تبليغاتX
همیشه 2

 

یاداشتی بر: آشفتگی های ترلس جوان

روبرت موزیل

                               

                                                                                                                                                                             

                                               «زهرهمچنان در زخم بود ؛  و زخم التیام نمی یافت »

                                                                                                             ولادمیرناباکوف

    منتقدی به چند فیلم برگمان اشاره کرده می گفت: فیلمهای برگمان به قدری آرامند که گویی وقتی به عکس زنی خیره شدی صدای گفتگوی غمگینی را هم شنیده ای. پیشتر کیرکگور در «ترس و لرز» نشان داده بود که نوعی حس انسانی (اضطراب) در روایتهای مختلف از قربانی کردن اسماعیل (اسحاق) توسط ابراهیم  نادیده  انگاشته  شده است و با طرح این ایده اگزیستانسیال (وجودی) به بازخوانی دوباره روایت پرداخته بود.قربانی کردن یا به قتل رساندن هردو می توانست در باز خوانی کنش روایت صحیح فرض شود اما بافت یا حوزه های تفسیری این دو مغایرتی تمام عیار با یکدیگر دارند. در هر حال  توصیف جهان مستقیما به نوعی داوری اشاره دارد که همواره از آغشتگی با عناصر انسانی خبر می دهد. خالی کردن این داوری به نفع ایجاد فضایی سرد برای  توصیف دقیقترجهان، گام گذاشتن به جهانی فرموله از قانون یا عناصر دستوری است که فضایی به شدت سرکوبگر، مکانیکی وبه شکل کلی ترغیر انسانی به بار خواهند آورد. طرح این مسئله که زبان به عنوان میانجی در این میان از اهمیتی به اندازه خود ابژه توصیف شده برخوردار است هم برفهم پیچیدگی این تناقضات کمک خواهد کرد. با این وجود  پرتره ای که  از خلال سالها و مرزها عبور کرده به راحتی می تواند در انتقال حس نقاش موثر بیافتد.« شناختهای بزرگ نقشی ناقص در سطح روشن مغز ما می بندند. یک بخش از آنها در تاریکی عمق ضمیرمان پنهان است. مقدم بر هر چیز آن حالت روحی ما هست که اندیشه را مثل شکوفه ای بر نوک خود می رویاند. 187»

 همانطور که پیداست"آشفتگی های ترلس جوان " به سمت توصیف وکنکاش آشفتگی ها و به گونه ای صریح تر نفوذ درجنبه های روانی انسان متمایل است همان وجه غالبی که میلان کوندار در مصاحبه ای  در ستایش موزیل وبروخ به عنوان استادان بی بدیل رمان اروپایی بر آن انگشت گذاشته بود .در این اثنا توصیف اهمیتی حیاتی در القاء حس مخصوص فضای صحنه دارد که در نوشتار موزیل و گرایش عمیق او به عینیت بخشی احساسات و به کارگیری از نوعی میزانسن در نوشتارش تجلی خاص یافته است.« درفضای این رنگ های غمبار وآفتاب بی رمق ، محو و مه آلود بعد از ظهری اشیاء وآدم ها گفتی از صحنه تائتر عروسکی بیرونشان آورده باشی ، حالتی بی اراده ، مات و مرده داشتند.13»

واقع گرایی در این نوشتار نه بر اساس انطباق کامل با مصداق بیرونی بلکه بیشتر بر برآیند مواجه حسی و به دورن کشیدن اشیاء وپدیده ها استوار است و به همان شدت که تاثیر فروید بر فوج عظیمی از نویسندگان و حتی جنبش های ادبی مثل سورئالیسم غیر قابل انکار است درعمق تفکرات موزیل به وضوح می توان آبشخوری از نظریات فرانس برنتانو فیلسوف روانشناس قرن نوزدهم (استاد هوسرل ) و بنیانگذار روانشناسی توصیفی اهل وین را در عمق منش و روش برخورد او با انسان به عنوان سوژه وابژه آگاهی به نظاره نشست.

برنتانو که معتقد بود فلسفه جدید چیستی اعمال روانی را به درستی در ک نکرده است کوشید تا فلسفه را بر بنیان روانشناسی سامان دهد و از این رو برای پدیده های روانی وجودی واقعی اما برای جهان فیزیکی وجودی صرفا پدیده ای یا نمودی قائل بود. وی با تا کید بر این باور که« همه پدیده ها را باید درونی نامید استدلال می کرد که هر چیز فیزیکی تحت ادراکی درونی قرار می گیرد و از این رو ادراک بیرونی فقط موارد خاصی از ادراک درونی اند * «وجودش گسست برداشته، وبه نوعی میان دو دنیا تقسیم شده بود: یکی دنیای جدی و متین شهروندیی که از بچه گی ودر خانه با آن سرو کار داشت، و دیگری دنیایی ماجراجویانه، آکنده از تاریکی، اسرار، خون و شگفتی های نفس گیر. و این دو دنیا هم دیگر را نقض می کردند.58»

به زبان برنتانو ما نمی توانیم ادراک خود را مستقیما مشاهده کنیم و فقط بر آنها وقوفی ضمنی داریم «اما همین که قلم را به زمین می گذاشت همه احساساتش از بین می رفت.20» این و قوف ضمنی بر این اساس استوارست که  او ابژه را به اولیه وثانویه بخش بندی کرده بود و ابژه اولیه در باورش چیزیست که بی واسطه در عمل آگاهی حضور دارد مثل رنگی که می بینیم و صدایی که می شنویم وابژه ثانویه  مشاهده خود عمل دیدن است. ابژه ثانویه  فقط در اثر نمودار شدن ابژه اولیه نمودار می شود گرچه این تقدم زمانی نیست، بلکه هر دو ابژه به عمل واحدی تعلق دارند. « شاید بشود مسئله را به این تعبیر گفت: چیزهای خاصی هستند که ساخته شده اند، یک دخالت دوگانه در زندگی ما داشته باشند.من چنین چیزهایی را در اشخاص، وقایع، گوشه های تاریک و غمبار یا در یک دیوار بلند، سرد، ساکت و ناگهان جان گرفته، پیدا کردم...184»

سعی موزیل در درونی کردن و پیشروی در موقعیت های خاص ذهنی او را به ورطه ترکیباتی سوق داده است که به گونه ای صریح بر نا کارآمدی تشبیهات و عینیت بخشی  مواضع کاملا انتزاعی خبر می دهد.

« من همانطور که جان گرفتن یک فکر را در ذهنم احساس می کنم، حس هم می کنم هر وقت افکارم می خوابند، در درونم و با نگاه به اشیاء، چیز دیگری زنده می شود. در درون من، در ته لایه ی همه افکارم، چنان عمیق که نمی توانم با ابراز اندیشه اندازه اش بگیرم، چیز تاریکی هست، یک زندگی که در زبان نمی گنجد و با این حال زندگی من است. 188»

 

 

پی نوشت

* هوسرل در متن آثارش .عبدالکریم رشیدیان. نشر نی

+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت 20:45 |
                    

                              

حاشیه ای بر "ترس دروازه بان از ضربه پنالتی " پتر هاندکه

فرهاد اكبرزاده
    هر متني كه تلويحاً يا مستقيماً بر سرشت بلاغي خود صحه بگذارد و نشان دهد كه به خاطر همين سرشت    بلاغي، همواره دچار بدفهمي خواهد شد، ادبيات است»       پل دومان

  «وقتي به جاي اينكه بگويي من مي گويي ما، ديگر هيچ چيزمهم نيست»             فرانتس كافكا/ ياداشت هاي روزانه

کتاب اشتباها" در قسمت ورزشی یک کتاب فروشی رسمی قرار گرفته بود. البته نام این کتاب یعنی:« ترس دروازه بان از ضربه پنالتی» می توانست این سوء تعبیر را برای کتاب فروش ایجاد کند. ولی چیزی که می تواند بیشتر مورد توجه قرار بگیرد آدرس دهی این متن است. ترسه- دروازبان- ضربه پنالتی . و« از » را چون یک حرف اضافه است را در نظر نمی گیریم.می بینیم دروازه بان وضربه پنالتی دریک مناسبت فامیلی* قرار دارند و تنها واژه باقی مانده ترس است که به یک کیفیت روانشناختی مرتبط است. سئوال:« از» به چه مناسبتی اشاره دارد؟ اصلا معنای «از» چیست؟ بله، شاید فرصتی پیش آمده تا به این جمله از ویتگنشتیان بی اندیشیم :«معنای واژه نوعی شغل برای آن است». برای توضیح این موضوع باید گفت؛ مرسوم است که پزشکان از یک خط ناخوانا برای انتقال موضوع دارو هابه داروخانه استفاده می کنند.این استفاده از نوعی نوشتاررمزگانی شده از نام داروها که فقط توسط مسئولان داروخانه قابل خوانش است می تواند قبلا از جنبه های اقتصادی و شغلی مورد توافق دو طرف یعنی داروخانه دارو پزشک قرار گرفته باشد. ولی سئوال اساسی شاید اشارتی باشد به این موضوع که: این نا خوانایی تا چه حد قابل پیش رويست ؟ یعنی تا چه حد می توان ازاشتباه تشخیص پرومتازین ازآمفتامین جلوگیری کرد ؟می بینیم که «از» دراین دو نام دارو نیز مثل دروازه بان و ضربه پنالتی؛ به تمایز و تفکیک امکان می دهد و با عث می شود « تا» فاصله و تفاوت به نمایش گذاشته شود.

بياييد با اين مناسبت ها بازي كينم . مثلا دروازه بان را به ديده بان وضربه پنالتي را به شليك توپ تغيير داده ، و موضوع جمله را از مناسبات و قراردادهاي زمين فوتبال به اصطلاحات ميدان جنگ پرتاب كنيم. دراينجا ما با يك وضعيت متفاوت روبروييم . و جمله ما تبديل به ( ترس ديده بان از شليك توپ ) شده است.

مي بينيم با تغيير بستر معنايي جمله (بازي) به مفهوم (شغل) ديگري از يك فرمول رسيده ايم. اين جايگزيني مي تواند در مورد بستر ها و بازي هاي متفاوت مثل واليبال؛ شطرنج يا سياست و... نيز به كارگرفته شود. ولي موضوع جالب وقتي اتفاق مي افتد كه نشانه اي از يك مناسبت در بازي ديگر بكار برده شود. براي مثال شليك توپ را به خاطر دو وجه از خوانش واژه « توپ » در چهار چوب اصطلاحات زمين فوتبال تفسير كنيم . دراينجا ما با نوعي دوگانه گي بستري كه بر آن ايستاده ايم روبروييم. و در اصطلاح دچار يك باز ي زباني شده ايم. اين باز ي مي تواند در بافت ها و حوزه هاي مختلف به سوء تعبير ما از نوع كاربرد قطعي معنا منجر شود. ولي چيزي كه در مركز اين تغييرات قرار گرفته و همواره در يك رابطه كاربردي شغلش را(در اينجا فاصله گذاري) حفظ مي كند «از» است كه در مركز اين فرمول تغيير ناپذير مانده ودر صورت جابه جايي اش با مثلا (را) فرمول گزاره به هم خواهد ريخت. اين مقدمه براي به چالش كشيدن يك بستر خوانشي است كه به خاطر نقشش كمتر به آن پرداخته شده است. فضايي كه جابجايي هاي مدام و( وضعيت استعاري) بستر ها و بازي ها آنرا لغزنده ؛ سوئ تفاهم برانگيز(اين هماني كننده، شيزويي) و ناامن ساخته است .

شاید این گونه نوشتار سعی در بکارگیری و پیشنهاد روشهایی غیر متداول داشته و می خواهد به بررسی دستور نوشتار متن از طریق آنچه تاکنون در مناسبات تعریف شده نقد ادبی حداقل در این جا به صورت حاشیه ای همیشه از نگاه وذائقه های مسلط، دور، رانده یا نادیده انگاشته شدند بپردازد و این موضوع که ذائقه هایی همواره مخالف دارد را به چالش کشیده و از فرا روایت ها(تفسیر ایدولوژیکی؛ توضیح افق های معنایی ، تاریخی، وخواستگاهی متن) والگوها کمی فاصله گرفته به آنچه در زبان اضافه و یا بی اهمیت تلقی شده بپردازد. بله منظور بررسی همان حروف اضافه اند.این ایده از آنجا به خود اجازه طرح را می دهد که قبلا و به کرات در متونی که به شناسایی و واسازی دستور زبان پرداخته اند دیده شده . ولی نمونه های مصداقی از این نوع برخوردها به دلایلی ( ترجمه) کمتر امکان حضور داشته اند. می دانیم که افعال و اسم ها از اهمیت زیادی در ساختار جمله برخوردارند. و در مواردی البته ناچیز برای مثال دیده شده که به کارکردافعال استمراری یا نقلی در یک روایت اشاراتی شده و یا در مورد فضاسازی برخی نامها واستفاده از مترادفات و جایگزینی آنها بحث هایی کارگاهی و یا اشاراتی پراکنده رفته است. این را هم البته می دانیم که آنچه به عنوان دستور در یک متن ادبی مورد تحلیل است می تواند گرایشات ناخودآگاه و فرا دستوری باشد که از دستور مسلط یا قالب هر زبان متمایز است. ولی آیا می توان با درک این فرا دستورها به موضوع ساختار یا واسازی و گشودن ساختار از طریق بررسی حروف اضافه (به طور کلی حروف ربط، شرط، تاکید، ادات تشبیه؛ قیدها و...) پرداخت. و با بررسی بسامد شناسانه کارکرد بالای یک حرف مثل « وَ» سخن از غیاب محوری، چسبندگی یا عطف به زمانمداری متن زد؟ آیا این فاصله گرفتن از دستور مسلط وحرکت به سمت فرادستور امکان این را می دهد که ما با در نظر گرفتن بسامد بالای حرف« که» از توضیحی، توصیفی یا روایی شدگی متن سخن بگوییم. یا با بررسی « یا» ها به نا سازه گرایی متن رای دهیم؟ و از ازدیاد « برای» در جهت توضیح موقعیت ابزاری استفاده کنیم؟ این کار مثل این نیست که به جای مهاجم در حال حمله به دوازه بانی که در انتظار توپ به این ور و آن ور می رود نگاه کرد؟ آنهم در یک متن که از زبان دیگری به زبان فارسی ترجمه شده است و می دانیم آنچه ترجمه شده (حداقل از نظر دستور زبانی غیر فارسی) متفاوت با آنچه بوده؛ می باشد؟ شاید طرح این موضوع که می توان برای مثال از داوریهای نویسنده و به کارگیری تشبیهات« مثل ها» به قدرت نوشتار و خلاقیت های او پی برد؛ جایی برای گفتگو باز کند. ولی یک نگاه حاشیه ای مثل این سئوال که: آیا با در نظر گرفتن ارجاعات انتهایی یک کتاب ( نمایه ها) می توان به حدود چالش ها، دغدغه ها ومولفه های آن کتاب نگریست، چطور؟ البته این فرض را می توان اینگونه ساده کرد: اگر بپذیریم که معنا یا به قولی شغل یک حرف که از بسامد بالایی در متن برخوردار شده بستگی به نوع کاربریش در متن دارد. شاید بتوان از طریق بررسی همین به کار گیری به آشکار کردن یا واسازی بافت کلی نوشتار(ساختار) متن پرداخت.البته پرداختن به این موضوعات خود به قدری ابهام آفرین است که بخواهیم از طریق شنیدن صدای قدم های یک شخص در مورد وزن و قد او اظهار نظر کنیم.

با این مقدمه نه چندان روشن حداقل کار ممکن (به تاخیر در پرداختن به قصه) امکان می یابد.

وقصه ( قصه، چون نمی خواهیم به این دعوای کلیشه ای که درباره یک داستان بلند حرف می زنیم یا رمان؟ بپردازیم). بلوخ، شخصیت محوری کتاب یک دروازه بان بازنشسته است ( البته اگر بتوان به این شکل به آن پرداخت) دچار ابهاماتی در نوع نگاه به جهان واختلالات روانی مخصوصی ست (شيزوفرنيك ) که او را به این سو و آنسو می کشد و با همین سرگردانی ها ما را به جهانی وارونه می خواند. این وارونگی که از غیاب واقعیت قطعی در برخورد با پدیده ها ناشی شده نوعی بصیرت غیرمتداول را به بار می آورد(وحدت وجودي) که می تواند بدون حضور اشیاء، افراد؛ و رویدادها در مورد چیزی که می تواند بین یک آسیاب بادی ودشمن رابطه ایجاد کند به داوری بنشیند. اودچار رفتارهای غیرارادیست،آدم می کشد، صورتحساب یک میز شلوغ را می پردازد. دعوا می کند، کتک می خورد و پیشنهاد های آنی و... می دهد. او زهر و پاد زهر را(فارماکان) مثل یک شاخ ( شاخ گوزنی که درمیدان مین سرگردان شده بود) هم زمان در خود دارد و در تمام این ماجرا ها دچار نوعی ابهام در روش تشخیص و داوری در مورد واقعیت هایی است که فاصله بین توهم و امر واقع یا مشبه و متشبه به (بود و نمود) را پر کرده اند. او دچار وضعیت نام گذاریست وهمان طور که می دانیم کنش نام گذاری به معنای خط زدن یا زدودن نام قبلی ست (همان شورش ادیپی علیه پدر، نام یا قانون قبلی) البته نحوه این شورش نیز دچار وارونگی کل به جزئی ست و یا تقلیلی (اقليتي) ا ست و به جای شورش بر علیه متن قبلی به مخالفت با نشانه آن پرداخته مي شود: {انگار جزییات مزاحم؛ افراد و محیطی که به آن تعلق داشتند؛ آلوده وکاملا بدشکل می کردند. می شد؛مخالفت کرد، به این شکل که آنها را تک تک نشان گذاشت و این نشانه ها را همانند کلمات رکیکی علیه خود افراد به کار بست. صاحب کافه پشت بار را می شد یخدان نامید و زن پیشخدمت را می شد گفت حلقه به گوش.همچنین اگر مایل بودی، به زن مجله به دست؛ میگفتی: هی، خانم کیف! وبه مرد میز مجاور که بالاخره از اتاق پشتی بیرون آمد و ایستاد و حین پرداخت صورت حسابش، شرابش را سر کشید، می گفتی: هی، لک شلوار! یا حالا که لیوان خالی را روی میز گذاشته و رفته، به او بگویی اثر انگشت، زنگ در، لبه بارانی، چاله آب؛ گیره پاچه ی شلوار دوچرخه سواری و از این قبیل، تا این فرد در بیرون، با دوچرخه از تصویر ناپدید شود ... حتی گفتگو و به ویژه ادوات صحبت مردم؛ هان؟ آهان}

سیر قصه به شکلی خطی دنبال می شود با این تفاوت که در انتها ما به جای گره گشایی روایی مرسوم اینگونه روایتها با گره گشایی های ساختاری مواجهیم آنجا که نویسنده در مورد دستور با دستور سخن می گوید با«که» در مورد «که». عین متن می خوانیم:{ مجبور بودم برای ادامه کار دلیلی داشته باشم برای این که ...؟ چه هدفی دارد اگر ...؟ مجبور است برای > اگر< دلیلی داشته باشد، طوری که او ...؟ آیا چنین ادامه می یابد تا...؟ آیا آنقدراز مرحله پرت بود که ...؟ چه اجباری بود بیرون بیاید تا به این جا کشیده شود و چیزی را دنبال کند؟ مجبور است، دلیل بیاورد که چرا اینجا متوقف شده است؟ برای چه مجبور است وقتی از کنار استخری می گذرد هدفی داشته باشد؟ این > به طوری که <،> زیرا < و> برای این که < همچون یک دستور بودند. تصمیم گرفت مانع شود که آنها - انگار در کنار او پنجره ای نیمه بازآهسته باز شد. همه چیز قابل تامل وقابل رویت بود. صدایی او را نترساند بلکه جمله ای شکل گرفته در ذهنش در پایان یک سلسله جمله ای معمولی او را ترساند به نظرش همه چیز نام دیگری داشت}

او می داند که روایت تحت استیلای دستوراتی ست که هنگام اختیار هم زمان روش ها ( ترفند ها، شگردها ) به متن تحمیل می شوند. آگاهی به اینکه روایت ساختاری است که توهم فراست ایجاد می کند و با این آگاهی کمی به شوخی می پردازد و بهترین نمونه این بازی را آنجا که در حالتی نیمه بیدار متوجه صدای بلند نفس کشیدن شخصی در اتاق مجاور شده واز ریتم نفسها جملاتی می سازد، به نمایش می گذارد(مصداقي جالب تر از تيك تاك مورداشاره -فرانك كرمود- در مورد تقدم وتاخر در نظريه روايت )* :{ باز دم را مثل کلمه > وَ< کشیده می شنید و صدای بلند دم را به شکل جملاتی در می آورد که بعد از هر بار مکث که متناسب فاصله بین دم و بازدم بود به > وََ< ختم می شد. سربازان با کفش های بلند نوک تیز جلو سینما ایستاده اند - وَ- قوطی کبریت به روی قوطی سیگار قرار داشت - وَ- گلدان روی تلوزیون قرار داشت- وَ- کامیونی با بار شن، روی اتوبوس، گرد و خاک نشاند و رفت - وَ- یک بازرس اتومبیل خوشه ای انگوردر دست داشت- وَ- کسی پشت در گفت: « لطفا باز کنید»}

هاندکه در این کتاب با بکار گیری یک موقعیت گزارشی نه فقط سعی در فراروی از چهار چوبهای ممکن اینگونه روایت گری دارد. بلکه با پرداختن به آنچه یک گزارش را از موقعیت ارجاعی خود خارج کرده ، به یک بی ار جاعی و خود بسندگی دامن می زند . وموفق می شود که نفس ارجاء را احضار کرده و به چالش کشد. او با توجه دقیق به جزییات در نوع گزارشاتی که محدودیت نفوذ به ذهن را در خود حمل می کنند با استفاده از نشانه گذاری ها و تمایزات درون متنی (نوشتاري) محدودیت خود خواسته ناظر صرف را با استفاده از > < اینگونه فاصله گزاریها در هم می شکند. با این علامت ها او نه تنها به خود اجازه نفوذ به ذهنیت شخصیت هایش را می دهد بلکه مجوز ورود به جمله و ساختار زبان متن را نیز صادر می کند و از این امکان نفوذی وخوانش بین کلمات به نمایش شکاف وانشقاق سوژه متن پرداخته ، و > جانشینی های گزینشی< که می توانند در خوانش خواننده به عنوان یک پیش فرض مطرح به کار گرفته شوند را ، پیشاپیش به چالش کشد. از درون سوژه متن شخصیت و یا زبان به ما گوشزد و خود این گزارش را با پیشنهاد جانشین شونده های دیگر به بازی گرفته و سپید خوانی های احتمالی را محدود و قاب گیری کند:{نا گهان متوجه شد؛ گزارشی توجهش را جلب کرده است. یک شاهد عینی تشریح کرده بود، دیده است که از فاصله نزدیک به چشم یک دلال محبت شلیک کرده اند. > خون از پشت سرش به کاغذ دیواری پاشیده شد. قلبم از تپش افتاد < بدون اینکه میان تیتری نوشته شود، جملات بلا فاصله موضوع دیگری را در مورد شخص دیگری شرح می دادند، بلوخ جا خورد. بعد از شوکی کوتاه جرات یافت وفکر کرد > با یستی اینجا میان تیتر نوشته می شد .< از وسط اتوبوس به سمت زن بلیط فروش رفت و مقابلش طوری نشست که بتواند او را ببیند، اما به او نگاه نکرد}.

او بدون این که چیزی بیشتر از یک گزارش از یک وضعیت بیمار بدهد به نوشتن گزارش خود می اندیشد و اختلالات نسخه اش را مرور می کند. به نقاطی که تمایزات را دچار مشکل کرده اند به تفاوتها و سوء تفاهم ها؛ او به جایی می اندیشد که زبان در آن قابل اعتماد نیست و وضعیت«تهوع»آور وکلافه کننده ای را به نمایش می گذارد که در آن برداشتها(تطبیق ها؛این همانی ها) به تنهایی ها (عدم تطابق ها؛ تفاوتها) دامن زده اند. او به شوخی می پردازد که دچار کج فهمی شده و ماهیت کنایی خود را در یک موقعیت جابه جا، درک نشده و جدی از دست داده است:{ ... فکر کرد که برای طرح موضوعات جدی ناتوان است. شروع به شوخی کرد اما زن کافه دار هرچه او می گفت کاملا جدی می گرفت. بلوخ گفت لباس زن مثل لباس فوتبالیستها راه راه است و می خواست که ادامه دهد که زن پرسید، شاید از بلوزش خوشش نمی آید که از آن ایراد می گیرد. این که گفت، فقط شوخی کرده است و بلوزش حتی خیلی مناسب پوست روشن اوست، اصلا فایده ای نداشت. زن به پرسیدن ادامه داد که آیا به نظر او پوستش خیلی سفید است. بلوخ به شوخی گفت که آشپزخانه کم و بیش مثل آشپزخانه های شهری درست شده است و زن پرسید چرا می گویید > کم وبیش < . آیا مردم آنجا وسایلشان را تمیز تر نگه می دارند؟ حتی وقتی بلوخ با پسر صاحب مهمان خانه شوخی کرد ( او تازه گی ها با زن کافه دار قرار دادی امضا کرده است)، زن آن را جدی گرفت و گفت پسر صاحب میهمان خانه بیکار نیست. بلوخ تنها می خواست با مقایسه ای توضیح دهد جدی نگفته است، اما زن باز مقایسه را هم جدی گرفت. بلوخ گفت « منظوری نداشتم.» زن کافه دار جواب داد: «تو حتما" دلیلی داشتی که این را گفتی .» بلوخ خندید. زن کافه دار پرسید چرا به او می خندد.} هاندکه در این کتاب آخرین پیشنهادهای تفکر مدرن ( شوخی وکنایه) را به شکلی درخشان به نمایش می گذارد که بیشتر شبیه مواضعی خالی از سکنه وتخریب شده اند.

درپایان شاید اشاره به این موضوع بد نیست که تلاش نویسنده اي چون هاندکه نه در جهت پیچیدن نسخه ای واهی برای انسان مدرن؛ بلکه بیشتر نمایش غم انگیز و تمام عیاری از چهره خودِ بیماری ست که چنین قدعلم کرده و می بالد.

پی نوشت ها

* تمام جملات داخل {} بدون کم وکاست از متن کتاب استخراج شده است

* موضوع شباهت های خانوادگی که به بررسی مفهوم بازی درفلسفه ویتگنشتاین انجامیده است یکی اصلی ترین مفاهیم دوران متاخر فلسفه و اندیشه اوست .برای آشنایی بیشتر رجوع شود به: پی گفتاری از بابک احمدی در ماخره کتاب در باره رنگها، لودویگ ویتگنشتاین با تر جمه لیلی گلستان / نشر مرکز

* فرانك كرمود مي گويد : وقتي ساعت تيك وتاك مي كند به اين صدا ساختاري داستاني مي دهيم؛بين دو صدايي كه از لحاظ فيزيكي هيچ تفاوتي با هم ندارند فرق قايل مي شويم تا – تيك – آغاز باشد و – تاك- پايان . و ادامه مي دهد كه : به نظر من تيك –تاك الگويست كه ما آنرا طرح داستاني مي ناميم ، سازماندهي اي كه با شكل دادن به زمان ان را انساني مي كند . ص112/ نظريه ادبي /جاناتان كالر/ فرزانه طاهري/نشر مركز

+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت 20:20 |
نگاهى به «امضاى تازه مى خواهد اين نام»
                                           
                                     140859.jpg
سروده فرياد شيرى
  گاهى نوشتن«از» و «درباره» يك مجموعه شعر ما را در شرايط بدى قرار مى دهد. از يك طرف بحث «دربارگى» درصدد به بند كشيدن چيزى كه اساساً به دربارگى ها مقيد نيست اين روند را دچار تناقض مى كند و از سوى ديگر نسبتى زيبايى شناسانه با تحريك ذائقه بر داورى مان سنگينى خواهد كرد. گريز از اين تقابل به سمت توضيح ساز و كار هاى زبانى مى تواند به عنوان يك راه حل يا مهم تر از آن گريز از حقنه هاى زيبايى شناسانه مورد توجه قرار بگيرد. بايد اعتراف كنم هيچ متر و ميزانى وجود ندارد هيچ مقصد و مبداء يا نقطه عزيمتى. ديگر نمى توانيم (يا نمى خواهيم) براى توضيح چيزى به عناصر تاريخى جريانات فكرى دهه ها يا اصلاً هر علت العلل ديگرى اشاره كنيم. اينكه بخواهيم از يك موضع آسيب شناسانه مقتدر حكم كنيم كه شعر فارسى دچار وضعيت بحرانى شده و شاعران تنها براى خود يا مخاطبانى انگشت شمار مى نويسند و تيراژ مجموعه هاى شعر روز به روز رو به كاهش است هم ديگر چيز تازه يا اصلاً مهمى نيست. هر چند بخشى از اين گفته ها مى تواند هم مثل هر گفته ديگرى صادق باشد ولى چيزى كه نمى توانيم بى تفاوت از كنار آن بگذريم اين نكته است كه هستى شناسى شعر يعنى دقيقاً آن تعاريفى كه شعر را از غير شعر متمايز مى كند، دچار دگرگونى و بازنگرى هاى متفاوت شده است. به ياد بياوريم كه مسئله وزن روزگارى از دعاوى جدى و مطرح در دوره  نيما بود و به ياد بياوريم از زمانى كه اين مسئله ديگر اصلاً جزء مسائل اصلى نيست سال ها مى گذرد و شايد بتوان گفت كه ديگر مسئله اى بر سر وزن داشتن يا بى وزنى شعر وجود ندارد. موضوع تصوير و عينيت هم ديگر نه آنگونه بسته در تعاريف سوسورى يعنى قائل شدن به مدلولى مشخص نيز به شكلى از كانون توجه خارج شده است، خلاقيت نيز ديگر حرفى براى گفتن ندارد، چرا كه هر روز در حال توليد مرز هاى جديدى براى شكستن به موقعيتى پاى گذاشته كه از ميلى شيزويى در توليد و انهدام مرز ها ناشى مى شود. توليد قالب ها به جاى توليد به وسيله قالب ها. در اين ميان شعر نوشتن كار سختى شده است. شعرى كه بتواند در مقابل نظريه ها و بوطيقاها و ضد بوطيقاهاى مختلف با انعطاف  بر شعريت خود تاكيد كند. شايد و البته شايد بخش اعظم موضوع برگردد به تفسير و تعقيب شعر هايى كه قبل و پيش از اين سروده شده بود. خوانش عميق و رساندن هر قطعه شعر با عناصر بنيادين و جدال ها و كنكاش هاى كارگاهى اين امكان را به بار آورد تا اشعار مطرح شده به نمايش اسكلت هاى خود بپردازند و اين نمايش شاعر را به عنوان ناظرى بر اين جريان سلاخى و عمق خوانى بر اين داشت تا با انتزاعى كردن و خروج از تقابل ها و حتى به خروج از بوطيقاى مطرح شده در خود بپردازد و به نوعى انتحار دامن بزند. بله اين پاسخ چيزى شبيه همان پاسخى بود كه نقاشى مدرن نيز با نقاشى هاى پلاك و راتكو به چشم هاى پارانوئيك منتقدان بخشيد بله (بياييد و تفسيرم كنيد).
با تمام اين حرف ها شعر فرياد شيرى شعرى مقيد است. مقيد به شعريت و بسترى كه وفادارانه و محافظه كارانه بر آن گام نهاده است. مقيد به رساندن و عبور دادن، مقيد به نگهبانى، مراقبت. شعر فرياد شيرى شعرى مدرن است. با افاده اى از نامگذارى و زدودن غرابت ها. شعر نگريستن به جهان و شعرى است برادرانه به قانونى كه خود وفادار است به مرز ها و حدود به قانون و پنجره:منو ديوار برادريم ‎/ پشت به هم ‎/ دخيل به پنجره بسته ايم ‎/ درى كه ميان ما بسته شد ‎/ تنها با دعاى زنى باز مى شود...
از نظر زمانى مى شود شعر فرياد شيرى را معطوف به دهه اى دانست كه در آن تعاريف تازه اى در جهت برخورد با مقولات و بايد و نبايد هاى پيشين شعرى داده شده بود ولى آيا اين تعاريف و بازگويى اين تعاريف نيستند كه بسترى زمانى را توضيح مى دهند؟ براى مثال گرايش به عينيت و روايت گرى در سال هاى اوليه دهه هفتاد يا گريز از تركيب سازى هاى ذهنى و يا توجه نياز به هندسه نوشتار ايجاز و تاكيد بيش از حد بر محور عمودى همه و همه مسائلى نبود كه مى توانست در هر دهه ديگرى مورد تاكيد قرار گيرند. پس مى بينيم كه اين كليتى از تعاريف است كه دهه اى از پروسه شعرى را در برمى گيرد نه صرفاً موقعيت زمانى و يا شاخص هاى ديگر. ولى با اين همه نمى توان از تاثيرى كه برخى متون مثلاً موخره خطاب به پروانه  هاى براهنى روى اين برهه زمانى گذاشته اند حرفى نزد. اين تاثير از آن دست تاثيرات بود كه يا خود به جريان خاص منجر مى شود يا به صورت غيرمستقيم ديگر جريان ها را در اضطراب و به گونه اى در موقعيت پاسخگويى قرار مى دهند.
داشتم با لهجه ولگردم به شما فكر مى كردم‎/ كه شب شد ‎/ و ماه آن بالا‎/ لكه سياهى روى گونه اش نشست‎/ شكل جغرافيايى دلم‎/ جزيره اى كه مثل زمين زنى تنها است‎/ و از مدار اين روايت بيرونش كرده اند. (ص ۴۳)
ضمير «من» مستقر در اشعار«من» اى ماكد است و پافشارى شاعر را در نمايش يك من (هنوز مستقر) آشكار مى كند تا جايى كه ضمير متصل (م، ام) افعال نيز نقش اين من را گوشزد مى كنند: من طلسم شده ام _ من اعتراف دارم ربى _ من در خودم تعطيلم مثل جمعه ها- من ابدى ام- من آدمم.
بله، پيوستگى و ارجاع به داشته ها اين تمام ماجرا است. شعر فرياد شيرى شعر بستگى به ديوارها است. ‎/ قسم كه آب جز به راه راست نمى رود (زلال توجيه كنيد)‎/ باد بى راهه را پاك مى كند (سرگردان توجيه كنيد)‎/ خاك ازليست (سر به زير توجيه كنيد)‎/ آتش دودش به چشم آسمان مى رود (خاموش توجيه كنيد)‎/ وجدان! تو حرف بزن‎/ توجيه من تويى‎/ سر به زير چرا عذاب مى كشى؟‎/ من آدمم‎/ زلال، سرگردان، سر به زير، خاموش (۹ ص)
+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت 20:2 |
                                   144309.jpg
حاشيه اى بر شمع هاى زير آبكش
مجموعه داستان فریبا صدیقیم
        «وقتى روى اين عدد تامل مى كنم، احساس لذتى دردناك به من دست مى دهد»
                                                                                   مارسل پروست
     آگاهى به اين نكته كه كلمه به عنوان جزء اصلى از زبان و نوشتار بيش از آنكه آشكاركننده رابطه اى مستقيم و صريح با جهان باشد در كار پنهان و حذف كردن است، از آن دست تجربه ها است كه مى تواند در نوشتن يك گزارش ساده از يك مهمانى كوچك شام نيز آشكار شود و احتياج زيادى به درك عميقى از هرمنوتيك و علم تفسير متن ندارد. چيز زيادى براى امتحان اين موضوع لازم نيست. كافى است قلم به دست بگيريد و سعى كنيد با پرداختن به تمام جزئيات شام شب گذشته را با تمام جزئيات و احساساتش به صورت كامل و مشخص توضيح دهيد و سعى كنيد تا جايى كه امكان دارد چيزى را از قلم نيندازيد. با كمى تلاش متوجه خواهيد شد كه با پررنگ  كردن هر قسمت و روشن كردن چراغى بر سر هر كلمه باعث حذف يا ناديده گرفتن بخش ديگرى شده ايد و به هيچ شكل ممكنى نمى توان چيزى را هر چند ساده و مشخص در قالب كلمات به صورت كامل بازنمايى كرد. نوشته شما به شكل غيرارادى تحت تاثير عواملى حاشيه اى كه از جهتى برايتان بى اهميت اند به سمت توضيح چيزهايى خواهد لغزيد كه از توضيح و باز كردنش عاجزيد. شكافتن هر يك از اين اجزا شما را به سمت لايه هايى خواهد برد كه از دركى صريح و شفاف به دورند و همواره پيچيدگى هايى را در بيان آنها حس خواهيد كرد كه از نوعى نارسايى از به كارگيرى كلمات خبر مى دهند. حالا فكر كنيد اين گزارش را فردى كه در مقابل شما نشسته و در حال خوردن غذا است بنويسد. فكر مى كنيد يك موضوع (مهمانى شام) ظاهراً مشخص گزارشاتى شبيه به هم خواهد داشت؟ بگذاريد كمى اين روند را رها كنيم و فقط به اين بسنده كنيم كه اين مشكل بزرگترين مشكل قانون به عنوان متنى نه تابع تفسير بلكه تابع انتقال و اجراى دقيق است. بله. در درون هر يك از ما موجودات بى شمارى زندگى مى كنند كه گاهى در سركوب ها و طغيان ها چنان دهان باز مى كنند و زمينى كه بر آن ايستاده ايم را به يك ميدان مين بدل مى كنند كه هر لحظه و هر گام مان را به التهاب و اضطرابى متصل خواهد كرد كه از حضور دوباره مان در خويشتنى خاموش اما ممكن باز يافته ايم. شمع هاى زير آبكش شرح حال اين «من » هاى متعدد و در حاشيه است كه ناگهان و به شكل مهيبى تمام لحظات را به اضطرابى بى پايان وصل كرده اند. اين من هاى درون «گيومه» اين اقليت حاشيه نشين محور يا منبع اين ابهامات و توهمات اند. «به يادم آمد كه يكى از كابوس هاى دوران نوجوانى من اين بود كه در مجلس ختم خنده ام بگيرد و آنقدر اين ترس قدرت داشت كه يك بار در حين گفتن تسليت چنان از ته دل خنديدم كه تا مدت ها از يادآورى آن از شرم و خجالت گريه ام مى گرفت و حالا اين زن به قهقهه مى خنديد. با خود فكر مى كردم كه راستى خنده چه چيزى را فاش مى كند...» (ص ۹۹)
در اين بين «گيومه» ها نقشى محورى را در به دست دادن امكانى براى حضور دو نوع نوشتار (رسمى- محاوره)در متن دارند. از سويى در كار ايجاد تقابل اند و از سوى ديگر به شكلى پنهان نقش مميزى را بازى مى كنند اما چيزى كه از اهميت بيشترى برخوردار است نقش شان به عنوان امكانى براى نمايش اقليتى در كليت متن است: «خشم كه ته نشين مى شد، پرستو دوباره نشسته بود توى ذهنم (پرستو و احساس گناه با هم مى آ مدند هميشه).» (ص ۶۰) اين امكان به خودى خود امكان بالقوه اى است كه از محوريت خاصى برخوردار است. امكانى براى رفتن و بازگشتن. به پايان رساندن و از نو شروع كردن. پايان را به درون كشيدن و محو كردن.
شايد كار نويسنده در اولين قدم شستن عادت تماشا و دستكارى در ديدن ما براى يافتن امكانى براى دوباره ديدن بديهياتى است كه گرد و غبار پستو ها و گوشه ها را به خود گرفته اند. ولى آيا اين امكان باعث نخواهد شد تا براى بار ديگر از خود بپرسيم كه اين روند تا به كجا ممكن خواهد بود؟ آيا اين بازبينى و تفسير امكانات نيز به نقطه اى مسدود در مواجهه با دستوراتى كلى تر نرسيده اند؟ بگذاريد ساده تر بپرسم: اين نگاه كردن و رصد كردن جهان تا كجا مى  توانند مانند «شواهدى براى يك نويسنده» به صورت نشانه يا ايده هاى قابل بازيافت در قالب روايت درآيند؟ به طور قطع راز پنهانى در خلال گل كردن هر واژه بر سفيد هاى كاغذ نهفته است؛ رازى كه همزمان و در عين آشكارگى به شكلى مضاعف در حال پنهان كردن قانونى نهان و گريزپا است كه همواره از تيررس كلام به سمت خوانشى بى پايان گريخته است. «در طبيعت قدم مى زنيم. از من پرسيد: صدا را مى شنوى؟ گفتم: آره زيبا مى خوانند. گفت پرنده ها را نمى گويم. خوب گوش كردم، گفتم خش خش برگ ها ؟ نگاهم كرد. گفت: نه نه، عميق تر. گفتم: نمى دانم از چه حرف مى زنى! گفت: زير همه اينها هيچ صدايى نمى شنوى؟ يك صدايى كه صدا نيست ولى صدا است. خيلى قوى تر از صدا است!» (ص ۱۰۷)
سير كلى مجموعه كه شش داستان كوتاه را شامل شده عبورى است از حاشيه به سمت ناتمامى كه حس مشتركى مثل نخى نامرئى در كالبد تمام اجزاى آن پيوستگى درونى بخشيده است. «عجيب است كه آينه مرا مضطرب تر از خودم نشان مى دهد.»(ص ۴۲)
در شمع هاى زير آبكش كلمات در اختيار پنهان كردن حادثه اند. حادثه اى كه به فاجعه مى ماند و از زندگى در دنيايى خوف انگيز خبر مى دهد و كاوش اين لايه ها هميشه ما را به سمت مركزى از اين منبع اضطراب سوق مى دهد.
+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت 19:54 |
يادداشتى بر كنولپ اثر هرمان هسه 
              
                     176268.jpg
                                             تاكنون كت سرخ می پوشیدم      
                                             و اكنون كت سياه بايدم پوشيد
                                             تا هفت سال ديگر در همين روز
                                             تا عشقم اندك اندك نابود شود.
                                                                   «هرمان هسه»
  اگر ظواهر هميشه تصوير تمايلات قلبى بود، اگر نجابت فضيلت بود، اگر دستورات ما به عنوان قواعد راهنماى مان به كار مى رفت، اگر فلسفه حقيقى از عنوان فيلسوف جدايى ناپذير بود، زندگى در ميان ما چقدر شيرين بود! اما اين همه صفت بسيار به ندرت همراه با هم يافت مى شود و فضيلت ندرتاً با چنين شكوه عظيمى پيش مى رود. زيور هاى گرانقيمت بر مردى ثروتمند دلالت مى كند و آراستگى بر مردى صاحب ذوق. انسان تندرست و نيرومند با نشانه هاى ديگرى شناخته مى شود در جامه پشمينه كارگر مزرعه و نه در زير جامه زربفت درباريان است كه نيرو و قدرت جسم يافت مى شود. زيور به همين اندازه نيز با فضيلت كه نيرو و قدرت جان است بيگانه است. مرد نيك ورزشكارى است كه از برهنه رقابت كردن لذت مى برد. او همه آن زيورهاى سخيفى را كه مزاحم استفاده از نيروهايش خواهد بود و اغلب آنها جز براى پنهان داشتن نقصى ابداع نشده اند خوار مى شمارد.۱ اين شكوائيه ژان ژاك روسو در طليعه مدرنيته كه اين گونه بر برج عاج اخلاق ويكتوريايى مى تازد مى توانست با كمى دستكارى در دستورى كه تابع يك «اگر» است (اگر چنين بود) به «اى كاش چنين بود» تغيير شكل دهد و از يك موقعيت شورشى و منتقد به يك وضعيت آرمانى و اتوپيايى نقل مكان كند. نقد روسو كه بر شمايلى از يك جامعه يا انسان كامل مى تازد خود دربر گيرنده صورت جديدى از آرمان روسو در جهت شمايلى از خواست در جامه حسى از فقدان و چهره آرزو سامان يافته است. «زمانى پيرمردى را مى شناختم، خيلى بيش از هفتاد سال داشت، چشم هايش بسيار ملايم و مهربان بود چنين به نظر مى رسيد كه همه چيزش همراه با مهربانى و فرزانگى و ملايمت بود. از آن زمان تاكنون، فكر كرده ام كه اگر باز مى گشتم مايل بودم كه مانند او باشم.» (ص۷۱)
فكر كردن به آنچه نيستم. آنچه با انتخاب، توانايى، ضعف و در نهايت آنچه هستيم حذف كرده ايم و آنچه مى توانست در خلال آرزو هايمان به شكل تصويرى دور و بعيد جلوه گر شود. جست وجويى در ميان خواست ها و تقابل ها، پيوستگى ها و رهايى ها ترجيح بين زيبايى و عدم. كنولپ شبيه بخشى عظمى از اين آرزو ها است. او يك كودك بزرگسال است، پرسه گردى كه چون باد بر هر شهر و ديار گذر مى كند و مى توان اسكلتى از سالكان شرقى در لباس و باز خوانى غربى در عمق رفتارش به وضوح ديد. تمام دارايى او دوستانى در شهر هاى مختلف، اطلاعات، اصطلاحات و تكه كلام هايى در مورد حرفه ها و مشاغلى كه به مدد مصاحبت با استادان و همسفران دوران گذشته آموخته به علاوه بيمارى و حس كودكانه و سبكى است در مواجهه با بيمارى و اندوه. اين تمام دارايى  او است. او مردى است كه از استيلاى نشانه ها (وظيفه) رهايى يافته و نقشى را به خود مى پذيرد كه نه براساس موازين و «قرارداد هاى اجتماعى» و نه اخلاق مسلط بلكه براساس رهايى و بازيافت تصوير از انسان بنا شده كه نمى تواند به شكل تصوير مقيد و ثابت فرض شود. «او خود را به دور انداخته بود، علاقه اش را نسبت به همه چيز از دست داده بود و زندگى در انطباق با احساسات او، هيچ چيز از وى نخواسته بود. او به عنوان يك بيگانه و غير خودى زيسته بود، يك بيكاره، يك تماشاچى، كه به هنگام جوانى اش بسيار محبوب بود و در بيمارى و سنين بالا تنها بود.» (ص۱۳۱)
نويسنده پيكر تراشيده كنولپ را از چند زاويه به نمايش مى گذارد. گاهى در قالب دوستى قديمى با او به صحبت مى نشيند و زمانى مثل چشم چرانى پنهان در تاريكى به تعقيبش مى پردازد. جايى پزشكى را طرف گفت وگويش مى كند و گاه سنگتراش يا چرمساز پيرى را و شايد بتوان گفت كه نويسنده قصد داشته تا با عبور داد او در ميان برخورد ها، بارقه اى از حس همراهى و پايان را به تصوير بكشد. «براى من هيچ چيز از آتش بازى در شب زيبا تر نيست. گلوله هاى آتشين آبى و سبز در تاريكى به هوا پرتاب مى شوند و در اوج زيبايى شان سرنگون و نابود مى شوند. وقتى انسان آنها را تماشا مى كند خوشحال است اما در عين حال مى ترسد، زيرا همه چيز در يك لحظه پايان مى يابد. آن خوشحالى و اين ترس همراه يكديگر هستند و زيبايى آن نيز بسيار بيش از آنى است كه اگر دوامش بيشتر بود به نظر مى رسيد.» (ص۷۳)
اين حس كه از عبور دادن تصويرى دور از آنچه مى توانست در زندگى هركس رخ دهد به سئوالات بنيادين دامن مى زند كه نه مى توان به سادگى از كنار آن گذشت و نه مى توان پاسخى روشن و قانع كننده به آن داد. طرح اين موقعيت پاسخ جويانه از هستى كه نويسنده نه مى تواند و نه مى خواهد بر آن پاسخى بيابد وجهى از اين سرگردانى بى پايان و به نوعى طى طريق ازلى- ابدى را موكد مى كند. «فكر كرد كه اگر چند روز ديگر در آنجا بخوابم، ديگر هرگز برنخواهم خاست. ديگر چندان نگران زندگى نبود، در چند سال گذشته جاده بيشتر جذابيتش را براى او از دست داده بود.» (ص ۱۱۸)
پى نوشت:
۱ - گفتار درباره علوم و هنرها. ژان ژاك روسو. عبدالكريم رشيديان.
+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت 19:48 |
يادداشتى درباره مونته ديدو كوه خدا نوشته  ارى دلوكا
                                    176265.jpg
     ژوليا كريستوا با صورت بندى گفتمان منيپه يى (منتسب به منيپوس گاداره فيلسوف قرن سوم ق.م) با گوشه چشمى به مكالمه گرايى باختينى به طرح گسترده اى در ارتباط ستيز جويانه با آنچه تك گويه گرايى حماسى اش مى خواند پرداخته و در راستاى ايده كارناوالى باختين در جهت آزاد سازى سخن از قيود تاريخى اش به سمت فضايى آزاد گرايش عميقى به دام انداختن موقعيت هاى «انحصارى» دارد. او از گوشزد كردن اين نكته فرو گذارى نمى كند كه در حوزه «متون» منيپه يى، گزنده گويى، حديث نفس و ديگر خرده ژانرهاى مجادلاتى مجال جلوه مى يابند، كلام هيچ ابايى از آلودن خود ندارد و به اين ترتيب از بند «ارزش ها»ى از پيش مفروض آزاد مى شود. كلام، بدون تمايز گذارى ميان فضيلت و رذيلت بدون متمايز انگاشتن خود از اين فضيلت و رذيلت آنها را با عنوان آفريده هاى خويش در خود پذيرا مى شود. در اينجا مسائل آكادميك كنار رفته و مسائل «غايى» وجود مطرح مى شوند. تعميم دادن اين نظريات كه سطوح فلسفى عميقى را در مواجهه و شناختى نزديك تر با زبان عامه ممكن مى كند به همان اندازه صراحت هاى غير قابل توضيح دشوارند و اين دشوارى به خاطر برخورد با گره هاى انحصارى است كه از برخورد چند سطح آگاهى و زبان ناشى شده اند مى گويند: «ايتاليايى زبانى است بدون آب دهان درحالى كه ناپلى توى دهن با تف همراه است و كلمه ها را خوب به هم مى چسباند، تف را چسب كلمه ها مى كند. تف براى تخت كفش خوب نيست، اما براى زبان محلى چسب خوبى است. زبان ما هم اصطلاحى دارد كه مى گويد زيگه كلپت ميت شپايژ يعنى با تف چسباندن»
گفتمان منيپه يى متمايل به فضاحت ها و غرابت ها در زبان است. اين نوشتار نوعى ژورناليسم سياسى روزگار خود است و گفتمان آن تعارضات سياسى و ايدئولوژيك آن زمانه را منعكس مى كند [راه افتاد توى كوچه هاى مونته ديدو با دادى كه براى فروش جنسش مى زند و هميشه مرا به خنده مى اندازد «شونه دارم، شونه بزرگ، شونه كوچيك، پهن و باريك، شيپيشواش بيان شونه ببرن.» كه به ناپلى خوب مى شود چون ولنگارى و بى پروايى بهش مى آيد، اما فكر نكنم اگر كسى توى خيابان ها به ايتاليايى داد بزند: «شانه دارم، شانه بزرگ، شانه كوچك، پهن و باريك، شپشوها بيايند شانه بخرند» سرتاسر ايتاليا را هم كه زير پا بگذارد بتواند حتى يك سنجاق سر بفروشد. ص ۵۵]
كريستوا يادآورى مى كند كه نزد باختين كه گفتمان روايى را به گفتمان حماسى مانند مى سازد روايت يك تحريم، يك تك گويه گرايى، يك مقيد سازى رمزگان به يك، به خدا، است. پس گفتمان حماسى گفتمانى مذهبى و خداشناسانه است. همه روايت هاى «رئاليستى» تابع منطق صفر و يك روايت هاى جزمى اند. در حالى كه مكالمه گرايى گفتمان منيپه يى مورد اشاره او، فلسفه عملى نبرد عليه ايده آليسم و متافيزيك مذهبى، نبرد عليه حماسه است. «اگر توى ولايت او بود پينوكيو اسمش مى شد يوسل و به نشانه وفادارى نسبت به كسى كه ساخته بودش همه عمرش چوب باقى مى ماند.۷۱»
البته مسئله اساسى در اينجا حدود روايت گرى در قالب اول شخص است كه مى تواند به شائبه جزميت منجر شود در حالى كه در نوشتار «ارى دلوكا» اين جزميت به واسطه چند سطحى شدن نظام نشانه اى به نسبى سازى متن منتهى شده است. «جيغ و داد و سروصدايى كه مى شنوم ناپلى است، ناپلى حرف مى زنم، اما وقتى مى نويسم ايتاليايى مى نويسم. بابا مى گويد: ايتاليا زندگى مى كنيم اما ايتاليايى نيستيم. براى اينكه به اين زبان حرف بزنيم بايد درس بخوانيم و ياد بگيريمش. مثل اين كه رفته باشى خارج، رفته باشى آمريكا، اما بدون اينكه سفر كرده و رفته باشى. خيلى از ما ها هيچ وقت ايتاليايى حرف نمى زنند و آخرش هم ناپلى مى ميرند.۱۸»
مونته ديدو كوه خدا كه جايزه فمنيا را براى ارى دلوكا به بار آورد به شكل كلى شامل يادداشت هاى پراكنده نوجوانى ناپلى است كه در شرايط ويژه اى قرار دارد. اين ويژگى كه به توليد همان شرايط انحصارى مورد بحث منجر شده در نويسنده اثر نيز قابل رويت است. در يادداشت مترجم مى خوانيم ارى دلوكا متولد ناپل ۱۹۵۰ است كه در آغاز جوانى به فعاليت هاى سياسى رو آورده است و تا ۱۹۷۶ از فعالان گروه چپ افراطى بوده است. او حرفه هاى متعددى از پادويى و كارگرى تا بنايى را پشت سر گذاشته و هنوز هم به حرفه بنايى ادامه مى دهد كه به قول خودش: «به اتكاى آن مى تواند آزادى عملش را حفظ كند». موقعيت راوى نوجوان قصه از چند جهت داراى ويژگى هاى خاص است كه تنهايى به واسطه بيمارى مادر و عدم حضور پدر و نفوذ در اعماق جامعه و برخوردى بى واسطه با سطوح مختلف آگاهى (واقع شدن در بازى هاى زبانى مختلف، به تعبير ويتگن اشتاين) در مواجهه با اصطلاحات و تعابير عامه از آن جمله اند.
[اوسا اريكو بعد روزنامه را جمع كرد و براى اينكه بحث را تمام كند جمله اى را گفت كه يك نجار بايد براى لعنت چشم حسود بگويد: «سن جوزه خودت رندشون كن». يعنى كه يا سن جوزپه، رنده اى بكش و اين چرت و پرت هاى ما را بريز بيرون]
پى نوشت:
كلام، مكالمه و رمان، ژوليا كريستوا، به سوى پسامدرن، تدوين ترجمه پيام يزدانجو، نشر مركز.
+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت 19:36 |