپويان  در نشريات مختلف چاپ و يا براي اولين بار در اين مجموعه گرد هم آمده است. هسته اصلي كتاب، كارگاه شعر و نظريه دكتر براهني ست كه به صورت نظريه اي انتقادي بر بستر جريان ادبي اين دو دهه استوار گشته است . دو مولفه فراگير در كليت مجموعه به چشم مي خورد. اول طرح دقيق نظريات ادبي و موضع گير در مقابل تلقي هاي نادرست و بعضا افراطي پيرامون اين نظريات و دوم ، پرداختن به برخي مسائل حاشيه اي كارگاه با هدف انتقال درست بخشي از تاريخ ادبيات معاصر به آيندگان.

اگر بخواهيم (طبق يك عادت شخصي ) از آخر، يعني درست از جايي كه نمايه هاي كتاب حضور دارند (اگر داشته باشند)، وارد  خوانش " شكل هاي ناتمام" شويم، مي بينيم كه طي يك نمودار آماري و قابل فهم  نام دكتر براهني با 46 بار تكرار پژواك خاصي در متن مقالات داشته است و به افرادي مثل ژاك دريدا و منوچهر آتشي به يك اندازه (13 بار) اشاره يا ارجاع داده شده است، وشاعراني مثل  يدالله رويايي وعلي باباچاهي نيز از جمله افرادي اند كه با وجود افتراق نظر بسيار، نام آنها به كرات و با احترام در اين كتاب برده شده است.  آقاجاني با يك همچون طرحي در جايي در ضميمه دوم كتاب (288ص) به پي گيري  و تحليل آماري  اشعاري كه درسال هاي 1371 به اين سو در دو نشريه آدينه و بعد ها تكاپو انتشار يافته اند مي پردازد (اين دو نشريه در آن زمان بازتاب دهنده حركت هاي آوانگارد شعر بوده اند)  و درمي يابد كه به دلايلي از نقش محوري تصوير دراين اشعاردر يك نگاه محسوس و گذرا كاسته شده است.

آقاجاني مي نويسد :«اصلي ترين مشخصه اي كه شعر اين دو دهه را از جريان  شعري قبل از خود به نحو بارزي جدا مي كند مسئاله "زبانيت" است.ص286 » اين سر فصل كلي به علاوه بحث "حسي شدن" زبان مهمترين وجوه نظري كتاب را پوشش مي دهند و سر فصل هايي مثل "خاطرات يك دوستي انتقادي " به مسائل غير ادبي پيرامون  كارگاه شعر وقصه دكتر براهني اشاره دارند.

 آنچه مسلم است  "شكل هاي ناتمام" درپي صورت بندي سپهري تام وتمام از پيشنهادات تازه كه به شكلي تبين كننده ابژه اي  تازه براي عنصري تعريف ناپذير مثل شعر امروز يا فردا باشند نيست و انتقاداتي كه بر اين وجه تبين ناپذير بر اين كتاب ديده مي شود نمي توانند صورتي منطقي به خود ببخشند چرا كه ما در اولين مقاله كتاب در جايي كه به شعر "ازهوش مي" براهني پرداخته شده و نام زبانيت را بر پيشاني دارد مي خوانيم :« همانطور كه مي دانيم در هنر موضوع  تازه نداريم ، مكتب هنري جديد به اين مفهوم نيست كه چيز جديدي كشف شده است .آنچه  اتفاق مي افتد از تاكيدي ناشي مي شود كه بر روي بر خي از عناصر و تمهيدات هنري نسبت به بر خي ديگر اعمال مي گردد . در هر مكتب هنري ، بر خي از عناصر بر برخي ديگر اعمال مي گردد. در هر مكتب هنري ، بر خي از عناصر بر بر خي ديگر غالب مي شوند(dominant) و از بقيه سلب وجه غالبيت مي كنند در مقايسه بين دو مكتب  سمبوليسم و ايماژيسم هرگز به اين نتيجه نخواهيم رسيد كه در ايماژيسم سمبول وجود ندارد و يا بالعكس ، بلكه در اين جا تاكيدي كه بر سمبول مي شود نقشي تايين كننده مي يابد پس مكتب هاي هنري جديد ، شيوه هاي  جديد در مي افكنند كه در آن چيزهايي كه تا كنون افقي و عادي بوده اند (norm) عمودي و موكد مي گردند.(for grounded

با اين توصيف گشتن به دنبال حكم و يا تاكيدي كه به گونه اي تلميحي يا موكد" شكل هاي نا تمانم" در پي طرح يا اشاره به آن است نه افق كاملا طي شده بلكه گريزي به فضايي از پيشنهادات جديد زباني است كه  برخي از اشعار مورد تاكيد در كتاب، منجمله اشعار براهني به آن سو سوق يافته اند .

پس عنصر ناتمامي وناكاملي كه در نام كتاب نيز تجلي يافته ازهمين منظر، قابل بحث است كه شايد بايد جاي دو مفهوم « تعريف جامع » را با« اشاره يا گريز» عوض كنيم تا بهتر بتوانيم در برخورد با تناقضات و گاها موقعيت هاي پارادوكسيكال، به جان  كلام  راه يافته و عينك پوزيتويستي  را از چشم هاي خسته ي آكادميك در بر خورد با اين مجموعه برداريم وبيشتر به اين نكته ارزشمند در مورد اين كتاب بينديشيم كه حد اقل شكل پرداخت به مباحث كاملا خلاقانه بوده و ازنمونه هاي كاملا كسل كننده و الگويي  فاصله زيادي گرفته است.

براي نمونه ايده اصلي "شكل هاي نا تمام" يكي از محوري ترين مقالات كتاب كه با نام كتاب نيز در ارتباط است و به شكل موشكافانه اي از بهترين آثار  فروغ فروخ زاد مستفاد شده به چرخشي اشاره دارد كه از هنر مدرن كه بيشتر بر دلالت"معنا" استوار بود به سمت نوعي حسي شدن (نه احساساتي ) يا فرامعنايي، گردش كرده است :« بيان پيچيده ي مفاهيم پيچيده و بيان انتزاعي مفاهيم انتزاعي كار فلسفه است - يا حد اقل در بسياري موارد اين گونه بوده است – كار شعر بيان ساده آن پيچيدگي هاست. بياني كه از شدت سادگي، فهم ناپذيرمي گردد. براي درك چيزي كه ساده اما فهم ناپذير است تنها بايد آن را حس كرد. وقتي كه به جاي معني كردن و فهم ظاهري نا چار شويم كه آن را حس كنيم ، تازه وارد فضاي هنري شده ايم .204» .

با نگاهي كلي به اين چند سطر در مي يابيم كه ايده بيانگري در اين نظريات هنوز جاي مخصوصي براي خود اشغال كرده است. از طرف ديگر، در جاي ديگر وقتي در "حافظه برود گم شود "  كه پيرامون شعر"حكايت آن بيت " به روابط تغزلي پرداخته شده، مي خوانيم :« شعر تغزلي ، فراموشي و در گيري زبان است با مقاطعي حسي از زمان . در چنين مقاطعي زبان به سمت مخفي گاه هايش حركت مي كند ، نه بدان جهت كه صرفا لحظات شخصي و خلوت ما را بيان كند بلكه در اين شرايط ، اين كلمات و نا كلمات اند كه با يكديگر به مغازله مي پردازند و لحظات خلوت خود را بر ملا مي كنند.اين امر حاصل نمي شود مگر اين كه شاعر خود را از شر بيانگي خلاص كند يا در پرانتز بگذارد تا تغزل بتواند تكنيك خود را به شكرانه اين رهايي كشف كند.269» .

ما به يك تناقض در بطن بيانگري و نا بيانگري نرسيده ايم بلكه بيشتر از هر چيز با يك مفهوم جديد كه كريستوا آن را "معنا زايي" مي نامد مواجهيم كه  در اجرا هاي زباني  تجلي مي يابند. كه به نوعي كنش مند سازي موسيقايي، معنايي و... اشاره دارد و نمونه هاي اين نوع از پرداخت به زبان را مي توان دراشعار پيشينيان نيز، آنجا كه با واج آرايي و صنعات مشابه در جهت القاي فضاي مورد اشاره بر مي آيند به وضوح ديد.  

اما سوداي امر نو همواره پيگير مباحث طرح شده، است و نويسنده به شكل پنهاني ايده نوعي "ليلا سازي "جديد را در سر دارد كه با مقاله « ليلا ساز بزرگ فارسي » در نيمه ها ي كتاب با خواننده در ميان گذاشته مي شود. ليلا سازي؟ بله ؛ تغيير وضعيت، مهمترين مساله ليلا سازي ست. آقاجاني با اشاره به اين نكته كه: انسان هاي بزرگ داراي اراده اي بزرگند كه در دو بخش اراده به سازندگي و اراده در تداوم تجلي مي يابد وارد ديالوگي با دال هاي ذهني شعر فار سي از نظامي تا شاملو شده و با پيگيري نقش ليلا (موضوع خطاب – معشوق – عنصري وحدت بخش- بيرون – ديگري- جهان )  به تغيير دال جديد به دست شاملو از ليلا به ركسانا و بعدها به آيدا اشاره مي كند ومي نويسد « او از محتوای زندگی شاعر پا به جهان گذاشته است، جهانی که جهان بینی و فرهنگ شعری خاصی را نمایندگی می کند و او در این میان یک  واسطه موثر است که رکساناي دلخواه شاعر را در شعرش تشکیل می دهد . 184» اين گردش مورد اشاره كه ابتدا در سطح تغيير دال جلوه گر شده و به تعريف مدلولي تازه انجاميده است چيزيست كه مي تواند يكي از ايده هاي شكل هاي ناتمام پنداشته شود . حرف زدن و شناخت و در نهايت تغيير چيزي كه نه از محتواي زندگي شاعر امروز بر خاسته ونه رها كردني است. اين ايده مدرنيستي (نفي - تغيير –امر نو) در مقدمه كتاب نيز نمود داشته و پيش گفتار را با اين كلمات مي آغازد:«  هر وقت كه نوشته قبلي ام را مرور مي كنم ، با خودم مي گويم : آيا هنوز هم همان گونه فكر مي كنم ؟! اين دغدغه ايست كه هميشه با من است و در عين حال هميشه تازه .11»

اين ليلا سازي بيشتر از هر چيز به نوعي گردش، دلالت دارد كه نويسنده در پي شناخت آن است. از سويي ديگروابسته گي آقاجاني به آموزه هاي  ساختارگرايانه و به خصوص مباحث باختيني وتاكيد وي بر بوطيقا با تلقي هاي افراطي در مورد ساخت شكني ، تصادف  و مفاهيم مطرح امروز كه بيشتر از همه در ميان شاعران جوان شايع اند، موجب مي شود تا  نياز به نوعي جداسازي جريان هاي نظري و عدم همانند انگاري در ذهن نويسنده ضرورت يابد:« هر گونه تصادف ، آشفتگی و هنجارگریزی در اثرمی بایست تنها در نتیجه روابط حسی – هستی شناختی  بین اجزاء اثر و در ارتباط با کلیت زیبایی شناختی آن خلق شود و گرنه آشفتگی ها ، نتیجه ای جزهرج و مرج بی مایه نخواهند داشت. بیان حاضر وجود آشفتگی و تصادف را به طور یک جانبه رد نمی کند،  بلکه بر وجه  دلالتی واقعیت حس و زبان – یا تمهید- به وجود آورنده و پردازنده ی آن حس تاکید می کند، به دیگر سخن هر چیز آشفته و بی معنایی فاقد دلالت نیست مهم آن است که این دلالت در جهت اهداف زیبایی شناسانه بر خاسته از متن اثر نقش مند شود .192 »

نثر آقاجاني نثر شفاف و راحتي ست اما گاهي  ما در خوانش كتاب او با ابهاماتي مواجهيم كه  گويي خواننده در توضيح يك موضوع جديد دلايل و نمونه هاي كافي نمي يابد. شايد اين امر به دو شكل، قابل طرح باشد :اول آنكه نمونه هاي كافي از امر مورد بحث در دست نيست و يا به قولي توليد نشده و دوم آقاجاني در ارايه آن موارد ناتوان و يا هدفمند بوده است.

+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در شنبه 11 فروردین1386 و ساعت 20:50 |

                           

 

نگاهی به : سرزادگان

گونترگراس

توفیق گلی زاده

نشر آتیه

                                                                                               

سرزادگان یا با نام اصلی اش" ”KOPFGEBURTE (آلمانی ها در حال از میان رفتنند) می تواند از انتقادی ترین آثار گراس به شمار آيد. این کتاب بهترین جا برای نمایش وضعیت دینامیک نگاه انتقادی گراس در قالب یک اثر ادبی ست. جایی که در آن به هويت قومي ، نژاد پرستي ، فرديت و توده باوري با نگاهي تازه  پرداخته شده است. گراس از آن دست نويسندگاني ست كه به پراتيك و كنش نوشتار معتقد بوده و
مي داند كه ادبيات چگونه مي تواند در عرصه فرهنگ و ذهنيت،موقعيت هاي تاريخ سازي را به وجود آورد. او در بخشي از سخنراني اش درست قبل از دريافت جايزه نوبل 1999 به همين موضوع اشاره كرده
مي گوييد:
«ادبیات نیز به سهم خود، اثبات نیروی انفجار است. که همزمان انفجار آن کند می شود ، به اصطلاح به کندی (در یک زمان آرام ) می رود تا حادثه بشود و جهان را دگر گون (متغیر) کند: همچنین به مثابه کاری نیکو و بهانه ای برای فریادی درد آلود برای جنس آدمی .8».   

"سرزادگان" سفرنامه انتقادی به سرزمین توده هاست . که روحیه مقایسه ای اش را به علا ترین حد ارتقاء داده است. تمام توان گراس درسرزادگان بیشتر صرف بررسی شکافی می شود که از دو سویگی شرقی-غربی ، کاپیتالیسم-کمونیست نشات گرفته اند. انگار او ر ا بر سر ديوار برلين نشانده و دو تكه كرده اند چشمي به توده ها دارد و دستي در فرديت هويت و تاريخ و بيگانه گي اش . با اين اوصاف  این برخورد در اولین پاراگراف کتاب به شکلی روشن به قیاس منجرشده و این همانی کردن را که ذات هر تازه رسیده ایست به روشن ترین وجه مؤکد می کند:« پیاده،میان دوچرخه سوران ، که بی پایان در رفتار و لباس تکرار می شوند در میان جنگل دو چرخه سوران، در شانگهای ، شهری که یازده ملیون از نهصد و پنجاه چینی در آن زندگی می کنند. بیگانه میان توده ها. ناگهان یک جابه جایی ، به  عنوان احتمال ، به ذهن ما رسید : اگرجهان در آینده نهصد ملیون آلمانی داشته باشد ، هم زمان ملت چین، با احتساب جمعیت هردو آلمان ، نزدیک به هشتاد ملیون شماره خواهد شد. در همین حال حسابگری آلمانی من را واداشت بیش از یکصد ملیون "ساکسن"ها ویکصدو بیست ملیون "شواب "ها را ، که به توده آلمانی تعلق دارند، بیرون بکشم ، تا با پشتکاری که دارند به دنیا خدمت کنند.12 »

نكته اصلي كه گراس در اين رمان كم حجم با ساختاري تقابلي وبه شدت پرسشگر سعي در گفتن آن دارد درست در همين منطقه نهفته است . جايي كه مي توان آن را به مدد آموزه هاي هگلي - ‍ژيژكي هم بسته دروني اثر دانست. فرض اصلي بر اين پايه استوار است كه در ابژه چيزي هست كه تا ابد در برابر ترجمه و انتقال به شبكه معنايي مقاومت مي كند و اين نقطه يعني همان پسمانده ادغام ناپذير درست همان جايي ست كه فرديت در آن تعريف شده و موضوع هويت به هسته بيمارگون (دلبستگي لجوجانه) گره مي خورد. همان جايي  كه يك آلماني را از يك چيني متفاوت كرده و او را قادر مي سازد تا خود را از غرق شدن در زمينه حياتي(LIFE-COUTEXT) خاص خود خلاص كند و خود را به بيشتر از خود ارتقاع دهد. از دست دادن اين هسته توجيه ناپذير و به دست منطقي فرا گير و جهان شمول،(منطق سرمايه داري متاخر) يعني از دست دادن هويت و امكان وجود گونه ها به نفع بازار .

و شايد در همين نقطه است كه الوده انگاري ، فاشيسم و ناسيوناليسم تند رو در جايي يك ديگر را ملاقات مي كنند كه مرز باريكي بين قطعيت و فر وريختن ديوارها ست .

 گراس به وسواس هايي اشاره مي كند كه به خصوص در آلمان پيرامون كلمه "اصالت" و به خصوص اين كلمه تنيده و به بروز اختلالي نژاد پرستانه منجر شده اند. ترس از آلوده شدن و از بين رفتن چيزي كه در نهايت من را به عنوان يك آلماني از غير آلماني متمايز خواهد كرد كابوس از دست دادن قاب فانتزيي ست كه همواره به شكلي توسط ديگري از پيش تهديد شده است. اين واسواس روان رنجورانه در اين بخش به خوبي بيانگر اين حساسيت است كه چشم انداز هاي آينده را از پيش تسخير شده مي بيند :« ما بر ضد چه چيزي مي خواهيم پسركمان را، اگر شد ، واكسينه كنيم؟ بر ضد آبله ، وياي آسيايي ، يا تب زرد؟ يا مثل ما كه بايد سه هفته پيش از مسافرت قرص هاي ضد مالاريا بخوريم ، يا كنسروهاي بدون جوانه با خود برداريم و بايد همهء خرت و پرت ها ، پنجاه قوطي كنسرو ، بسته ها ، كيسه ها ، پوشك بچه ، دستگاه تصفيه (استرليزه)، ترازوي بچه را در ساكمان جا بدهيم و پسركمان را ... 31»  موضوع مطروحه شايد در نهايت به اين پرسش منتهي شود كه تا كجا مي توان از ادغام در ديگري جلوگيري كرد ومرز هاي هويت ساز هر چيز از كجا آغاز مي شوند . با در نظر گرفتن اينكه هر چه بر امنيت و نگهداري اصرار كنيم قدم به قدم  سخت تر و آسيب پذيرتر خواهيم شد و اگر مرز ها را بگشاييم از هويت و آنچه ما رادر نهايت از ديگر گونه ها  جدا خواهد كرد غافل خواهيم ماند.

« آلماني ها تحت چه شرايط و پيروزي مي توانسند خود را اين چنين دهشتناك زياد كنند؟ از راه شمالي كردن ، آلماني كردن ، از راه مادر فرهنگي و منبع زندگي. 13»

 در سرزادگان ، فرديت موضوعي  كه هستي شناسي رمان را به گونه اي بنيادين در بر مي گيرد مهمترين تقابل خود را در مصاف با اجتماع يافته و اين سفر توريستي را به نفوذي دورن نگرانه بدل ساخته است. درون نگري گراس معطوف به از بين رفتن گونه ها و هراس از توليد دهشتناك وپرتيراژ شباهت هاي رام در قالب توده هاست. او از زباني مي هراسد كه مفاهيمي مثل اصالت ، فرديت ، ايده را در ملغمه اي دشوار فهم از ايدئولو‍ژي ، جعليت و تكثير دگر گون كرده است:« او آلمانی اش را ، با وجود انقلاب فرهنگی ، در همان دوره، ازکتاب های زبان یاد گرفته بود ، کتاب هایی که بایستی با کاغذ های تبلیغات معمولی ايدئولوژی جلد می کرد. 16»

   استفاده از تكنيك فاصله گذاري در متن به دليل دخالت هاي پي در پي نويسنده به شدت به چشم
مي خورد و نويسنده در هر جا كه تشخيص مي
دهد«من از نياز خود به دخالت دست بر نمي دارم. ص33 »

 خود را وارد گفتگو و روايت سرزادگان قصه اش مي كند و به اين شكل حتي به دخالت هايش نيز منشي فردي داده و فاصله دكارتي لازم راهمواره حفظ مي كند هر چند به عنوان منتقدي بر همين منظر معتقد است كه روشنگري، كودكان نابغه منحرفي به باورآورده است. ولي به هر حال به نظر وي  راه ديگري جز اين(روشنگري) نيز وجود ندارد.   

 

 

+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در دوشنبه 21 اسفند1385 و ساعت 14:45 |

                                

 

ياداشتي بر : مرد معلق

سال بلو

مترجم : منصوره وحدتي احمد زاده

انتشارات اختران

 

  پي ريزي طرح رمان در قالب ياداشت هاي روزانه ، بيشتر ازهر چيز به سرعت به يك استيضاح ناخواسته و تمام عيار منجر مي شود كه اصلي ترين اركان و باورها را در معرض تعارض وباز بيني انتقادي قرار خواهند داد. در اين شرايط كه رمان "مرد معلق " سال بلو نيز‌ به ان تن داده است قصه به صورت روز نوشته هاي كوتاه با سر فصل هاي زمان دار جلوه گر شده و كاركتر اصلي كه طبق معمول اين فرم روايي به شرح جزييات كاملا شخصي زندگي خويش مي پردازد و در همين اثناء  با امكاني مواجه مي شود كه در آن مي تواند از قالب عادت زده روزمره گي اش جدا شده و عملكرد هاي خود را در مقطعي زماني به مشاهده بنشيند . او همزمان مي تواند اعتراف كند و خود  شنونده اعترافات خويش باشد  واز ان مهمتر خود را مورد خطاب قرار داده و به نقد بكشد. براي نمونه او خود را در اين جملات ساده كه  گويي به دست يك كارگاه شوخ تنظيم شده اين طور معرفي ومحو، آشنا وغريبه يا پيدا و پنهان مي كند :« ژوزف بيست و هفت ساله است ، كارمند آژانس اينتر آمريكن ، بلند قد و فعلا كمي شل وول . با اين حال خوش تيپ ، فارغ اتحصيل از دانشگاه ويس كانسين، رشته اصلي وي تاريخ ، متاهل پنج ساله، خوش طينت و به طور كلي از خود متشكر.اما در بررسي هاي دقيق معلوم شد تا اندازه اي عجيب و غريب است.24»

اين دولبه گي هر نشانه در زبان حائز اهميت زيادي در ساختار" مرد معلق" است براي مثال در اين گونه روزنگاري ها همواره به جزييات از آن رو پرداخته مي شود كه انعكاسي ذهني  به دست دهند. پس شكل ذهني و محدود به آگاهي راوي يكي ديگر از جنبه هاست و ما را همواره به اين مسئله كه مي توان آنرا به شكلي سانسور خواند واقف مي سازد. قانون  ساده اي در كار است . شرح وتوصيف هر چيز برابر با حذف بقيه است و در اين شرايط (مونولوگ) در صادقانه ترين اعترافات  نيز همراه چيزهايي  ناگفته باقي خواهند ماند. وخوانش تاريكي ها كه از تيرس توصيف به هر دو دليل عدم امكان توصيف يا عدم ديد گريخته يا به وسيله فيلترهاي حسي راوي روتوش شده اند بهترين پيشنهاد براي گسترش فضاي خوانش اثر است كه بيشترين تاكيد را البته بر وجوه سياسي  خواهند گذاشت. « نوربه بعضي از اشيائ  معمولي خانه حالتي معصوم بخشيده وزشتي آنها را زدوده بود. آن انزجاري كه تا كنون از قاليچه مستطيل قرمز پاي تخت ، پارچه كهنه روي رادياتور، ور آمدگي رنگ روي سردر سفيد و شش دستگيرهء قلنبهء روي گنجه كه قبلا آنها را با بيني هاي برادران كوتوله مقايسه مي كردم داشتم ، از بين رفته بود. وسط اتاق يك تكه نخ قرمز مانند امكاني اتفاقي براي آرامش،افتاده بود. 122»  خوانش فضاي تاريك از آن جهت در اين مورد يعني روز نوشت هاي خصوصي اهميت مي يابد كه  به شكلي نا خود اگاه در صدد بر قراري پيوندي عميق با يك كليت است كه كنش فردي در آن به مثابه يك هولوگرام كه باز تاب دهنده كل جامعه است بروز و ظهور مي يابد . با اين تفاسير شايد بايد به اين جا رسيد و گفت كه توصيف  يك روز از زندگي روزمره به همان اندازه مي تواند حائز اهميت سياسي باشد كه اعترافات ‍‍‍‍‍‍ژان ژاك رسو.

او به خدمت در ارتش فرا خوانده شده و به همين دليل از شغلش استعفا داده است كل رمان و يا بهتر است بگوييم  تمام ياداشت ها نيزاز نظر زماني مصادف است با مدت زماني كه او از شغلش جدا شده و در انتظار ورود به ارتش به عنوان يك سرباز است. پس تعليق او درست از جايي شروع مي شود كه او "كارمند بودن " را به عنوان موضوعي هويت بخش به سمت " سرباز شدن" ترك مي كند. در همين رابطه او از نظريات و اعتقادات و دوستان سابقش(چپ هاي افراطي كه سوداي نجات بشريت را در سر دارند) نيز فاصله زيادي گرفته و در تعليق ورود به يك  آگاهي ،باور و گروه تازه به سر مي برد. چيزي كه رخ داده آشكار شدن يك شكاف است چيزي كه «من» را به « او» مربوط ونا مربوط مي كند : «‌ او و يا به بيان دقيق تر من از پيشرفتي كه صورت گرفته بود دچار دلهره شده بود 38»  

 رمان از تيتري با تاريخ 15 دسامبر آغاز شده و  بعد از ثبت چيزي حدود چهار ماه در 9 آوريل به پايان مي رسد. اين مقطع كه با فراخوان به خدمت، استعفاء ورهايي از يك  وظيفه به تولد يا حلولي نا خواسته مي ماند با دوراني ملال آور همراه مي شود كه به محدود شدن دوباره خواهد انجاميد كه به شكل يك آگاهي  مهيب يا لكه آنا مورفيك * (با توجه به اين كه زمان وقايع مصادف با جنگ جهاني دوم است )  تجلي مي كند .اما گويي نويسنده قصد داشته به گونه اي تلميحي رهايي از ملال و سر گشته گي را درست در جايي قرار دهد كه مي توان انرا شكلي از خود كشي يا نابودي سوژه ناميد:« اين آخرين روز غير نظامي من است . ايوا وسايلم را جمع كرده است . مي فهمم كه دوست دارد موقع جدايي كمي اندوهگين باشم . به خاطر او هستم و از ترك وي متاسفم اما از بابت چيز هاي  ديگر اصلا متاسف نيستم . پس از اين مسئول كارهايم نخواهم بود . از اين بابت سپاسگذارم .در اختيار ديگري هستم ، رها از تصميم گيري ؛ فسخ آزادي . بشتاب براي ساعات منظم – وبراي نظارت بر روح –زنده باد سربازي.199» تجلي كل اثر در نام رمان، خود به گونه اي نظام يافته گي از جنس مدرنش اشاره دارد كه از قضا هول يك از محوري ترين  نظريات آلتوسر ماركسيست فرانسوي تنيده شده كه در متن رمان هبوط كرده است. مرد معلق پرتره اي تمام قد از انسان امروز است كه به شكلي تمثيلي به سرگشته گي‌‌‌‌‌‌ ، تعليق و بي هويتي او اشاره دارد. او زير بارجهاني كالايي شده در حال جان كندن است و همچون شاهدي بر اين پوسيدن وتقلا در حال پر كردن جاي خالي هر چيز والا ؛ هدف ارزشمند يا  هر چيزي كه بتواند به زندگيش معنا ببخشد  با  امر روزمره و تكرار شونده است :« آقاي واناكر اغاز سال نو را نوشيدن مقدار زيادي ويسكي ، سرفه ، پرتاب پي درپي بطري ها به حياط  و رفت و آمد مكرر به دستشويي جشن گرفت و با ايجاد يك آتش سوزي به جشن وسرورش پايان داد.79»

 

* لكه آنامورفيوسيس چيزي جز تجسد يك دانش مازاد نيست كه به شكل يك قافيه اظطراب آور جلوه مي كند. چيزي مثل اين دانش كه ما هر چقدر كه زيرك يا ثروت مند باشيم در پايان خواهيم مرد . پس اگاهي به مردن حضور بي پرواي ما در جهان را در قاب گرفته و لكه دار خواهد كرد. اين اصطلاح اولين بار از تابلوي  معروف سفيران هانس هولباين نقاش(1543-1497) آلماني به جا مانده است 

+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در جمعه 11 اسفند1385 و ساعت 22:34 |

 

                     Micro-VLA and the resultant lake

 

نگاهی به: متن هایی برای هیچ

ساموئل بکت

علیرضا طاهری عراقی

نشرني

 

 این ویژگی برخی از نويسنده‌هاست که تاريکی نهفته در روياهايمان را پيش چشم گذارند و بدين سان دست به پيشگويی تاريخی بزنند. اينها همواره نويسندگانی نيستند که در نظر ما بالاترين ارج و احترام را دارند. آنها صاحب قريحه‌ای مفرطند، و زندگی آنها را، به سبب افراطشان به خاک سياه می‌نشاند. مسير آنان از کنار قصر فرزانگی می‌گذرد، و چشمانشان خيره بر تلی از خاکستر است. آنها فقط چيزی را می‌بينند که پيشتر ديده‌اند، چيزی را که به طرز هولناکی ديده‌اند؛ چنين است در- خود- مانیِ آنان. ليکن کوريشان اشاره به راه دارد. آنان، به طرزی مرموز، در صف پیشتازان ادبيات جان بر کف می‌نهند.* این سخنان ایهاب حسن دربخشی از"تکه تکه کردن ارفه" که اشاره ای مستقیم به مارکی دوساد دارد بخوبی بیانگر روح افراطی نوشتار بکت نیز هست .البته با درنظر گرفتن این تفاوت اساسی که نیرو و رانه نوشتار بکت نه از رنگ دادن به تخیلی لجام گسیخته بلکه از خلاء و تحریمی سترون شکل می بندد.

چیزی که روشن است نوشتار بکت به بخشی از میراث ادبی جهان بدل شده است و این موقعیت  قابل درک از چیزی که می توان آنرا زیرعنوان نوشتار بکت خواند، دم می زند ودر همین  رابطه ست که منتقدی مثل بلانشو می نویسد: اگر چالش ادبی موفقیت آمیز باشد، خودش به حد یک ضابطه ی ارتباطی تنزل خواهد یافت . از این رو زبان بکت که زمانی به خاطر یاس و بی لطافتی اش درخشش داشت امروزه به عنوان مثالی از میراث ادبی مان  از آن یاد می شود . گرچه این زبان به عنوان اختلالی در زبان و جامعه ی ما پدیدار گشت ، اما اکنون احساس می کنیم که حقیقتا " به فرهنگ ما غنا بخشیده است.

نقطه ثقل، گرانیگاه وبرایند تمام نیروهاي نوشتار بکت در"متن هایی برای هیچ " روی صفر، حفره یا نا کجا آبادی گور مانند نقش می بندد که تمرکز روی این نقطه همواره زمان را در مناسبات تقویمی و تقدم های روایی به بند می کشد.

«هیچ چیز لازم ندارم ، نه اینکه جلوتر بروم ، نه اینکه سرجایم بمانم ، واقعا هیچ کدام برایم فرق نمی کند ، باید پشت کنم به همه اینها ، به تن ، به سر، بگذارم خودشان فیصله اش بدهند ، بگذارم متوقف شوند ، من که نمی توانم، من بودم که باید متوقف می شدم .۶»

در این نوع نوشتار که واکنش تند ی را نسبت هر گونه كنشact))  اتخاذ مي كند  وتمام " برای" ها را که در تعريف هایدگري مترادف با ابزار است با پیوندی فوری به هیچ، سرکوب می کند.

افراط کاری های نویسنده در راه واپاشی و عدم انسجام، ضامن کلام اصیل اوست شاید باید پرسید آیا این رنج است که فشار سکوت بر سخن ، و فشار معکوس سخن بر سکوت را موجب می شود؟

«هر گوشه و کنار خودم را به مرگ وا گذاشته ام ،از گرسنگی، از پیری، مقتول، مغروق ، و تازه بی دلیل ، اغلب بی دلیل از یک نواختی ، جان تازه می دمد نفس آخر ، و بعد اتاق ها مرگ طبیعی ، در تختخوابی گرم ونرم ، زیر انبوه خدایان خانگی و غرو لندهای همیشه گی ، داستان های همیشه گی ، سئوال های همیشه گی ، صاف و ساده اند ، به حد کافی، احمق الاحمقین ، نفرین هرگز، اینقدر احمق نیستم ، یا شاید یادم رفته. 9»

جمله های نا تمام که به فعل نمی رسند از بی انجامی خبر می دهند یا از ضابطه ای ادبی در فراشد تاویل؟  

اگر می توانستم بروم، کجا می رفتم، اگر می توانستم باشم ، کی می بودم ، اگر صدایی داشتم چه می گفتم ، کی این را می گوید که می گوید که منم ؟۲۵ ... کلمات هم، کند،کند ، فاعل قبل از رسیدن به فعل می میرد، کلمات هم دارند متوقف می شوند . بهتراز وقتی است که زندگی وراجی بود ؟ همین است ، همین است ، نیمه پر ۱۲

او سخنگوی يک حيات ساکت است، سخنگوی انزوای کامل و به طرز اجتناب‌ناپذيری بی‌کلام.

این موضوع  دوباره ما را به یاد ساد و واکنش  باتای نسبت به نوشتاراو می اندازد. جایی که حضور وغیاب در آن هر دو، درهیئت کلام جان می گیرند. بکت، بدون ایمان به هنر یا آگاهی انسانی ، بدون بهره گیری از ایدئولوژی یا اصول جزمی ،می خواهد  " اصوات اساسی" خود را به همان شیوه نظم یابی شعری در بطن نوشتارخود ، نظم دهد. نظمی که به هیچ وجه قابل توضیح نبوده و نمی توان با پیروی از اصول کلاسیک با آن به مواجه های دوستانه دست یافت: کلمه ها، کلمه ها، مال من هیچ وقت جز این نبوده ، این هیاهوی درهم سکوت وکلمه ، شکل نا پیدای زندگی من ، که می گویم به پایان رسیده ، یا نیامده ، یا هنوز در جریان است ، بسته به کلمات، به لحظات، کاش ادامه یابد، به همین منوال غریب. ظاهر شدن ها، نگهبا نان ، چه بچه گانه، وغول ، فکرش را بکن گفتم غول ، اصلا می دانم یعنی چه ، معلوم است که نه ، و فاصله ها چه طور پر می شوند ،انگار نمی دانستم ، انگار دو چیز بوده ، چیز دیگری غیر از این چیز ، این چیست ، این نام نا پذیر که هر چه آن را می نامم، و می نامم، و می نامم، فرسوده نمی شود و اسمش را گذاشته ام کلمات.۴۲

بكت در" متن هايي براي  هيچ " به سراغ مولوي ، مالون وپزو و تمام شخصيت هايي كه پيش ز اين آفريده است مي رود و با احضار اين ارواح خود ساخته  همچون آفريدگاري خاموش به نجوايي ميدان مي دهد كه از جايي  دور تر از«من» و«او» به گوش مي رسد نجوايي كه نه از من است ونه ديگري و با همين تر فنند  پرسشي اساسي را پيش مي كشد. پرسش از رواي و طر ح كلي اين ايده كه چه تفاوتي دارد كه چه كسي حرف مي زند ؟ و همين نقطه به گره هايي بدل مي شود كه بعد ها توسط نظريه پردازان به چالش كشيده مي شود . چيزي كه هست پاي نوعي امر خنثي در ميان است نوعي نهيليسم منفعل كه به هر گونه ميل و رانه پاسخ منفي داده و بي نامي را در طرحي از گفتن و گفتن و گفتن از همه چيز وهيچ چيز، به هيچ نگفتن بدل كرده و اين پارادوكس را همچون يك تركيب شاعرانه در فريادي خاموش  تجسد مي بخشيد.  

من اینجا می مانم ، نشسته ،اگر نشسته باشم، اغلب حس می کنم نشسته ام ، بعضی اوقات حس می کنم ایستاده ام ، یکی از این دو ، یا که دراز کشیده ام ، این هم یک امکان دیگر است.

 

 

پی نوشت

*این بخش از " تکه تکه کردن ارفه" نوشته ایهاب حسن"  با نام" ساد زندان آگاهی " و ترجمه سیاوش سرتیپی را می توان( به سختی ) در سایت ادبی" دوات" یافت.

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در شنبه 28 بهمن1385 و ساعت 21:40 |

 

                                             

 

نگاهي به مجموعه شعر: جامائيكا هم كشوري ست...

‌ سروده: الهام ملك پور

نشر: مهرراوش

  خلاقيت ِِ ما تنها در محدوده هاي چارچوب مفهومي تحميل شده اي مي تواند " آزاد باشد" كه در درون آن، دقيقا، مي توانيم "آزادانه حركت كنيم" فقدان اين چارچوب تحميل شده لزوما به صورت يكبار سنگين تحمل ناپذير تجربه مي شود، چون ما را واميدارد توجه خود را مدام روي اين متمركز كنيم كه در برابرهر موقعيت تجربي خاصي كه خود را در آن مي يابيم، چگونه واكنش نشان دهيم. در اين شرايط نوشتن بدون در نظر گرفتن اصلوب هاي پيشين همواره اضطراب آور خواهد ماند.

پيش فرض گرفتن اين نكته كه ما تنها وقتي مي توانيم آزدانه در درون يك زبان بيانديشيم كه به قوانين نحو و گرامر آن تسلط يافته باشيم  ما را به سمت ديواره از اين قواعد سوق مي دهد كه همواره در درك محدوديت هاي توصيفي موثر مي افتند و شاعر را به عنوان بروزدهنده وضعيتي خاص همچون اختلالي در شبكه اي از دلالت ها در كام خود خواهند كشيد. نمود بارز لمس اين ديواره در شعر امروز بيشتر معطوف به بخشي از قواعد است كه گرامر را در وضعيتي كنش مندتر به رخ مي كشد براي مثال كاركرد بالا و توفيق بيشتر حروف اضافه كه صرفا نه به مثابه واژه هاي معنا دار بلكه به شكل كاركردهاي متفاوت ونقش پذير تجربه مي شوند از همين چشم انداز جديد به متن امكان مي گيرد از سوي ديگر اين چهارچوب ها در شعرامروز كه همواره به سمت بي قاعده گي يا حداقل نهان روش پيش تاخته به صورت مضاعفي خود را به رخ مي كشد.  شاعردر اين شرايط همزمان با دو موقعيت پيش فرض گرفته شده دست به گريبان است او بايد چيزي را بيافريند كه بتواند آن را شعر بخواند و از سوي ديگر شكست مداوم قواعد وتجربه هاي پيشين را همچون برگ برنده از شكست پدر خوانده ها بر قامت اين مولود " نو" رسيده بياويزد. سنگيني اين پس زمينه كه خود محدوديتي به غايت سنگين تر از بندگي وزن وقافيه در دوران باستاني ( از اين واژه همه فن حريف كلاسيك خسته شده ام) شعرفارسي به بار آورده است شاعر را همواره در معرض نگاه خيره و اضطراب آوري كه براي او لكنت زاست تنها وا مي گذارد. شاعر مي خواهد بگريزد و خود را به بيرون از اين دايره تنگ پرتاب كند و چيزي كه به دست مي آورد دايره اي كوچكتر وبه مراتب تنگ تر با قواعد ي در خود آشنا و تكرارشده او همچون فرزندي رانده شده است كه فقط به نيمه دوم همان تقابل از سيستمي فراگير قواعد تبعيد شده است. بياييد يكي از درخشان ترين صحنه هايي كه مي تواند در  قالب مثالي شفاف كننده وارد بحث ما شود به ياد بياوريم صحنه اي به ياد ماندني  در "سكوت بره ها" كه همواره توجه منتقدين را به خود جلب كرده است، آنجا كه قاتل بيمار فيلم با دوربين ديد در شب، زن پليس قصه را در وضعيتي كاملا تاريك قرار مي دهد و با بررسي (مشاهده)اين سوژه در دام افتاده به گونه اي لذت ساديسمي  دامن مي زند. شايد بايد به طور صريح به اين اضطراب نگريسته شدن در شعر امروز پرداخته شود وپدر خوانده هاي متن را احضار كرد.

شايد بايد پرسيد چرا اين مجموعه به "استيفن هاوكينگ" وسياه چاله هاي عزيزش تقديم شده واشاره به نام "رضا براهني" در بخشي از يك شعرچه كاركردي جز نوعي تعيين پس زمينه مي تواند داشته باشد؟ يك مجموعه با 48 صفحه و ستون هاي لاغرو مضطرب كه با تحريم شديد مواجه شده اند از كدام مولفه ها استفاده كرده است؟ آيا ايجاز با حذف مترادف است؟  آيا فشار سپيد خواني بر كلمات اين چنين مستاصل وپراكنده بر تعادلي  يك طرفه با كفه اي سنگين به سمت خواننده اشاره دارد؟ حذف، يكي از مولفه هاي اصلي "جاما ئيكا هم كشوري ست..." الهام ملك پور است. حذف دراينجا بيشتر از آن كه به مميزي هاي ديگري بزرگ مرتبط باشد به اضطرابي در زبان شاعر اشاره دارد كه از تحريم قاطعانه توصيف گرايي خبر مي دهد. شاعر
نمي خواهد پنجره اي به جهان خود باز كند و مثل نمونه هاي قبلي  در تقلاي توصيف شهودي غير قابل انتقال دست و پا بزند بلكه بيشتربا دلهره، چشم اميد به كلماتي دارد كه همچون اسم مكان ها ، امكان روايت گري را در فراشد تاويل به خود مي گيرند. سوژه شاعر به نشانه هايي پريشان عاصي و مطرود و غير متمركز واگذاشته شده و هيچ گونه اي از هم ذات پنداري د ر قالب يگانه گي و ارجاع  از خود به جا نمي گذارند. دست هاي زيادي در كارند. درست به همان شكل كه شعر چند صدايي دائيه بر خورد بين پارادايم ها و گفتمان هاي مختلف در متن را در سر مي پروراند در شعر ملك پور اين دست ها و دهان هاي  پنهان همواره در كار حذفند. تا جايي كه اسكلتي رنجور از كلمات به صورت نرباني از كلمات مقطع و مضطرب را به جا گذاشته اند  آنها سيب را گاز زده  و تنها جاي گفتن را در همان حذف ها به گفتن بدل كرده اند. جملات بدون فعل از بخشي از اين دهان ها مي گويند و خط الرسم انشائي از دهاني ديگر و واژه هاي مثل "عرب ، شرم الشيخ، كُزوو،كلاشينكوف، ولگا" و از اين دست واژه ها از دهاني ديگر سخن مي گويند . و در اين ميان جهان تكه تكه شده شاعر ما بين  نشانه ها تاب مي خورد : نمي خواهم از در آسيب شناسي وارد شوم ولي نشانه ها از نوعي اعراض از چهره خبر مي دهند كه مستقيما به نام پدر و رهبري شعر و تعيين خطوط راهبردي آن در وضعيت آوانگارد ادبيات و مخصوصا شعر امروز ايران حكايت دارد. شايد بايد بپذيري كه بدون اين خطوط كلي، خلاقيت معناي خود را از دست داده و شاعر بيشتر از هر چيز دچار اضطراب و پريشان گويي خواهد شد.
كسي مي گفت ما به ماليخوليا يا افيون تازه اي نيازمنديم به ضميري وحدت بخش ونزديك ، شايد كمي حق داشت.

به نشانه ي  تو

تسليم مي شوم

تقديم

زيتوني     را

                كه چشم هاي من

                                آرام

                 آهسته مي خوري

                               آرام

                             در تنم

  تابي كه تاب مرا مي ربايد او

 ببين

ملالي نيست به جز دروي    شما

چاهي 

كه خاك مرا      سوراخ مي كند

+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در جمعه 6 بهمن1385 و ساعت 12:0 |

   

                                           

درباره ی سرگذشت سورئالیسم

 

                                       ازامروز تا قرن ها بعد هر هنرى كه راهى جديد براى

                                      رهايى بيشتر ذهن پيش بگيرد سوررئاليست است.

                                                                                          آندره برتون

 

گفتن از مكتب ها و نحله ها در مفهوم عام آن گفتن از آن سازوكارهايى است كه در همراه كردن اجتماعى از هنرمندان، نويسندگان يا هر قشر ديگرى زير چترى از توافقات كلى موثر افتاده اند. اين اركان كه البته در اشكال هنرى در تفرد خويش نيز بر نوعى توافق پنهان نظر دارند در زبان راويان و همراهان آن مكاتب رنگى از آرمان به خود مى گيرند كه در پس هر نشانه مسكوت مانده است. شايد پنجره اى از خاطرات و دغدغه هاى آندره برتون به سوى سوررئاليسم در گذرگاه هاى عبور اين جنبش شورانگيز و پرسروصدا باز شده، بهترين جا براى به نظاره نشستن بر ايده ها و آرمان هايى است كه به شى تاريخى بدل شده اند. از سوى ديگر اگر با اين گفته هيتلر كه معتقد بود: «نظر عمومى عبارت است از نظر مردى كه از همه بلندتر فرياد مى زند.» به قضيه نگاه كنيم برتون را يكى از بلندترين فريادهاى سوررئاليسم خواهيم يافت. هر چند چنان كه مارك پوليتزوتى مترجم انگليسى كتاب مى نويسد اين فرياد رسا نيز با محافظه كارى خاص خود همراه بوده است. « برتون كه هم به مصاحبه و هم به مصاحبه گر بدگمان بود، اصرار داشت سئوال ها به صورت مكتوب و پيشاپيش به او داد شود تا از غافلگيرى هاى ناخوشايند پرهيز كند. اغلب به خود اجازه مى داد تا متن سئوال و پاسخ را ويرايش كند و همچنين اصرار داشت كه كل متن را پيش از انتشار ببيند اين بدگمانى چندان شگفت نيست. نخست آنكه برتون خود در تحريف سخن ديگران بر ضد خود ايشان تبحرى خاص داشت. مثلاً در گفت وگوهاى منتشر شده اش با زيگموند فرويد و آندره ژيد خشم اعتراض آن سالخوردگان جا سنگين را برانگيخته بود، زيرا گفته هاى ايشان را زبردستانه چنان ويرايش كرده بود كه يكى را فضل فروشى فرتوت و ديگرى را خودستايى از چشم افتاده نشان دهد.»(ص۱۱) بايد و نبايدها اولين و حدگذارترين واژه ها براى هر نوع مرزبندى جديدند كه همواره در لايه اى از شرايط و دلايل پيچيده شده اند. اين حدود از دو جنبه اهميت دارند يكى آنكه مواضع موجود را مشخص مى كنند و دوم اين حدود را هدف حمله هاى راديكال قرار مى دهند. سوررئاليسم نقش بسته در آراى برتون خود مبتنى بر نوعى از سلوك روانى است كه بر نمودى از تداعى و بازخوانى ها و به شكل كلى تر گشايش ظرفيت هاى ناخودآگاه ذهن استوار است. با اين وجود برتون سوررئاليسم را پاسخگوى دو محور يا وجه كلى مى بيند و در پاسخ به چارلز هنرى فورد به سمت و سوى اين وجوه اشاره مى كند: «سوررئاليسم هميشه كوشيده بود به دو نوع مسئله پاسخ دهد: نوع اول به [مفاهيم] جاودان مربوط مى شود (يعنى درگيرى ذهن با وضعيت انسانى)، نوع دوم با [مفاهيم] جارى (يعنى ذهن در مقام شاهدى بر تطور خودش: براى آنكه اين تطور اعتبارى داشته باشد، ما عقيده داريم، هم در واقعيت و هم در رويا ذهن بايد به چيزى فراتر از «لايه آشكار» رويدادها برسد و به آگاهى از «لايه پنهان» رويدادها دست بيابد.) (ص۲۲۱) اين وجوه كه به گونه اى تلميحى يادآور وضعيت هاى «در زمانى» و «هم زمانى» مطرح شده توسط«فردينال دو سوسور» اند با برخى موضع گيرى هاى تاريخى و سوءتفاهم برانگيزى كه حدود سوررئاليسم را در محدوده اى زمانى و ساختارى قرار مى دهند و درهم مى آميزند. از جمله اين موارد تاريخى مى توان به تاثير جنگ جهانى اول بر جنبش هايى مثل دادائيسم و سوررئاليسم اشاره كرد ولى آنچه برتون بر آن پا مى فشارد رد هر گونه تقدم و تراشيدن نقطه عزيمت براى «سوررئاليسم» از جنبش «دادا» است. «اينكه سوررئاليسم را جنبشى بدانيم كه از تحول «دادا» پديد آمده، يا حاصل تصحيح خلاقانه دادا بود، نه دقيق است و نه از حيث ترتيب زمانى درست.»(ص۶۸) اساساً هر شكل از گذار به دوره جديد منوط به رخ دادن و يا قرار گرفتن در شرايطى است كه بر جاذبه نقطه پيشين غلبه مى كند كه در مورد برتون اين رخداد از اهميتى خاص برخوردار است. «در مركز چيزى كه من را از جذبه رمبو بيرون آورد، تغيير ناگهانى ماموريتم بود كه سبب شد در مركز روانى ارتش دوم در سن ديزيه دستيار دكتر رائول لروا شوم.» (ص۴۳) با وجود اين قاب بندى و به گونه اى روشن هر شكل توضيح، تبيين و مشخص كردن حدود در مورد سوررئاليسم براى برتون آزاردهنده است و مى توان اين واكنش منفى را به شكلى بنيادين با نسبتى مستقيم با قانون كه احتياج زيادى به حدود و ثغور و مواضع قطعى دارد در تضادى بنيادين ديد. و همين زيرساخت  نظرى و راديكال جنبش و يا به قول برتون «انقلاب سوررئاليستى» را تا جايى پيش مى برد كه از مرز گالرى ها و نشريات تندرو گذشته به جايى فراتر اشاره مى كند كه شايد بتوان آن را از پيش درآمدهاى انقلابى جدى تر در فرانسه به شمار آورد: «منظورم اين نيست كه ما خودمان را «فراتر از قانون» مى دانستيم، ما فقط در مورد قانون دچار شك شده بوديم. از هر فرصتى استفاده مى كرديم تا نارسايى هاى اين قانون را نشان بدهيم، تا وقتى كه قانونى ديگر استوار بر مبناى حقيقى جاى آن را مى گرفت. اين معنايى است كه از آن حكم چاپ شده بر روى جلد اولين شماره «انقلاب سوررئاليستى» مراد مى كرديم: «بايد اعلاميه حقوق بشر جديدى تدوين كرد.» (ص۱۰۹) بله تاكيد بر اين نكته كه سوررئاليسم سهم عمده اى در شكل گيرى حساسيت مدرن ما داشته است از آنجا بر اهميت خود پاى مى فشارد كه حساسيت اين وضعيت حاشيه اى را در جايگاه تروريستى اش درك كنيم و به اين گونه دغدغه هاى برتون بينديشيم (هر چند كه نوعى تقديس رسمى واژه «جايگاه» همواره براى برتون آزاردهنده بود) «از نظر من اين كه كم كم دارند سوررئاليسم را- بى ترديد براى از بين بردنش- در مدرسه تدريس مى كنند، خودش خيلى زياد است.» (ص۲۰۷) سوررئاليسم مودر نظر برتون درست با همان چالشى روبه رو است كه مفاهيمى مثل ادبيات و هنر. اين مفاهيم كه بر اصولى فرار و گريز پااستوار ند همواره بر دركى به دور از ترتيب و جايگاه و مكان اصرار داشته و اين خود چالشى عظيم است با آنچه ادبيات آكادميك در غالب انباشت تذكره ها و نقدهاى فرهنگستانى در دوران معاصر به پيشنهاد آن پرداخته و در برخى موارد با تسريع در فرآيند انجماد و  سنگ شدگى sclerosis اين مفاهيم تنها به مشروعيت زايى هاى پدرسالارانه دل خوش داشته است. شايد اين جملات برتون هنوز هم مى تواند بر وجه ستيزجويانه با اين وضعيت دلالت كند

+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در دوشنبه 16 مرداد1385 و ساعت 14:38 |
نگاهى به فيلم «به آهستگى»
 
198651.jpg
كافى است تا روى نام فيلمنامه نويس «به آهستگى» كمى مكث كنيم تا چيزهاى زيادى را متوجه شويم. نام پرويز شهبازى براى من يادآور «نفس عميق» در تنگى بسته است كه آغاز و پايانى به يادماندنى را به همراه نوعى سرخوردگى لجام گسيخته از خود به جاى گذاشته بود. به آهستگى امضاى شهبازى در نگاه كردن به اعماق را در خود داشت و پيشاپيش پيش بينى تماشاى فيلمى با شاخصه هاى سينماى روايتگر اجتماعى را به بار مى آورد. هرچند طرح قصه فيلم كه حول نقطه اى دور از واقعيت قابل لمس مى چرخيد باعث نشده بود كه فيلم از واقعيتى نزديك به شرايط و مرزهاى مستند اجتماعى فاصله بگيرد. محمود جوشكار قراردادى ريل هاى راه آهن روزى با پيغامى مربوط به فقدان همسر به خانه رفته و با جاى خالى او مواجه مى شود. و داستان فيلم به شكلى بر تنه همين فقدان ابهام آميز مانند كليدى گمشده تنيده مى شود. اين كليد كه نشانه هايى از خود را در كنجكاوى اتفاقى زن جوانى در يك تفريح دسته جمعى آشكار مى كند بر جنبه هاى معماگونه فيلم مى افزايد. موقعيت اجتماعى و دورافتادگى اجبارى محمود به واسطه شغلش بر موقعيت دراماتيك قصه مى افزايد و اطلاعات جسته گريخته را در مورد زن گمشده به زبان و دهان هايى كه گاه خيرخواه اند و گاه پر از كنايه مى سپارد. دوست و دشمن راويان اين دور افتادگى اند و جست وجو به همه جا سرك مى كشد.
و ناگهان، زن به شكلى غيرمنتظره بعد از خاك سپارى جسدى كه به اشتباه توسط شوهر و بستگانش شناسايى شده بازمى گردد و به صورت نمادين با مردود شمردن تلقى هاى موجود در مورد هويت خود، همسرش را در موقعيت داورى قرار مى دهد و قضاوت بين دو احتمال، بين دو راه، دو انتخاب به روايتى مى انجامد كه بايد دليلى براى خود بيابد. اين قضاوت كه به گونه اى از اعترافات زن نيز متاثر شده مركز همه دغدغه هاى «ميرى» فيلم را در هدف قرار دادن يك مسئله در مناسبات اجتماعى با طرح ايده برخورد بدون عجله و پيش داورى و به گونه اى «به آهستگى» به نمايش مى گذارد.
رفتن زن و كاراكتر اصلى فيلم به مشهد و يافتن نوعى آرامش مى تواند از دو جهت مورد توجه قرار گيرد؛ اول اينكه مشهد مقدس ترين شهر ايرانى است و دوم، نسبت به استان تهران كه ماجرا در آن رخ مى دهد درست در شرق واقع شده است و سفر به شرق با اشراق همراه خواهد بود. اين به شرق رفتن در خيلى دور و خيلى نزديك نيز قابل شناسايى است. جايى كه دو وجهه از تعهد و نگاه منطقى با سويه اى از نگاه شرقى درهم مى آميزد و به بعد ديگرى از شناخت امكان مى دهد. بازى قابل ستايش محمدرضا فروتن نيز از وجوه قابل گفت وگو در «به آهستگى» است هرچند كه با تمام اين حرف ها ايراداتى نيز بر متن فيلم وارد است.
از جمله اين مسائل مى توان به درنيامدن شخصيت زن فيلم اشاره كرد كه از طرفى با نوعى بحران روانى روبه رو است كه تنها نشانه ها از اين بحران را مى توان به صحنه اى از مرور مقدار زيادى دارو به عنوان نشانى به جا مانده از همسر توسط محمود محدود كرد و ضد و نقيض گويى هايى كه اطرافيان را بهانه اى براى اين كتمان و در نهايت هسته مركزى فيلم كه احتياج زيادى به سوءتفاهم خواهد داشت فرض گرفت.
اما در نهايت هرچه به پايان فيلم نزديك تر مى شويم بيشتر با نوعى شتابزدگى در سر هم بندى دلايل و شخصيت ها روبه روييم كه گويى مى خواهند به دليل شمول و تيپيكال بودن خود ما را در وضعيت خاصى قرار دهند. از اين جمله شخصيت و رابطه منجى مثبت آخر فيلم است كه نمى دانم چگونه چيزى به اين نتراشيدگى از آستين نويسنده بيرون زده. شخصيت او چيزى مابين يك مصلح اجتماعى، يك استاد دانشگاه، يك پير طريقت و كمى مايل به رنج ديده اى عاقبت به خير بلاتكليف مانده است و از آن پيچيده تر جنس رابطه او است كه به سرعت با زن گمشده برقرار مى شود. صحنه آشنايى زن با اين شخصيت؟! لحظه اى از اصلاحاتى شتابزده را يادآورى مى كند كه گويى از فرط تكرار در تزريق نوعى تسامح خسته است و بعد لبخند زن فرارى و بعد چند روز اقامت و پرستارى در شرايطى نپخته و سئوال برانگيز.
از طرف ديگر گرايش نويسندگان و كارگردانان به صورتى گسترده در نفوذ به لايه هاى زيرين اجتماع و به نمايش گذاشتن شخصى ترين پستوها و گوشه ها در قالب هاى روايى كه غالباً با نوعى اغراق همراه بوده اند باعث شده تا اين لايه ها به گونه اى در زير فشار اينگونه برداشت ها از پتانسيل «غيريت» و جاذبه آن خالى شده و به شكل روشن ترى بيگانگى لازم را در تكرار يك نوع صدا در برخى آثار از دست داده و دچار نوعى بى تفاوتى در جاذبه و جنس تصوير شده اند.
اين وضعيت در «به آهستگى» به شكل نمادين در صحنه اى كه كارآگاه پليس به قصد جست وجو دامنه سئوالاتش را تا خصوصى ترين زواياى زندگى محمود پيش مى راند عينيت مى يابد. جايى كه محمود به شكلى درمانده از اين استنكاف ها مى گويد: «ديگه چيز خصوصى برامون نمونده.»
+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در یکشنبه 28 خرداد1385 و ساعت 14:59 |

حاشیه ای بر: یاد نامه ی شونکین

جون ئیچیرو تانیزاکی

                                                  

   وقتی نگاه کردن به خود (self) بدون در نظر گرفتن زمینه ای از زمان و مکان و در نهایت « دیگری» به گونه ای  بن بست در مناسبت معرفتی بدل شده ، بهتر می توانیم به مخالفت با نظام تصورات ایدئولوژیکی  که ادوارد سعید آن را  در شکلی نقادانه شرق شناسی می خواند بنگریم. روندی گنگ از تطبیق های رام کننده در راستای همسانی، تن دادن تصویری  به قاب چشمهای آبی وعینک های آفتابی.

سعید می نویسد. شرق شناس اکنون در جستجوی یافتن شرقی ست که تقلیدی ازغرب باشد، وچیزی که مشخص است مقاومت فرهنگ ژاپنی در برابر همین منش هاست که در نهایت به گسیخته گی هویت فرهنگی منجر خواهند شد. مقاومت در مقابل این تلقی های تقلیل گر تحت لوای هر نوع به اصطلاح شرق شناسی وقتی به اوج خود می رسد که در نظر داشته باشیم که با فرهنگی مواجهیم که درآن هرنوع استفاده از تجهیزات روش شناسانه نوعی بی حیایی محسوب می شود.(نقل به پیشگفتار مترجم).

شاید باید نطق پیش از گرفتن جایزه نوبل 1994 توسط" كنزابورو اوئه" را به یاد بیاوریم که گفته بود « من از ژاپنی مبهم می آیم» ودشواری درک فرهنگی را بپذیریم که نه بر قیاس و تطبیق استوار است و نه کاملا بر مشاهده.  

شاید بخش اعظم مسئله برمی گردد به عدم امکان بازنمایی  و ایجاد حوزه ی مستور درقالب فرهنگی که به درون می نگرد واز نشان دادن این درونه امتناع می کند. مترجم کتاب که خود را ناگزیر به نوشتن مقدمه ای 23 صفحه ای دیده در این باره می نویسد:« اما واقعیت این است که میان این متن و اغلب خوانندگان آن فاصله ای است که اگر گشاد تر از یک قاره نباشد نزدیک تر از آن نیست.این فاصله می تواند دلایل متعددی داشته باشد. یکی از آن ها لابد یک واقعیت تاریخی است: این که از نظر بیان های تمدنی – وحی و متافیزیک- ایران غرب بسا نزدیک تر است تا به ژاپن.ص11 »

  با این وجود خواندن یادنامه شونکین نه تنها به برخوردی صرف با فرهنگی پیچیده وکهن محدود نمی ماند بلکه به شکل استادانه ای بر آنچه  غنای ادبی می نامیم اشاره دارد و ما را در موقعیت خاصی از بر خورد با یک عاشقانه قرار می دهد.از این منظر تفاوت هایی که بین عاشقانه هایی مثل آنچه درآثار نظامی می بینیم با یک عاشقانه غربی مثل "لولیتا" اثر "ناباکوف" کاملا بر ساختار رخداد های این  متن گسترده اند. تفاوتهایی که بر جنس سخت کوش و مطیع و در نهایت خلقیات ژاپنی استوارگشته اند :« برخی از آنها حتی از رسپردگی او دچار نفرت می شدند. اگراو شوهر قانونی یا حد اقل یار علنی شونکین بود، هیچ دلیلی برای اعتراض آنان وجود نمی داشت. اما در ظاهراو کسی جز راهنما و خدمتکار ساده ی شونکین نبود، که مثل یک برده وفادار به همه کارهای او می رسید، حتی شست وشو مشت و مال.109»

تانیزاکی در "یاد نامه ی شونکین" با محور قرار دادن اسناد و نقل قول های موجود حول  زندگی نامه ای  موزویا شونکین که  به سفارش ساسوکه عاشق این بانوی نوازنده دوسال پس از مرگ وی تالیف گشته به زوایایی تاریکی از یک عاشقانه روشنی می بخشد که مانند تصویری  دور پیچیده در زمان و مکان و تحریفات و تمجیدات تنیده شده است او تنها راه این اکتشاف را در طرح هر رخداد در بستری از چند گانه گی می یابد تا از داوری دوری گزیده و خواننده را در فضایی قابل اعتماد از انتخاب رها کند. با این وجود نویسنده با مرکزیت بخشیدن به معشوق به شکل قابل ستایشی برعاشق که دراین روایت عاشقانه نیز همچون الگویی ازلی - ابدی ازعشق های پایداربر یک ناهمسانی در شرایط استواراست نقشی پر رنگ داده و خواننده را به دور از احساسی گری در معرض مشقات این شاگرد ساده تجارت خانه قرار می دهد که دل به دختر ارباب بسته و بانوی نابینای و هنرمند ستیزه جو را همچون الهه ای در معبدی باستانی به ستایش گزیده است:« حتی اگر شونکین،همانطور که همه می گفتند، به راستی زیباترین خواهران بود، به احتمال زیاد دلسوزی هم در ستایش عمومی از او بی نقش نبود.اما ساسوکه این را رد می کرد . در سالهای  بعد هیچ چیز به اندازه گفتن این که عشق به شونکین از دلسوزی برمی خاست او را آزرده خاطر نمی کرد.46» 

 تصویر شونکین به عنوان نقطه مرکزی همواره از جانب نویسنده در موقعیت های مختلف به داوری گذاشته می شود و با وجود این داوری ها به شکلی عمل نمی کنند که تلقین پنهان صورتی یک جانبه گرایانه به خود گیرد: « اگر او را پیش از کور شدن دیده بود ، چهره او ممکن بود بعدا به نظر ناقص برسد ، اما خوشبختانه او هرگز کمترین خللی در زیبایی او نمی شناخت . از همان ابتدا همه چیز او کامل بود.این روز ها خانواده های متمول اوساکائی به حومه نقل مکان می کنند ، و دختران ورزش دوستشان به آفتاب و فضای باز خو گرفته اند . زیبایی سنتی محفوظ از شرایط جوی ، دخترانی که در انزوای گلخانه ای پرورده شده اند  دیگر از میان رفته اند .45»

البته گریز نوسنده از قطعیت در توصیف وداوری به دلایل زیادی رخ می دهد که می توان یکی از این دلایل را دادن چهره ای اثیری به شونکین و کمک به درک نگاه ساسوکه به عنوان معشوق در خواننده فرض گرفت ودلیل دیگر که در ساختار بلاغی اثر نمود یافته ، از بسامد بالای حروف شرط و (شاید واما) ها در جهت تزریق عدم قطعیت به گزاره ها و تاکید بر نوعی گمانه زنی نسبت به کل ماجرا خبر می دهد.«ما می توانیم مردگان را تا زمانی که در یادمان بمانند در خواب ببینیم ؛ اما برای ساسوکه، که معشوق خود را حتی زمانی که او هنوز زنده بود ، در رویا می دید ، شاید در ک این جدائی که پیش آمد چندان ساده نبود.131»

ودلیل عمده دیگر به این موضوع (ژارگون اصالت) که از نگاه مترجم نیز به دور نمانده اشاره دارد که:« کنایه در ادبیات ژاپن بی شباهت به مفهوم آن در ادبیات فارسی نیست به این معنا که همانگونه که یک ادیب ژاپنی هم عصر فردوسی می گوید ، اوج زبان شعری در هر دو فرهنگ بر این مبنا دستیافتنی است که« زبان پدیده ای است سحر انگیز که معنایی فراتر از بار معنایی واژگان دارد» .

وباز هم به قول مترجم : شاید بهترین را ه بر ای فهمیدن افسون ژاپنی ، مثل هر افسون دیگری ، تسلیم شدن به آن است.

+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در پنجشنبه 24 فروردین1385 و ساعت 22:3 |

حاشیه ای بر: جزایر گالا پاگوس

کورت ونه گات

                            

 

                                             « فهم و« نگرش» است که ارزش دارد ونه خصوصیات ذاتی سوژه»

                                                                                          ماکونیاس

 ونه گات نویسنده شوخی ایست که در طرح ایده هایش اصلا با کسی شوخی ندارد می خواهید خوشتان بیایید یا نه. البته این مسئله حاصل سالها تعمق روی یک جمله ساده یا عکسی با ژست خندان درصفحه زیست شناسی یک روزنامه باطله نیست بلکه بیشتر حاصل درک شخصیت نویسنده ایست که جدیتی بی مانند در طرح ایده های شوخ طبعانه دارد. و گاهی با اولین قدم حتی فرصت پیش آمدن سئوال را از خواننده می گیرد که در یک ملیون سال پیش اصلا کشوراکوادوری وجود داشته یا اصلا این تاریخ از کدام تاریخ پبیشتراست. و بعد از این که خیال خواننده از بابت تطبیق های کنجاوانه با زمان و مکان راحت شد  شروع به تعریف و انجماد بستری می کند که باید در آن مفاهیم ، روایات وشخصیت هایش را کشت دهد. ایده ونه گات در گالا پاگوس  برای آنان که علاقه ای به داروین و نظریه اصلی اش یعنی قانون «انتخاب طبیعی»* دارند  حتی آنان که ندارند  جذاب و قابل تعمق است. و رگه هایی از یک حرکت علمی تخیلی را دربازسازی یک سفر تاریخی اکتشافی آن هم در قالب یک سفر بازسازی شده روایی در آن پیداست.« البته داروین تغییری در این جزیره ها ایجاد نکرد ، چیزی که داروین تغییر داد آرا و عقاید مردم نسبت به این جزیره ها بود.24»

ونه گات از آن دست نویسندگانی که سعی در باز نمایی رنج و مشغات انسانی دارند نیست و بیشتر با  تلقی هایی که می تواند در مورد هر موضوع به وجود آید مشغول است و همواره به قرار دادهایی که بین یک دال به عنوان صورتی صوری از یک مفهوم یا پدیده و یا مدلول ذهنی واسط   شداند و در نظر نگرفتنشان باعث قطعیت در تلقی و برداشت ها خواهد شد می تازد و به همان شکل که لری مک کافری ازوضعیت کلی تری به نام ادبیات پست مدرن، گزارش می دهد. وجه اشتراک همه این تجربه گری ها این درک همگانی بود که ادبیات داستانی نیازمند شناخت ماهیت تصنعی و ساخت یافته ی خود است تا به آن وسیله  بر توجه خوانند به چگونگی تبیین اثر تمرکز کند، نه بر صرف وقایع و رخداد ها. تمرکز بر این نکته که این گروه از نویسندگان به افشای صناعت آثار خود ، تفسیر فرآیند های موجود در آن، و سرپیچی از خلق این توهم واقع گرایانه گرایش یافتند که محاکات موجود در اثر ، بیرون از خود آن اثر عمل می کند و تمایل داشتند که واژه ها را به عنوان ذوات متغیر و تعیین یافته  توسط قواعد موجود در نظام های نشانه یی به کار گیرند« جزایر گالا پاگوس در یک لحظه بهشت برین باشد و در لحظه ای دیگر دوزخ ، و امکان داشت ژولیوس سزار در یک لحظه دولتمرد و در لحظه ای دیگر قصاب، و امکان داشت در یک لحظه بتوان اسکناس اکوادر را در ازای غذا وسرپناه وپوشش داد و در لحظه دیگر به درد آن بخورد که کف قفس پرنده گان را با آن فرش کنند ، و امکان داشت عالم را در یک لحظه خدای قادر ومتعال آفریده باشد و در لحظه دیگر در پی یک انفجار بزرگ به وجود آمده باشد و غیره وغیره وغیره .25»

از این رو ونه گات بر وجه باز سازی شده سفر روایی خویش در گالاپاگوس تاکید کرده همواره بر جدا کردن خواننده از آن وضعیت همزاد پندارانه ای که بخشی از روند قصه گویی (به ویژه درقهرمانسازی ها) را در طول دوران های قبل به خود مشغول داشته همت گمارده است« جزیزه بی کینی به جایی تبدیل شده بود که درست نقطه ی مقابل کشتی نوح بود.ازهر نوع جانور یک جفت به جزیره  بی کینی آورده بودند تا در معرض انفجاربمب اتمی قرار دهند51»

ونه گات از تقابل به عنوان ابزاری در جهت بازنگری استفاده کرده و وضعیت های همسان مثل طوفان نوح وانفجار های ویرانگر اتمی ویا تور تفریحی در مقابل سفر علمی داروین را چنان در برابر هم قرار می دهد که همه چیزجدا از قالب روایی و صادق وکاذب بودن به وضعیتی برای اندیشیدن بدل شود.هر چند که موضوعیت در نوشتار او بیشتر از آنکه متوجه موضاعات مسئله ساز گردد متوجه ومتمایل به خود ونوع  و به صورتی برجسته تر سازو کارهای سامان یافته گی خود اثراست که به اثر او وجهی منفرد بخشیده اند. « روزی که بائیا ده داروین را در مالمو به آب انداختند، هزار و صد تن آب شور دریا به ناچار شد راه افتاد و جای دیگری برای خود دست و پا کرد. روزی که بیگل را در فالموث انگلیس به آب انداختند، فقط دویست و پنجاه تن آب شور دریا ناچار شد راه بیافتد و جای دیگری برای خود دست و پا کند.31»

 صنعات متعدد فرافکنی، درون فکنی وهر شکل از صورت زدایی یک قرار روایی داد که گاه به جابجایی فاعل و مفعول نیز می انجامند از آن جهت در نوشتار ونه گات شکلی شخصی تر می گیرند که بیشتر در لایه ای ازطنز خاص او قوام یافته اند« آن جمله را حتما همان تومور مغزی زده است. و تومور مغز رُوی روزی را برای گریز لاقیدانه از مدرسه انتخاب کرده بود.42» شاید جنس شباهت ها در کار ونه گات ، این انحصار خاص را موجب شده و به تفاوتی اشاره دارد که او را از گروه نویسندگانی که به شکل کلی موافق مواضع اویند جدا می سازد:« این پنگوئن ها لباس سرپیش خدمتها را به تن داشتند.49»

سیرو سلوک در میان تقابل ها و فرم های روایی که حقیقت را همواره در ظن چند گانه نگری قرار خواهند داد دلیل کافی برای نسبی نگری ونه گات در بر خورد با موضوعات متفاوت است که او را به سمت تصادفی کردن متن نوشتارش سوق داده اند.هر چند که تصادف در آثار او نه به روش دادائیستی یا حد اقل کاملا سورئالیستی اتفاق نمی افتد بل که همین نسبیت هم نسبتی خاص با نسبت و میزان عناصر در تداخل ها دارد که بیشتر ازهر چیز براشراف بریک پارچگی کلی اثر تاکید دارد .« ساختار تازه با سرعت پا گرفت، وارزآن مواد خام ژنتیکی در هم وبر هم ، خانواده بشری تازه ای به وجود آمد که کاملا منسجم و یکپارچه بود. تماشای این خانواده ی تازه ، دل ادمی را شاد می کرد . ومن تقریبا عاشق آدمیان طراز نوین شدم ، همانطور که در آن گذشته های دور دوستدار ادمیان بودم ، با ان مغزهای گنده و باقی چیزها.315»

 

 

پی نوشت ها

* انتخاب طبیعی مطرح شده توسط داروین براین اساس استوار است که : انتخاب طبیعی موجب بقای ترجیحی وتولید مثل افرادی می شود که ، بر حسب" تصادف" اختلافی را به ارث برده اند که آنها را در محیط زندگیشان نسبت به همسایگانشان در موقعیت برتری قرار می دهد .
+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در جمعه 11 فروردین1385 و ساعت 2:3 |

 

یاداشتی بر: آشفتگی های ترلس جوان

روبرت موزیل

                               

                                                                                                                                                                             

                                               «زهرهمچنان در زخم بود ؛  و زخم التیام نمی یافت »

                                                                                                             ولادمیرناباکوف

    منتقدی به چند فیلم برگمان اشاره کرده می گفت: فیلمهای برگمان به قدری آرامند که گویی وقتی به عکس زنی خیره شدی صدای گفتگوی غمگینی را هم شنیده ای. پیشتر کیرکگور در «ترس و لرز» نشان داده بود که نوعی حس انسانی (اضطراب) در روایتهای مختلف از قربانی کردن اسماعیل (اسحاق) توسط ابراهیم  نادیده  انگاشته  شده است و با طرح این ایده اگزیستانسیال (وجودی) به بازخوانی دوباره روایت پرداخته بود.قربانی کردن یا به قتل رساندن هردو می توانست در باز خوانی کنش روایت صحیح فرض شود اما بافت یا حوزه های تفسیری این دو مغایرتی تمام عیار با یکدیگر دارند. در هر حال  توصیف جهان مستقیما به نوعی داوری اشاره دارد که همواره از آغشتگی با عناصر انسانی خبر می دهد. خالی کردن این داوری به نفع ایجاد فضایی سرد برای  توصیف دقیقترجهان، گام گذاشتن به جهانی فرموله از قانون یا عناصر دستوری است که فضایی به شدت سرکوبگر، مکانیکی وبه شکل کلی ترغیر انسانی به بار خواهند آورد. طرح این مسئله که زبان به عنوان میانجی در این میان از اهمیتی به اندازه خود ابژه توصیف شده برخوردار است هم برفهم پیچیدگی این تناقضات کمک خواهد کرد. با این وجود  پرتره ای که  از خلال سالها و مرزها عبور کرده به راحتی می تواند در انتقال حس نقاش موثر بیافتد.« شناختهای بزرگ نقشی ناقص در سطح روشن مغز ما می بندند. یک بخش از آنها در تاریکی عمق ضمیرمان پنهان است. مقدم بر هر چیز آن حالت روحی ما هست که اندیشه را مثل شکوفه ای بر نوک خود می رویاند. 187»

 همانطور که پیداست"آشفتگی های ترلس جوان " به سمت توصیف وکنکاش آشفتگی ها و به گونه ای صریح تر نفوذ درجنبه های روانی انسان متمایل است همان وجه غالبی که میلان کوندار در مصاحبه ای  در ستایش موزیل وبروخ به عنوان استادان بی بدیل رمان اروپایی بر آن انگشت گذاشته بود .در این اثنا توصیف اهمیتی حیاتی در القاء حس مخصوص فضای صحنه دارد که در نوشتار موزیل و گرایش عمیق او به عینیت بخشی احساسات و به کارگیری از نوعی میزانسن در نوشتارش تجلی خاص یافته است.« درفضای این رنگ های غمبار وآفتاب بی رمق ، محو و مه آلود بعد از ظهری اشیاء وآدم ها گفتی از صحنه تائتر عروسکی بیرونشان آورده باشی ، حالتی بی اراده ، مات و مرده داشتند.13»

واقع گرایی در این نوشتار نه بر اساس انطباق کامل با مصداق بیرونی بلکه بیشتر بر برآیند مواجه حسی و به دورن کشیدن اشیاء وپدیده ها استوار است و به همان شدت که تاثیر فروید بر فوج عظیمی از نویسندگان و حتی جنبش های ادبی مثل سورئالیسم غیر قابل انکار است درعمق تفکرات موزیل به وضوح می توان آبشخوری از نظریات فرانس برنتانو فیلسوف روانشناس قرن نوزدهم (استاد هوسرل ) و بنیانگذار روانشناسی توصیفی اهل وین را در عمق منش و روش برخورد او با انسان به عنوان سوژه وابژه آگاهی به نظاره نشست.

برنتانو که معتقد بود فلسفه جدید چیستی اعمال روانی را به درستی در ک نکرده است کوشید تا فلسفه را بر بنیان روانشناسی سامان دهد و از این رو برای پدیده های روانی وجودی واقعی اما برای جهان فیزیکی وجودی صرفا پدیده ای یا نمودی قائل بود. وی با تا کید بر این باور که« همه پدیده ها را باید درونی نامید استدلال می کرد که هر چیز فیزیکی تحت ادراکی درونی قرار می گیرد و از این رو ادراک بیرونی فقط موارد خاصی از ادراک درونی اند * «وجودش گسست برداشته، وبه نوعی میان دو دنیا تقسیم شده بود: یکی دنیای جدی و متین شهروندیی که از بچه گی ودر خانه با آن سرو کار داشت، و دیگری دنیایی ماجراجویانه، آکنده از تاریکی، اسرار، خون و شگفتی های نفس گیر. و این دو دنیا هم دیگر را نقض می کردند.58»

به زبان برنتانو ما نمی توانیم ادراک خود را مستقیما مشاهده کنیم و فقط بر آنها وقوفی ضمنی داریم «اما همین که قلم را به زمین می گذاشت همه احساساتش از بین می رفت.20» این و قوف ضمنی بر این اساس استوارست که  او ابژه را به اولیه وثانویه بخش بندی کرده بود و ابژه اولیه در باورش چیزیست که بی واسطه در عمل آگاهی حضور دارد مثل رنگی که می بینیم و صدایی که می شنویم وابژه ثانویه  مشاهده خود عمل دیدن است. ابژه ثانویه  فقط در اثر نمودار شدن ابژه اولیه نمودار می شود گرچه این تقدم زمانی نیست، بلکه هر دو ابژه به عمل واحدی تعلق دارند. « شاید بشود مسئله را به این تعبیر گفت: چیزهای خاصی هستند که ساخته شده اند، یک دخالت دوگانه در زندگی ما داشته باشند.من چنین چیزهایی را در اشخاص، وقایع، گوشه های تاریک و غمبار یا در یک دیوار بلند، سرد، ساکت و ناگهان جان گرفته، پیدا کردم...184»

سعی موزیل در درونی کردن و پیشروی در موقعیت های خاص ذهنی او را به ورطه ترکیباتی سوق داده است که به گونه ای صریح بر نا کارآمدی تشبیهات و عینیت بخشی  مواضع کاملا انتزاعی خبر می دهد.

« من همانطور که جان گرفتن یک فکر را در ذهنم احساس می کنم، حس هم می کنم هر وقت افکارم می خوابند، در درونم و با نگاه به اشیاء، چیز دیگری زنده می شود. در درون من، در ته لایه ی همه افکارم، چنان عمیق که نمی توانم با ابراز اندیشه اندازه اش بگیرم، چیز تاریکی هست، یک زندگی که در زبان نمی گنجد و با این حال زندگی من است. 188»

 

 

پی نوشت

* هوسرل در متن آثارش .عبدالکریم رشیدیان. نشر نی

+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت 20:45 |
                    

                              

حاشیه ای بر "ترس دروازه بان از ضربه پنالتی " پتر هاندکه

فرهاد اكبرزاده
    هر متني كه تلويحاً يا مستقيماً بر سرشت بلاغي خود صحه بگذارد و نشان دهد كه به خاطر همين سرشت    بلاغي، همواره دچار بدفهمي خواهد شد، ادبيات است»       پل دومان

  «وقتي به جاي اينكه بگويي من مي گويي ما، ديگر هيچ چيزمهم نيست»             فرانتس كافكا/ ياداشت هاي روزانه

کتاب اشتباها" در قسمت ورزشی یک کتاب فروشی رسمی قرار گرفته بود. البته نام این کتاب یعنی:« ترس دروازه بان از ضربه پنالتی» می توانست این سوء تعبیر را برای کتاب فروش ایجاد کند. ولی چیزی که می تواند بیشتر مورد توجه قرار بگیرد آدرس دهی این متن است. ترسه- دروازبان- ضربه پنالتی . و« از » را چون یک حرف اضافه است را در نظر نمی گیریم.می بینیم دروازه بان وضربه پنالتی دریک مناسبت فامیلی* قرار دارند و تنها واژه باقی مانده ترس است که به یک کیفیت روانشناختی مرتبط است. سئوال:« از» به چه مناسبتی اشاره دارد؟ اصلا معنای «از» چیست؟ بله، شاید فرصتی پیش آمده تا به این جمله از ویتگنشتیان بی اندیشیم :«معنای واژه نوعی شغل برای آن است». برای توضیح این موضوع باید گفت؛ مرسوم است که پزشکان از یک خط ناخوانا برای انتقال موضوع دارو هابه داروخانه استفاده می کنند.این استفاده از نوعی نوشتاررمزگانی شده از نام داروها که فقط توسط مسئولان داروخانه قابل خوانش است می تواند قبلا از جنبه های اقتصادی و شغلی مورد توافق دو طرف یعنی داروخانه دارو پزشک قرار گرفته باشد. ولی سئوال اساسی شاید اشارتی باشد به این موضوع که: این نا خوانایی تا چه حد قابل پیش رويست ؟ یعنی تا چه حد می توان ازاشتباه تشخیص پرومتازین ازآمفتامین جلوگیری کرد ؟می بینیم که «از» دراین دو نام دارو نیز مثل دروازه بان و ضربه پنالتی؛ به تمایز و تفکیک امکان می دهد و با عث می شود « تا» فاصله و تفاوت به نمایش گذاشته شود.

بياييد با اين مناسبت ها بازي كينم . مثلا دروازه بان را به ديده بان وضربه پنالتي را به شليك توپ تغيير داده ، و موضوع جمله را از مناسبات و قراردادهاي زمين فوتبال به اصطلاحات ميدان جنگ پرتاب كنيم. دراينجا ما با يك وضعيت متفاوت روبروييم . و جمله ما تبديل به ( ترس ديده بان از شليك توپ ) شده است.

مي بينيم با تغيير بستر معنايي جمله (بازي) به مفهوم (شغل) ديگري از يك فرمول رسيده ايم. اين جايگزيني مي تواند در مورد بستر ها و بازي هاي متفاوت مثل واليبال؛ شطرنج يا سياست و... نيز به كارگرفته شود. ولي موضوع جالب وقتي اتفاق مي افتد كه نشانه اي از يك مناسبت در بازي ديگر بكار برده شود. براي مثال شليك توپ را به خاطر دو وجه از خوانش واژه « توپ » در چهار چوب اصطلاحات زمين فوتبال تفسير كنيم . دراينجا ما با نوعي دوگانه گي بستري كه بر آن ايستاده ايم روبروييم. و در اصطلاح دچار يك باز ي زباني شده ايم. اين باز ي مي تواند در بافت ها و حوزه هاي مختلف به سوء تعبير ما از نوع كاربرد قطعي معنا منجر شود. ولي چيزي كه در مركز اين تغييرات قرار گرفته و همواره در يك رابطه كاربردي شغلش را(در اينجا فاصله گذاري) حفظ مي كند «از» است كه در مركز اين فرمول تغيير ناپذير مانده ودر صورت جابه جايي اش با مثلا (را) فرمول گزاره به هم خواهد ريخت. اين مقدمه براي به چالش كشيدن يك بستر خوانشي است كه به خاطر نقشش كمتر به آن پرداخته شده است. فضايي كه جابجايي هاي مدام و( وضعيت استعاري) بستر ها و بازي ها آنرا لغزنده ؛ سوئ تفاهم برانگيز(اين هماني كننده، شيزويي) و ناامن ساخته است .

شاید این گونه نوشتار سعی در بکارگیری و پیشنهاد روشهایی غیر متداول داشته و می خواهد به بررسی دستور نوشتار متن از طریق آنچه تاکنون در مناسبات تعریف شده نقد ادبی حداقل در این جا به صورت حاشیه ای همیشه از نگاه وذائقه های مسلط، دور، رانده یا نادیده انگاشته شدند بپردازد و این موضوع که ذائقه هایی همواره مخالف دارد را به چالش کشیده و از فرا روایت ها(تفسیر ایدولوژیکی؛ توضیح افق های معنایی ، تاریخی، وخواستگاهی متن) والگوها کمی فاصله گرفته به آنچه در زبان اضافه و یا بی اهمیت تلقی شده بپردازد. بله منظور بررسی همان حروف اضافه اند.این ایده از آنجا به خود اجازه طرح را می دهد که قبلا و به کرات در متونی که به شناسایی و واسازی دستور زبان پرداخته اند دیده شده . ولی نمونه های مصداقی از این نوع برخوردها به دلایلی ( ترجمه) کمتر امکان حضور داشته اند. می دانیم که افعال و اسم ها از اهمیت زیادی در ساختار جمله برخوردارند. و در مواردی البته ناچیز برای مثال دیده شده که به کارکردافعال استمراری یا نقلی در یک روایت اشاراتی شده و یا در مورد فضاسازی برخی نامها واستفاده از مترادفات و جایگزینی آنها بحث هایی کارگاهی و یا اشاراتی پراکنده رفته است. این را هم البته می دانیم که آنچه به عنوان دستور در یک متن ادبی مورد تحلیل است می تواند گرایشات ناخودآگاه و فرا دستوری باشد که از دستور مسلط یا قالب هر زبان متمایز است. ولی آیا می توان با درک این فرا دستورها به موضوع ساختار یا واسازی و گشودن ساختار از طریق بررسی حروف اضافه (به طور کلی حروف ربط، شرط، تاکید، ادات تشبیه؛ قیدها و...) پرداخت. و با بررسی بسامد شناسانه کارکرد بالای یک حرف مثل « وَ» سخن از غیاب محوری، چسبندگی یا عطف به زمانمداری متن زد؟ آیا این فاصله گرفتن از دستور مسلط وحرکت به سمت فرادستور امکان این را می دهد که ما با در نظر گرفتن بسامد بالای حرف« که» از توضیحی، توصیفی یا روایی شدگی متن سخن بگوییم. یا با بررسی « یا» ها به نا سازه گرایی متن رای دهیم؟ و از ازدیاد « برای» در جهت توضیح موقعیت ابزاری استفاده کنیم؟ این کار مثل این نیست که به جای مهاجم در حال حمله به دوازه بانی که در انتظار توپ به این ور و آن ور می رود نگاه کرد؟ آنهم در یک متن که از زبان دیگری به زبان فارسی ترجمه شده است و می دانیم آنچه ترجمه شده (حداقل از نظر دستور زبانی غیر فارسی) متفاوت با آنچه بوده؛ می باشد؟ شاید طرح این موضوع که می توان برای مثال از داوریهای نویسنده و به کارگیری تشبیهات« مثل ها» به قدرت نوشتار و خلاقیت های او پی برد؛ جایی برای گفتگو باز کند. ولی یک نگاه حاشیه ای مثل این سئوال که: آیا با در نظر گرفتن ارجاعات انتهایی یک کتاب ( نمایه ها) می توان به حدود چالش ها، دغدغه ها ومولفه های آن کتاب نگریست، چطور؟ البته این فرض را می توان اینگونه ساده کرد: اگر بپذیریم که معنا یا به قولی شغل یک حرف که از بسامد بالایی در متن برخوردار شده بستگی به نوع کاربریش در متن دارد. شاید بتوان از طریق بررسی همین به کار گیری به آشکار کردن یا واسازی بافت کلی نوشتار(ساختار) متن پرداخت.البته پرداختن به این موضوعات خود به قدری ابهام آفرین است که بخواهیم از طریق شنیدن صدای قدم های یک شخص در مورد وزن و قد او اظهار نظر کنیم.

با این مقدمه نه چندان روشن حداقل کار ممکن (به تاخیر در پرداختن به قصه) امکان می یابد.

وقصه ( قصه، چون نمی خواهیم به این دعوای کلیشه ای که درباره یک داستان بلند حرف می زنیم یا رمان؟ بپردازیم). بلوخ، شخصیت محوری کتاب یک دروازه بان بازنشسته است ( البته اگر بتوان به این شکل به آن پرداخت) دچار ابهاماتی در نوع نگاه به جهان واختلالات روانی مخصوصی ست (شيزوفرنيك ) که او را به این سو و آنسو می کشد و با همین سرگردانی ها ما را به جهانی وارونه می خواند. این وارونگی که از غیاب واقعیت قطعی در برخورد با پدیده ها ناشی شده نوعی بصیرت غیرمتداول را به بار می آورد(وحدت وجودي) که می تواند بدون حضور اشیاء، افراد؛ و رویدادها در مورد چیزی که می تواند بین یک آسیاب بادی ودشمن رابطه ایجاد کند به داوری بنشیند. اودچار رفتارهای غیرارادیست،آدم می کشد، صورتحساب یک میز شلوغ را می پردازد. دعوا می کند، کتک می خورد و پیشنهاد های آنی و... می دهد. او زهر و پاد زهر را(فارماکان) مثل یک شاخ ( شاخ گوزنی که درمیدان مین سرگردان شده بود) هم زمان در خود دارد و در تمام این ماجرا ها دچار نوعی ابهام در روش تشخیص و داوری در مورد واقعیت هایی است که فاصله بین توهم و امر واقع یا مشبه و متشبه به (بود و نمود) را پر کرده اند. او دچار وضعیت نام گذاریست وهمان طور که می دانیم کنش نام گذاری به معنای خط زدن یا زدودن نام قبلی ست (همان شورش ادیپی علیه پدر، نام یا قانون قبلی) البته نحوه این شورش نیز دچار وارونگی کل به جزئی ست و یا تقلیلی (اقليتي) ا ست و به جای شورش بر علیه متن قبلی به مخالفت با نشانه آن پرداخته مي شود: {انگار جزییات مزاحم؛ افراد و محیطی که به آن تعلق داشتند؛ آلوده وکاملا بدشکل می کردند. می شد؛مخالفت کرد، به این شکل که آنها را تک تک نشان گذاشت و این نشانه ها را همانند کلمات رکیکی علیه خود افراد به کار بست. صاحب کافه پشت بار را می شد یخدان نامید و زن پیشخدمت را می شد گفت حلقه به گوش.همچنین اگر مایل بودی، به زن مجله به دست؛ میگفتی: هی، خانم کیف! وبه مرد میز مجاور که بالاخره از اتاق پشتی بیرون آمد و ایستاد و حین پرداخت صورت حسابش، شرابش را سر کشید، می گفتی: هی، لک شلوار! یا حالا که لیوان خالی را روی میز گذاشته و رفته، به او بگویی اثر انگشت، زنگ در، لبه بارانی، چاله آب؛ گیره پاچه ی شلوار دوچرخه سواری و از این قبیل، تا این فرد در بیرون، با دوچرخه از تصویر ناپدید شود ... حتی گفتگو و به ویژه ادوات صحبت مردم؛ هان؟ آهان}

سیر قصه به شکلی خطی دنبال می شود با این تفاوت که در انتها ما به جای گره گشایی روایی مرسوم اینگونه روایتها با گره گشایی های ساختاری مواجهیم آنجا که نویسنده در مورد دستور با دستور سخن می گوید با«که» در مورد «که». عین متن می خوانیم:{ مجبور بودم برای ادامه کار دلیلی داشته باشم برای این که ...؟ چه هدفی دارد اگر ...؟ مجبور است برای > اگر< دلیلی داشته باشد، طوری که او ...؟ آیا چنین ادامه می یابد تا...؟ آیا آنقدراز مرحله پرت بود که ...؟ چه اجباری بود بیرون بیاید تا به این جا کشیده شود و چیزی را دنبال کند؟ مجبور است، دلیل بیاورد که چرا اینجا متوقف شده است؟ برای چه مجبور است وقتی از کنار استخری می گذرد هدفی داشته باشد؟ این > به طوری که <،> زیرا < و> برای این که < همچون یک دستور بودند. تصمیم گرفت مانع شود که آنها - انگار در کنار او پنجره ای نیمه بازآهسته باز شد. همه چیز قابل تامل وقابل رویت بود. صدایی او را نترساند بلکه جمله ای شکل گرفته در ذهنش در پایان یک سلسله جمله ای معمولی او را ترساند به نظرش همه چیز نام دیگری داشت}

او می داند که روایت تحت استیلای دستوراتی ست که هنگام اختیار هم زمان روش ها ( ترفند ها، شگردها ) به متن تحمیل می شوند. آگاهی به اینکه روایت ساختاری است که توهم فراست ایجاد می کند و با این آگاهی کمی به شوخی می پردازد و بهترین نمونه این بازی را آنجا که در حالتی نیمه بیدار متوجه صدای بلند نفس کشیدن شخصی در اتاق مجاور شده واز ریتم نفسها جملاتی می سازد، به نمایش می گذارد(مصداقي جالب تر از تيك تاك مورداشاره -فرانك كرمود- در مورد تقدم وتاخر در نظريه روايت )* :{ باز دم را مثل کلمه > وَ< کشیده می شنید و صدای بلند دم را به شکل جملاتی در می آورد که بعد از هر بار مکث که متناسب فاصله بین دم و بازدم بود به > وََ< ختم می شد. سربازان با کفش های بلند نوک تیز جلو سینما ایستاده اند - وَ- قوطی کبریت به روی قوطی سیگار قرار داشت - وَ- گلدان روی تلوزیون قرار داشت- وَ- کامیونی با بار شن، روی اتوبوس، گرد و خاک نشاند و رفت - وَ- یک بازرس اتومبیل خوشه ای انگوردر دست داشت- وَ- کسی پشت در گفت: « لطفا باز کنید»}

هاندکه در این کتاب با بکار گیری یک موقعیت گزارشی نه فقط سعی در فراروی از چهار چوبهای ممکن اینگونه روایت گری دارد. بلکه با پرداختن به آنچه یک گزارش را از موقعیت ارجاعی خود خارج کرده ، به یک بی ار جاعی و خود بسندگی دامن می زند . وموفق می شود که نفس ارجاء را احضار کرده و به چالش کشد. او با توجه دقیق به جزییات در نوع گزارشاتی که محدودیت نفوذ به ذهن را در خود حمل می کنند با استفاده از نشانه گذاری ها و تمایزات درون متنی (نوشتاري) محدودیت خود خواسته ناظر صرف را با استفاده از > < اینگونه فاصله گزاریها در هم می شکند. با این علامت ها او نه تنها به خود اجازه نفوذ به ذهنیت شخصیت هایش را می دهد بلکه مجوز ورود به جمله و ساختار زبان متن را نیز صادر می کند و از این امکان نفوذی وخوانش بین کلمات به نمایش شکاف وانشقاق سوژه متن پرداخته ، و > جانشینی های گزینشی< که می توانند در خوانش خواننده به عنوان یک پیش فرض مطرح به کار گرفته شوند را ، پیشاپیش به چالش کشد. از درون سوژه متن شخصیت و یا زبان به ما گوشزد و خود این گزارش را با پیشنهاد جانشین شونده های دیگر به بازی گرفته و سپید خوانی های احتمالی را محدود و قاب گیری کند:{نا گهان متوجه شد؛ گزارشی توجهش را جلب کرده است. یک شاهد عینی تشریح کرده بود، دیده است که از فاصله نزدیک به چشم یک دلال محبت شلیک کرده اند. > خون از پشت سرش به کاغذ دیواری پاشیده شد. قلبم از تپش افتاد < بدون اینکه میان تیتری نوشته شود، جملات بلا فاصله موضوع دیگری را در مورد شخص دیگری شرح می دادند، بلوخ جا خورد. بعد از شوکی کوتاه جرات یافت وفکر کرد > با یستی اینجا میان تیتر نوشته می شد .< از وسط اتوبوس به سمت زن بلیط فروش رفت و مقابلش طوری نشست که بتواند او را ببیند، اما به او نگاه نکرد}.

او بدون این که چیزی بیشتر از یک گزارش از یک وضعیت بیمار بدهد به نوشتن گزارش خود می اندیشد و اختلالات نسخه اش را مرور می کند. به نقاطی که تمایزات را دچار مشکل کرده اند به تفاوتها و سوء تفاهم ها؛ او به جایی می اندیشد که زبان در آن قابل اعتماد نیست و وضعیت«تهوع»آور وکلافه کننده ای را به نمایش می گذارد که در آن برداشتها(تطبیق ها؛این همانی ها) به تنهایی ها (عدم تطابق ها؛ تفاوتها) دامن زده اند. او به شوخی می پردازد که دچار کج فهمی شده و ماهیت کنایی خود را در یک موقعیت جابه جا، درک نشده و جدی از دست داده است:{ ... فکر کرد که برای طرح موضوعات جدی ناتوان است. شروع به شوخی کرد اما زن کافه دار هرچه او می گفت کاملا جدی می گرفت. بلوخ گفت لباس زن مثل لباس فوتبالیستها راه راه است و می خواست که ادامه دهد که زن پرسید، شاید از بلوزش خوشش نمی آید که از آن ایراد می گیرد. این که گفت، فقط شوخی کرده است و بلوزش حتی خیلی مناسب پوست روشن اوست، اصلا فایده ای نداشت. زن به پرسیدن ادامه داد که آیا به نظر او پوستش خیلی سفید است. بلوخ به شوخی گفت که آشپزخانه کم و بیش مثل آشپزخانه های شهری درست شده است و زن پرسید چرا می گویید > کم وبیش < . آیا مردم آنجا وسایلشان را تمیز تر نگه می دارند؟ حتی وقتی بلوخ با پسر صاحب مهمان خانه شوخی کرد ( او تازه گی ها با زن کافه دار قرار دادی امضا کرده است)، زن آن را جدی گرفت و گفت پسر صاحب میهمان خانه بیکار نیست. بلوخ تنها می خواست با مقایسه ای توضیح دهد جدی نگفته است، اما زن باز مقایسه را هم جدی گرفت. بلوخ گفت « منظوری نداشتم.» زن کافه دار جواب داد: «تو حتما" دلیلی داشتی که این را گفتی .» بلوخ خندید. زن کافه دار پرسید چرا به او می خندد.} هاندکه در این کتاب آخرین پیشنهادهای تفکر مدرن ( شوخی وکنایه) را به شکلی درخشان به نمایش می گذارد که بیشتر شبیه مواضعی خالی از سکنه وتخریب شده اند.

درپایان شاید اشاره به این موضوع بد نیست که تلاش نویسنده اي چون هاندکه نه در جهت پیچیدن نسخه ای واهی برای انسان مدرن؛ بلکه بیشتر نمایش غم انگیز و تمام عیاری از چهره خودِ بیماری ست که چنین قدعلم کرده و می بالد.

پی نوشت ها

* تمام جملات داخل {} بدون کم وکاست از متن کتاب استخراج شده است

* موضوع شباهت های خانوادگی که به بررسی مفهوم بازی درفلسفه ویتگنشتاین انجامیده است یکی اصلی ترین مفاهیم دوران متاخر فلسفه و اندیشه اوست .برای آشنایی بیشتر رجوع شود به: پی گفتاری از بابک احمدی در ماخره کتاب در باره رنگها، لودویگ ویتگنشتاین با تر جمه لیلی گلستان / نشر مرکز

* فرانك كرمود مي گويد : وقتي ساعت تيك وتاك مي كند به اين صدا ساختاري داستاني مي دهيم؛بين دو صدايي كه از لحاظ فيزيكي هيچ تفاوتي با هم ندارند فرق قايل مي شويم تا – تيك – آغاز باشد و – تاك- پايان . و ادامه مي دهد كه : به نظر من تيك –تاك الگويست كه ما آنرا طرح داستاني مي ناميم ، سازماندهي اي كه با شكل دادن به زمان ان را انساني مي كند . ص112/ نظريه ادبي /جاناتان كالر/ فرزانه طاهري/نشر مركز

+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت 20:20 |
نگاهى به «امضاى تازه مى خواهد اين نام»
                                           
                                     140859.jpg
سروده فرياد شيرى
  گاهى نوشتن«از» و «درباره» يك مجموعه شعر ما را در شرايط بدى قرار مى دهد. از يك طرف بحث «دربارگى» درصدد به بند كشيدن چيزى كه اساساً به دربارگى ها مقيد نيست اين روند را دچار تناقض مى كند و از سوى ديگر نسبتى زيبايى شناسانه با تحريك ذائقه بر داورى مان سنگينى خواهد كرد. گريز از اين تقابل به سمت توضيح ساز و كار هاى زبانى مى تواند به عنوان يك راه حل يا مهم تر از آن گريز از حقنه هاى زيبايى شناسانه مورد توجه قرار بگيرد. بايد اعتراف كنم هيچ متر و ميزانى وجود ندارد هيچ مقصد و مبداء يا نقطه عزيمتى. ديگر نمى توانيم (يا نمى خواهيم) براى توضيح چيزى به عناصر تاريخى جريانات فكرى دهه ها يا اصلاً هر علت العلل ديگرى اشاره كنيم. اينكه بخواهيم از يك موضع آسيب شناسانه مقتدر حكم كنيم كه شعر فارسى دچار وضعيت بحرانى شده و شاعران تنها براى خود يا مخاطبانى انگشت شمار مى نويسند و تيراژ مجموعه هاى شعر روز به روز رو به كاهش است هم ديگر چيز تازه يا اصلاً مهمى نيست. هر چند بخشى از اين گفته ها مى تواند هم مثل هر گفته ديگرى صادق باشد ولى چيزى كه نمى توانيم بى تفاوت از كنار آن بگذريم اين نكته است كه هستى شناسى شعر يعنى دقيقاً آن تعاريفى كه شعر را از غير شعر متمايز مى كند، دچار دگرگونى و بازنگرى هاى متفاوت شده است. به ياد بياوريم كه مسئله وزن روزگارى از دعاوى جدى و مطرح در دوره  نيما بود و به ياد بياوريم از زمانى كه اين مسئله ديگر اصلاً جزء مسائل اصلى نيست سال ها مى گذرد و شايد بتوان گفت كه ديگر مسئله اى بر سر وزن داشتن يا بى وزنى شعر وجود ندارد. موضوع تصوير و عينيت هم ديگر نه آنگونه بسته در تعاريف سوسورى يعنى قائل شدن به مدلولى مشخص نيز به شكلى از كانون توجه خارج شده است، خلاقيت نيز ديگر حرفى براى گفتن ندارد، چرا كه هر روز در حال توليد مرز هاى جديدى براى شكستن به موقعيتى پاى گذاشته كه از ميلى شيزويى در توليد و انهدام مرز ها ناشى مى شود. توليد قالب ها به جاى توليد به وسيله قالب ها. در اين ميان شعر نوشتن كار سختى شده است. شعرى كه بتواند در مقابل نظريه ها و بوطيقاها و ضد بوطيقاهاى مختلف با انعطاف  بر شعريت خود تاكيد كند. شايد و البته شايد بخش اعظم موضوع برگردد به تفسير و تعقيب شعر هايى كه قبل و پيش از اين سروده شده بود. خوانش عميق و رساندن هر قطعه شعر با عناصر بنيادين و جدال ها و كنكاش هاى كارگاهى اين امكان را به بار آورد تا اشعار مطرح شده به نمايش اسكلت هاى خود بپردازند و اين نمايش شاعر را به عنوان ناظرى بر اين جريان سلاخى و عمق خوانى بر اين داشت تا با انتزاعى كردن و خروج از تقابل ها و حتى به خروج از بوطيقاى مطرح شده در خود بپردازد و به نوعى انتحار دامن بزند. بله اين پاسخ چيزى شبيه همان پاسخى بود كه نقاشى مدرن نيز با نقاشى هاى پلاك و راتكو به چشم هاى پارانوئيك منتقدان بخشيد بله (بياييد و تفسيرم كنيد).
با تمام اين حرف ها شعر فرياد شيرى شعرى مقيد است. مقيد به شعريت و بسترى كه وفادارانه و محافظه كارانه بر آن گام نهاده است. مقيد به رساندن و عبور دادن، مقيد به نگهبانى، مراقبت. شعر فرياد شيرى شعرى مدرن است. با افاده اى از نامگذارى و زدودن غرابت ها. شعر نگريستن به جهان و شعرى است برادرانه به قانونى كه خود وفادار است به مرز ها و حدود به قانون و پنجره:منو ديوار برادريم ‎/ پشت به هم ‎/ دخيل به پنجره بسته ايم ‎/ درى كه ميان ما بسته شد ‎/ تنها با دعاى زنى باز مى شود...
از نظر زمانى مى شود شعر فرياد شيرى را معطوف به دهه اى دانست كه در آن تعاريف تازه اى در جهت برخورد با مقولات و بايد و نبايد هاى پيشين شعرى داده شده بود ولى آيا اين تعاريف و بازگويى اين تعاريف نيستند كه بسترى زمانى را توضيح مى دهند؟ براى مثال گرايش به عينيت و روايت گرى در سال هاى اوليه دهه هفتاد يا گريز از تركيب سازى هاى ذهنى و يا توجه نياز به هندسه نوشتار ايجاز و تاكيد بيش از حد بر محور عمودى همه و همه مسائلى نبود كه مى توانست در هر دهه ديگرى مورد تاكيد قرار گيرند. پس مى بينيم كه اين كليتى از تعاريف است كه دهه اى از پروسه شعرى را در برمى گيرد نه صرفاً موقعيت زمانى و يا شاخص هاى ديگر. ولى با اين همه نمى توان از تاثيرى كه برخى متون مثلاً موخره خطاب به پروانه  هاى براهنى روى اين برهه زمانى گذاشته اند حرفى نزد. اين تاثير از آن دست تاثيرات بود كه يا خود به جريان خاص منجر مى شود يا به صورت غيرمستقيم ديگر جريان ها را در اضطراب و به گونه اى در موقعيت پاسخگويى قرار مى دهند.
داشتم با لهجه ولگردم به شما فكر مى كردم‎/ كه شب شد ‎/ و ماه آن بالا‎/ لكه سياهى روى گونه اش نشست‎/ شكل جغرافيايى دلم‎/ جزيره اى كه مثل زمين زنى تنها است‎/ و از مدار اين روايت بيرونش كرده اند. (ص ۴۳)
ضمير «من» مستقر در اشعار«من» اى ماكد است و پافشارى شاعر را در نمايش يك من (هنوز مستقر) آشكار مى كند تا جايى كه ضمير متصل (م، ام) افعال نيز نقش اين من را گوشزد مى كنند: من طلسم شده ام _ من اعتراف دارم ربى _ من در خودم تعطيلم مثل جمعه ها- من ابدى ام- من آدمم.
بله، پيوستگى و ارجاع به داشته ها اين تمام ماجرا است. شعر فرياد شيرى شعر بستگى به ديوارها است. ‎/ قسم كه آب جز به راه راست نمى رود (زلال توجيه كنيد)‎/ باد بى راهه را پاك مى كند (سرگردان توجيه كنيد)‎/ خاك ازليست (سر به زير توجيه كنيد)‎/ آتش دودش به چشم آسمان مى رود (خاموش توجيه كنيد)‎/ وجدان! تو حرف بزن‎/ توجيه من تويى‎/ سر به زير چرا عذاب مى كشى؟‎/ من آدمم‎/ زلال، سرگردان، سر به زير، خاموش (۹ ص)
+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت 20:2 |
                                   144309.jpg
حاشيه اى بر شمع هاى زير آبكش
مجموعه داستان فریبا صدیقیم
        «وقتى روى اين عدد تامل مى كنم، احساس لذتى دردناك به من دست مى دهد»
                                                                                   مارسل پروست
     آگاهى به اين نكته كه كلمه به عنوان جزء اصلى از زبان و نوشتار بيش از آنكه آشكاركننده رابطه اى مستقيم و صريح با جهان باشد در كار پنهان و حذف كردن است، از آن دست تجربه ها است كه مى تواند در نوشتن يك گزارش ساده از يك مهمانى كوچك شام نيز آشكار شود و احتياج زيادى به درك عميقى از هرمنوتيك و علم تفسير متن ندارد. چيز زيادى براى امتحان اين موضوع لازم نيست. كافى است قلم به دست بگيريد و سعى كنيد با پرداختن به تمام جزئيات شام شب گذشته را با تمام جزئيات و احساساتش به صورت كامل و مشخص توضيح دهيد و سعى كنيد تا جايى كه امكان دارد چيزى را از قلم نيندازيد. با كمى تلاش متوجه خواهيد شد كه با پررنگ  كردن هر قسمت و روشن كردن چراغى بر سر هر كلمه باعث حذف يا ناديده گرفتن بخش ديگرى شده ايد و به هيچ شكل ممكنى نمى توان چيزى را هر چند ساده و مشخص در قالب كلمات به صورت كامل بازنمايى كرد. نوشته شما به شكل غيرارادى تحت تاثير عواملى حاشيه اى كه از جهتى برايتان بى اهميت اند به سمت توضيح چيزهايى خواهد لغزيد كه از توضيح و باز كردنش عاجزيد. شكافتن هر يك از اين اجزا شما را به سمت لايه هايى خواهد برد كه از دركى صريح و شفاف به دورند و همواره پيچيدگى هايى را در بيان آنها حس خواهيد كرد كه از نوعى نارسايى از به كارگيرى كلمات خبر مى دهند. حالا فكر كنيد اين گزارش را فردى كه در مقابل شما نشسته و در حال خوردن غذا است بنويسد. فكر مى كنيد يك موضوع (مهمانى شام) ظاهراً مشخص گزارشاتى شبيه به هم خواهد داشت؟ بگذاريد كمى اين روند را رها كنيم و فقط به اين بسنده كنيم كه اين مشكل بزرگترين مشكل قانون به عنوان متنى نه تابع تفسير بلكه تابع انتقال و اجراى دقيق است. بله. در درون هر يك از ما موجودات بى شمارى زندگى مى كنند كه گاهى در سركوب ها و طغيان ها چنان دهان باز مى كنند و زمينى كه بر آن ايستاده ايم را به يك ميدان مين بدل مى كنند كه هر لحظه و هر گام مان را به التهاب و اضطرابى متصل خواهد كرد كه از حضور دوباره مان در خويشتنى خاموش اما ممكن باز يافته ايم. شمع هاى زير آبكش شرح حال اين «من » هاى متعدد و در حاشيه است كه ناگهان و به شكل مهيبى تمام لحظات را به اضطرابى بى پايان وصل كرده اند. اين من هاى درون «گيومه» اين اقليت حاشيه نشين محور يا منبع اين ابهامات و توهمات اند. «به يادم آمد كه يكى از كابوس هاى دوران نوجوانى من اين بود كه در مجلس ختم خنده ام بگيرد و آنقدر اين ترس قدرت داشت كه يك بار در حين گفتن تسليت چنان از ته دل خنديدم كه تا مدت ها از يادآورى آن از شرم و خجالت گريه ام مى گرفت و حالا اين زن به قهقهه مى خنديد. با خود فكر مى كردم كه راستى خنده چه چيزى را فاش مى كند...» (ص ۹۹)
در اين بين «گيومه» ها نقشى محورى را در به دست دادن امكانى براى حضور دو نوع نوشتار (رسمى- محاوره)در متن دارند. از سويى در كار ايجاد تقابل اند و از سوى ديگر به شكلى پنهان نقش مميزى را بازى مى كنند اما چيزى كه از اهميت بيشترى برخوردار است نقش شان به عنوان امكانى براى نمايش اقليتى در كليت متن است: «خشم كه ته نشين مى شد، پرستو دوباره نشسته بود توى ذهنم (پرستو و احساس گناه با هم مى آ مدند هميشه).» (ص ۶۰) اين امكان به خودى خود امكان بالقوه اى است كه از محوريت خاصى برخوردار است. امكانى براى رفتن و بازگشتن. به پايان رساندن و از نو شروع كردن. پايان را به درون كشيدن و محو كردن.
شايد كار نويسنده در اولين قدم شستن عادت تماشا و دستكارى در ديدن ما براى يافتن امكانى براى دوباره ديدن بديهياتى است كه گرد و غبار پستو ها و گوشه ها را به خود گرفته اند. ولى آيا اين امكان باعث نخواهد شد تا براى بار ديگر از خود بپرسيم كه اين روند تا به كجا ممكن خواهد بود؟ آيا اين بازبينى و تفسير امكانات نيز به نقطه اى مسدود در مواجهه با دستوراتى كلى تر نرسيده اند؟ بگذاريد ساده تر بپرسم: اين نگاه كردن و رصد كردن جهان تا كجا مى  توانند مانند «شواهدى براى يك نويسنده» به صورت نشانه يا ايده هاى قابل بازيافت در قالب روايت درآيند؟ به طور قطع راز پنهانى در خلال گل كردن هر واژه بر سفيد هاى كاغذ نهفته است؛ رازى كه همزمان و در عين آشكارگى به شكلى مضاعف در حال پنهان كردن قانونى نهان و گريزپا است كه همواره از تيررس كلام به سمت خوانشى بى پايان گريخته است. «در طبيعت قدم مى زنيم. از من پرسيد: صدا را مى شنوى؟ گفتم: آره زيبا مى خوانند. گفت پرنده ها را نمى گويم. خوب گوش كردم، گفتم خش خش برگ ها ؟ نگاهم كرد. گفت: نه نه، عميق تر. گفتم: نمى دانم از چه حرف مى زنى! گفت: زير همه اينها هيچ صدايى نمى شنوى؟ يك صدايى كه صدا نيست ولى صدا است. خيلى قوى تر از صدا است!» (ص ۱۰۷)
سير كلى مجموعه كه شش داستان كوتاه را شامل شده عبورى است از حاشيه به سمت ناتمامى كه حس مشتركى مثل نخى نامرئى در كالبد تمام اجزاى آن پيوستگى درونى بخشيده است. «عجيب است كه آينه مرا مضطرب تر از خودم نشان مى دهد.»(ص ۴۲)
در شمع هاى زير آبكش كلمات در اختيار پنهان كردن حادثه اند. حادثه اى كه به فاجعه مى ماند و از زندگى در دنيايى خوف انگيز خبر مى دهد و كاوش اين لايه ها هميشه ما را به سمت مركزى از اين منبع اضطراب سوق مى دهد.
+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت 19:54 |
يادداشتى بر كنولپ اثر هرمان هسه 
              
                     176268.jpg
                                             تاكنون كت سرخ می پوشیدم      
                                             و اكنون كت سياه بايدم پوشيد
                                             تا هفت سال ديگر در همين روز
                                             تا عشقم اندك اندك نابود شود.
                                                                   «هرمان هسه»
  اگر ظواهر هميشه تصوير تمايلات قلبى بود، اگر نجابت فضيلت بود، اگر دستورات ما به عنوان قواعد راهنماى مان به كار مى رفت، اگر فلسفه حقيقى از عنوان فيلسوف جدايى ناپذير بود، زندگى در ميان ما چقدر شيرين بود! اما اين همه صفت بسيار به ندرت همراه با هم يافت مى شود و فضيلت ندرتاً با چنين شكوه عظيمى پيش مى رود. زيور هاى گرانقيمت بر مردى ثروتمند دلالت مى كند و آراستگى بر مردى صاحب ذوق. انسان تندرست و نيرومند با نشانه هاى ديگرى شناخته مى شود در جامه پشمينه كارگر مزرعه و نه در زير جامه زربفت درباريان است كه نيرو و قدرت جسم يافت مى شود. زيور به همين اندازه نيز با فضيلت كه نيرو و قدرت جان است بيگانه است. مرد نيك ورزشكارى است كه از برهنه رقابت كردن لذت مى برد. او همه آن زيورهاى سخيفى را كه مزاحم استفاده از نيروهايش خواهد بود و اغلب آنها جز براى پنهان داشتن نقصى ابداع نشده اند خوار مى شمارد.۱ اين شكوائيه ژان ژاك روسو در طليعه مدرنيته كه اين گونه بر برج عاج اخلاق ويكتوريايى مى تازد مى توانست با كمى دستكارى در دستورى كه تابع يك «اگر» است (اگر چنين بود) به «اى كاش چنين بود» تغيير شكل دهد و از يك موقعيت شورشى و منتقد به يك وضعيت آرمانى و اتوپيايى نقل مكان كند. نقد روسو كه بر شمايلى از يك جامعه يا انسان كامل مى تازد خود دربر گيرنده صورت جديدى از آرمان روسو در جهت شمايلى از خواست در جامه حسى از فقدان و چهره آرزو سامان يافته است. «زمانى پيرمردى را مى شناختم، خيلى بيش از هفتاد سال داشت، چشم هايش بسيار ملايم و مهربان بود چنين به نظر مى رسيد كه همه چيزش همراه با مهربانى و فرزانگى و ملايمت بود. از آن زمان تاكنون، فكر كرده ام كه اگر باز مى گشتم مايل بودم كه مانند او باشم.» (ص۷۱)
فكر كردن به آنچه نيستم. آنچه با انتخاب، توانايى، ضعف و در نهايت آنچه هستيم حذف كرده ايم و آنچه مى توانست در خلال آرزو هايمان به شكل تصويرى دور و بعيد جلوه گر شود. جست وجويى در ميان خواست ها و تقابل ها، پيوستگى ها و رهايى ها ترجيح بين زيبايى و عدم. كنولپ شبيه بخشى عظمى از اين آرزو ها است. او يك كودك بزرگسال است، پرسه گردى كه چون باد بر هر شهر و ديار گذر مى كند و مى توان اسكلتى از سالكان شرقى در لباس و باز خوانى غربى در عمق رفتارش به وضوح ديد. تمام دارايى او دوستانى در شهر هاى مختلف، اطلاعات، اصطلاحات و تكه كلام هايى در مورد حرفه ها و مشاغلى كه به مدد مصاحبت با استادان و همسفران دوران گذشته آموخته به علاوه بيمارى و حس كودكانه و سبكى است در مواجهه با بيمارى و اندوه. اين تمام دارايى  او است. او مردى است كه از استيلاى نشانه ها (وظيفه) رهايى يافته و نقشى را به خود مى پذيرد كه نه براساس موازين و «قرارداد هاى اجتماعى» و نه اخلاق مسلط بلكه براساس رهايى و بازيافت تصوير از انسان بنا شده كه نمى تواند به شكل تصوير مقيد و ثابت فرض شود. «او خود را به دور انداخته بود، علاقه اش را نسبت به همه چيز از دست داده بود و زندگى در انطباق با احساسات او، هيچ چيز از وى نخواسته بود. او به عنوان يك بيگانه و غير خودى زيسته بود، يك بيكاره، يك تماشاچى، كه به هنگام جوانى اش بسيار محبوب بود و در بيمارى و سنين بالا تنها بود.» (ص۱۳۱)
نويسنده پيكر تراشيده كنولپ را از چند زاويه به نمايش مى گذارد. گاهى در قالب دوستى قديمى با او به صحبت مى نشيند و زمانى مثل چشم چرانى پنهان در تاريكى به تعقيبش مى پردازد. جايى پزشكى را طرف گفت وگويش مى كند و گاه سنگتراش يا چرمساز پيرى را و شايد بتوان گفت كه نويسنده قصد داشته تا با عبور داد او در ميان برخورد ها، بارقه اى از حس همراهى و پايان را به تصوير بكشد. «براى من هيچ چيز از آتش بازى در شب زيبا تر نيست. گلوله هاى آتشين آبى و سبز در تاريكى به هوا پرتاب مى شوند و در اوج زيبايى شان سرنگون و نابود مى شوند. وقتى انسان آنها را تماشا مى كند خوشحال است اما در عين حال مى ترسد، زيرا همه چيز در يك لحظه پايان مى يابد. آن خوشحالى و اين ترس همراه يكديگر هستند و زيبايى آن نيز بسيار بيش از آنى است كه اگر دوامش بيشتر بود به نظر مى رسيد.» (ص۷۳)
اين حس كه از عبور دادن تصويرى دور از آنچه مى توانست در زندگى هركس رخ دهد به سئوالات بنيادين دامن مى زند كه نه مى توان به سادگى از كنار آن گذشت و نه مى توان پاسخى روشن و قانع كننده به آن داد. طرح اين موقعيت پاسخ جويانه از هستى كه نويسنده نه مى تواند و نه مى خواهد بر آن پاسخى بيابد وجهى از اين سرگردانى بى پايان و به نوعى طى طريق ازلى- ابدى را موكد مى كند. «فكر كرد كه اگر چند روز ديگر در آنجا بخوابم، ديگر هرگز برنخواهم خاست. ديگر چندان نگران زندگى نبود، در چند سال گذشته جاده بيشتر جذابيتش را براى او از دست داده بود.» (ص ۱۱۸)
پى نوشت:
۱ - گفتار درباره علوم و هنرها. ژان ژاك روسو. عبدالكريم رشيديان.
+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت 19:48 |
يادداشتى درباره مونته ديدو كوه خدا نوشته  ارى دلوكا
                                    176265.jpg
     ژوليا كريستوا با صورت بندى گفتمان منيپه يى (منتسب به منيپوس گاداره فيلسوف قرن سوم ق.م) با گوشه چشمى به مكالمه گرايى باختينى به طرح گسترده اى در ارتباط ستيز جويانه با آنچه تك گويه گرايى حماسى اش مى خواند پرداخته و در راستاى ايده كارناوالى باختين در جهت آزاد سازى سخن از قيود تاريخى اش به سمت فضايى آزاد گرايش عميقى به دام انداختن موقعيت هاى «انحصارى» دارد. او از گوشزد كردن اين نكته فرو گذارى نمى كند كه در حوزه «متون» منيپه يى، گزنده گويى، حديث نفس و ديگر خرده ژانرهاى مجادلاتى مجال جلوه مى يابند، كلام هيچ ابايى از آلودن خود ندارد و به اين ترتيب از بند «ارزش ها»ى از پيش مفروض آزاد مى شود. كلام، بدون تمايز گذارى ميان فضيلت و رذيلت بدون متمايز انگاشتن خود از اين فضيلت و رذيلت آنها را با عنوان آفريده هاى خويش در خود پذيرا مى شود. در اينجا مسائل آكادميك كنار رفته و مسائل «غايى» وجود مطرح مى شوند. تعميم دادن اين نظريات كه سطوح فلسفى عميقى را در مواجهه و شناختى نزديك تر با زبان عامه ممكن مى كند به همان اندازه صراحت هاى غير قابل توضيح دشوارند و اين دشوارى به خاطر برخورد با گره هاى انحصارى است كه از برخورد چند سطح آگاهى و زبان ناشى شده اند مى گويند: «ايتاليايى زبانى است بدون آب دهان درحالى كه ناپلى توى دهن با تف همراه است و كلمه ها را خوب به هم مى چسباند، تف را چسب كلمه ها مى كند. تف براى تخت كفش خوب نيست، اما براى زبان محلى چسب خوبى است. زبان ما هم اصطلاحى دارد كه مى گويد زيگه كلپت ميت شپايژ يعنى با تف چسباندن»
گفتمان منيپه يى متمايل به فضاحت ها و غرابت ها در زبان است. اين نوشتار نوعى ژورناليسم سياسى روزگار خود است و گفتمان آن تعارضات سياسى و ايدئولوژيك آن زمانه را منعكس مى كند [راه افتاد توى كوچه هاى مونته ديدو با دادى كه براى فروش جنسش مى زند و هميشه مرا به خنده مى اندازد «شونه دارم، شونه بزرگ، شونه كوچيك، پهن و باريك، شيپيشواش بيان شونه ببرن.» كه به ناپلى خوب مى شود چون ولنگارى و بى پروايى بهش مى آيد، اما فكر نكنم اگر كسى توى خيابان ها به ايتاليايى داد بزند: «شانه دارم، شانه بزرگ، شانه كوچك، پهن و باريك، شپشوها بيايند شانه بخرند» سرتاسر ايتاليا را هم كه زير پا بگذارد بتواند حتى يك سنجاق سر بفروشد. ص ۵۵]
كريستوا يادآورى مى كند كه نزد باختين كه گفتمان روايى را به گفتمان حماسى مانند مى سازد روايت يك تحريم، يك تك گويه گرايى، يك مقيد سازى رمزگان به يك، به خدا، است. پس گفتمان حماسى گفتمانى مذهبى و خداشناسانه است. همه روايت هاى «رئاليستى» تابع منطق صفر و يك روايت هاى جزمى اند. در حالى كه مكالمه گرايى گفتمان منيپه يى مورد اشاره او، فلسفه عملى نبرد عليه ايده آليسم و متافيزيك مذهبى، نبرد عليه حماسه است. «اگر توى ولايت او بود پينوكيو اسمش مى شد يوسل و به نشانه وفادارى نسبت به كسى كه ساخته بودش همه عمرش چوب باقى مى ماند.۷۱»
البته مسئله اساسى در اينجا حدود روايت گرى در قالب اول شخص است كه مى تواند به شائبه جزميت منجر شود در حالى كه در نوشتار «ارى دلوكا» اين جزميت به واسطه چند سطحى شدن نظام نشانه اى به نسبى سازى متن منتهى شده است. «جيغ و داد و سروصدايى كه مى شنوم ناپلى است، ناپلى حرف مى زنم، اما وقتى مى نويسم ايتاليايى مى نويسم. بابا مى گويد: ايتاليا زندگى مى كنيم اما ايتاليايى نيستيم. براى اينكه به اين زبان حرف بزنيم بايد درس بخوانيم و ياد بگيريمش. مثل اين كه رفته باشى خارج، رفته باشى آمريكا، اما بدون اينكه سفر كرده و رفته باشى. خيلى از ما ها هيچ وقت ايتاليايى حرف نمى زنند و آخرش هم ناپلى مى ميرند.۱۸»
مونته ديدو كوه خدا كه جايزه فمنيا را براى ارى دلوكا به بار آورد به شكل كلى شامل يادداشت هاى پراكنده نوجوانى ناپلى است كه در شرايط ويژه اى قرار دارد. اين ويژگى كه به توليد همان شرايط انحصارى مورد بحث منجر شده در نويسنده اثر نيز قابل رويت است. در يادداشت مترجم مى خوانيم ارى دلوكا متولد ناپل ۱۹۵۰ است كه در آغاز جوانى به فعاليت هاى سياسى رو آورده است و تا ۱۹۷۶ از فعالان گروه چپ افراطى بوده است. او حرفه هاى متعددى از پادويى و كارگرى تا بنايى را پشت سر گذاشته و هنوز هم به حرفه بنايى ادامه مى دهد كه به قول خودش: «به اتكاى آن مى تواند آزادى عملش را حفظ كند». موقعيت راوى نوجوان قصه از چند جهت داراى ويژگى هاى خاص است كه تنهايى به واسطه بيمارى مادر و عدم حضور پدر و نفوذ در اعماق جامعه و برخوردى بى واسطه با سطوح مختلف آگاهى (واقع شدن در بازى هاى زبانى مختلف، به تعبير ويتگن اشتاين) در مواجهه با اصطلاحات و تعابير عامه از آن جمله اند.
[اوسا اريكو بعد روزنامه را جمع كرد و براى اينكه بحث را تمام كند جمله اى را گفت كه يك نجار بايد براى لعنت چشم حسود بگويد: «سن جوزه خودت رندشون كن». يعنى كه يا سن جوزپه، رنده اى بكش و اين چرت و پرت هاى ما را بريز بيرون]
پى نوشت:
كلام، مكالمه و رمان، ژوليا كريستوا، به سوى پسامدرن، تدوين ترجمه پيام يزدانجو، نشر مركز.
+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت 19:36 |