نگاهى به فيلم «به آهستگى»
|
و ناگهان، زن به شكلى غيرمنتظره بعد از خاك سپارى جسدى كه به اشتباه توسط شوهر و بستگانش شناسايى شده بازمى گردد و به صورت نمادين با مردود شمردن تلقى هاى موجود در مورد هويت خود، همسرش را در موقعيت داورى قرار مى دهد و قضاوت بين دو احتمال، بين دو راه، دو انتخاب به روايتى مى انجامد كه بايد دليلى براى خود بيابد. اين قضاوت كه به گونه اى از اعترافات زن نيز متاثر شده مركز همه دغدغه هاى «ميرى» فيلم را در هدف قرار دادن يك مسئله در مناسبات اجتماعى با طرح ايده برخورد بدون عجله و پيش داورى و به گونه اى «به آهستگى» به نمايش مى گذارد.
رفتن زن و كاراكتر اصلى فيلم به مشهد و يافتن نوعى آرامش مى تواند از دو جهت مورد توجه قرار گيرد؛ اول اينكه مشهد مقدس ترين شهر ايرانى است و دوم، نسبت به استان تهران كه ماجرا در آن رخ مى دهد درست در شرق واقع شده است و سفر به شرق با اشراق همراه خواهد بود. اين به شرق رفتن در خيلى دور و خيلى نزديك نيز قابل شناسايى است. جايى كه دو وجهه از تعهد و نگاه منطقى با سويه اى از نگاه شرقى درهم مى آميزد و به بعد ديگرى از شناخت امكان مى دهد. بازى قابل ستايش محمدرضا فروتن نيز از وجوه قابل گفت وگو در «به آهستگى» است هرچند كه با تمام اين حرف ها ايراداتى نيز بر متن فيلم وارد است.
از جمله اين مسائل مى توان به درنيامدن شخصيت زن فيلم اشاره كرد كه از طرفى با نوعى بحران روانى روبه رو است كه تنها نشانه ها از اين بحران را مى توان به صحنه اى از مرور مقدار زيادى دارو به عنوان نشانى به جا مانده از همسر توسط محمود محدود كرد و ضد و نقيض گويى هايى كه اطرافيان را بهانه اى براى اين كتمان و در نهايت هسته مركزى فيلم كه احتياج زيادى به سوءتفاهم خواهد داشت فرض گرفت.
اما در نهايت هرچه به پايان فيلم نزديك تر مى شويم بيشتر با نوعى شتابزدگى در سر هم بندى دلايل و شخصيت ها روبه روييم كه گويى مى خواهند به دليل شمول و تيپيكال بودن خود ما را در وضعيت خاصى قرار دهند. از اين جمله شخصيت و رابطه منجى مثبت آخر فيلم است كه نمى دانم چگونه چيزى به اين نتراشيدگى از آستين نويسنده بيرون زده. شخصيت او چيزى مابين يك مصلح اجتماعى، يك استاد دانشگاه، يك پير طريقت و كمى مايل به رنج ديده اى عاقبت به خير بلاتكليف مانده است و از آن پيچيده تر جنس رابطه او است كه به سرعت با زن گمشده برقرار مى شود. صحنه آشنايى زن با اين شخصيت؟! لحظه اى از اصلاحاتى شتابزده را يادآورى مى كند كه گويى از فرط تكرار در تزريق نوعى تسامح خسته است و بعد لبخند زن فرارى و بعد چند روز اقامت و پرستارى در شرايطى نپخته و سئوال برانگيز.
از طرف ديگر گرايش نويسندگان و كارگردانان به صورتى گسترده در نفوذ به لايه هاى زيرين اجتماع و به نمايش گذاشتن شخصى ترين پستوها و گوشه ها در قالب هاى روايى كه غالباً با نوعى اغراق همراه بوده اند باعث شده تا اين لايه ها به گونه اى در زير فشار اينگونه برداشت ها از پتانسيل «غيريت» و جاذبه آن خالى شده و به شكل روشن ترى بيگانگى لازم را در تكرار يك نوع صدا در برخى آثار از دست داده و دچار نوعى بى تفاوتى در جاذبه و جنس تصوير شده اند.
اين وضعيت در «به آهستگى» به شكل نمادين در صحنه اى كه كارآگاه پليس به قصد جست وجو دامنه سئوالاتش را تا خصوصى ترين زواياى زندگى محمود پيش مى راند عينيت مى يابد. جايى كه محمود به شكلى درمانده از اين استنكاف ها مى گويد: «ديگه چيز خصوصى برامون نمونده.»
+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در یکشنبه 28 خرداد1385 و ساعت
14:59 |

