تبليغاتX
همیشه 2

 

                     Micro-VLA and the resultant lake

 

نگاهی به: متن هایی برای هیچ

ساموئل بکت

علیرضا طاهری عراقی

نشرني

 

 این ویژگی برخی از نويسنده‌هاست که تاريکی نهفته در روياهايمان را پيش چشم گذارند و بدين سان دست به پيشگويی تاريخی بزنند. اينها همواره نويسندگانی نيستند که در نظر ما بالاترين ارج و احترام را دارند. آنها صاحب قريحه‌ای مفرطند، و زندگی آنها را، به سبب افراطشان به خاک سياه می‌نشاند. مسير آنان از کنار قصر فرزانگی می‌گذرد، و چشمانشان خيره بر تلی از خاکستر است. آنها فقط چيزی را می‌بينند که پيشتر ديده‌اند، چيزی را که به طرز هولناکی ديده‌اند؛ چنين است در- خود- مانیِ آنان. ليکن کوريشان اشاره به راه دارد. آنان، به طرزی مرموز، در صف پیشتازان ادبيات جان بر کف می‌نهند.* این سخنان ایهاب حسن دربخشی از"تکه تکه کردن ارفه" که اشاره ای مستقیم به مارکی دوساد دارد بخوبی بیانگر روح افراطی نوشتار بکت نیز هست .البته با درنظر گرفتن این تفاوت اساسی که نیرو و رانه نوشتار بکت نه از رنگ دادن به تخیلی لجام گسیخته بلکه از خلاء و تحریمی سترون شکل می بندد.

چیزی که روشن است نوشتار بکت به بخشی از میراث ادبی جهان بدل شده است و این موقعیت  قابل درک از چیزی که می توان آنرا زیرعنوان نوشتار بکت خواند، دم می زند ودر همین  رابطه ست که منتقدی مثل بلانشو می نویسد: اگر چالش ادبی موفقیت آمیز باشد، خودش به حد یک ضابطه ی ارتباطی تنزل خواهد یافت . از این رو زبان بکت که زمانی به خاطر یاس و بی لطافتی اش درخشش داشت امروزه به عنوان مثالی از میراث ادبی مان  از آن یاد می شود . گرچه این زبان به عنوان اختلالی در زبان و جامعه ی ما پدیدار گشت ، اما اکنون احساس می کنیم که حقیقتا " به فرهنگ ما غنا بخشیده است.

نقطه ثقل، گرانیگاه وبرایند تمام نیروهاي نوشتار بکت در"متن هایی برای هیچ " روی صفر، حفره یا نا کجا آبادی گور مانند نقش می بندد که تمرکز روی این نقطه همواره زمان را در مناسبات تقویمی و تقدم های روایی به بند می کشد.

«هیچ چیز لازم ندارم ، نه اینکه جلوتر بروم ، نه اینکه سرجایم بمانم ، واقعا هیچ کدام برایم فرق نمی کند ، باید پشت کنم به همه اینها ، به تن ، به سر، بگذارم خودشان فیصله اش بدهند ، بگذارم متوقف شوند ، من که نمی توانم، من بودم که باید متوقف می شدم .۶»

در این نوع نوشتار که واکنش تند ی را نسبت هر گونه كنشact))  اتخاذ مي كند  وتمام " برای" ها را که در تعريف هایدگري مترادف با ابزار است با پیوندی فوری به هیچ، سرکوب می کند.

افراط کاری های نویسنده در راه واپاشی و عدم انسجام، ضامن کلام اصیل اوست شاید باید پرسید آیا این رنج است که فشار سکوت بر سخن ، و فشار معکوس سخن بر سکوت را موجب می شود؟

«هر گوشه و کنار خودم را به مرگ وا گذاشته ام ،از گرسنگی، از پیری، مقتول، مغروق ، و تازه بی دلیل ، اغلب بی دلیل از یک نواختی ، جان تازه می دمد نفس آخر ، و بعد اتاق ها مرگ طبیعی ، در تختخوابی گرم ونرم ، زیر انبوه خدایان خانگی و غرو لندهای همیشه گی ، داستان های همیشه گی ، سئوال های همیشه گی ، صاف و ساده اند ، به حد کافی، احمق الاحمقین ، نفرین هرگز، اینقدر احمق نیستم ، یا شاید یادم رفته. 9»

جمله های نا تمام که به فعل نمی رسند از بی انجامی خبر می دهند یا از ضابطه ای ادبی در فراشد تاویل؟  

اگر می توانستم بروم، کجا می رفتم، اگر می توانستم باشم ، کی می بودم ، اگر صدایی داشتم چه می گفتم ، کی این را می گوید که می گوید که منم ؟۲۵ ... کلمات هم، کند،کند ، فاعل قبل از رسیدن به فعل می میرد، کلمات هم دارند متوقف می شوند . بهتراز وقتی است که زندگی وراجی بود ؟ همین است ، همین است ، نیمه پر ۱۲

او سخنگوی يک حيات ساکت است، سخنگوی انزوای کامل و به طرز اجتناب‌ناپذيری بی‌کلام.

این موضوع  دوباره ما را به یاد ساد و واکنش  باتای نسبت به نوشتاراو می اندازد. جایی که حضور وغیاب در آن هر دو، درهیئت کلام جان می گیرند. بکت، بدون ایمان به هنر یا آگاهی انسانی ، بدون بهره گیری از ایدئولوژی یا اصول جزمی ،می خواهد  " اصوات اساسی" خود را به همان شیوه نظم یابی شعری در بطن نوشتارخود ، نظم دهد. نظمی که به هیچ وجه قابل توضیح نبوده و نمی توان با پیروی از اصول کلاسیک با آن به مواجه های دوستانه دست یافت: کلمه ها، کلمه ها، مال من هیچ وقت جز این نبوده ، این هیاهوی درهم سکوت وکلمه ، شکل نا پیدای زندگی من ، که می گویم به پایان رسیده ، یا نیامده ، یا هنوز در جریان است ، بسته به کلمات، به لحظات، کاش ادامه یابد، به همین منوال غریب. ظاهر شدن ها، نگهبا نان ، چه بچه گانه، وغول ، فکرش را بکن گفتم غول ، اصلا می دانم یعنی چه ، معلوم است که نه ، و فاصله ها چه طور پر می شوند ،انگار نمی دانستم ، انگار دو چیز بوده ، چیز دیگری غیر از این چیز ، این چیست ، این نام نا پذیر که هر چه آن را می نامم، و می نامم، و می نامم، فرسوده نمی شود و اسمش را گذاشته ام کلمات.۴۲

بكت در" متن هايي براي  هيچ " به سراغ مولوي ، مالون وپزو و تمام شخصيت هايي كه پيش ز اين آفريده است مي رود و با احضار اين ارواح خود ساخته  همچون آفريدگاري خاموش به نجوايي ميدان مي دهد كه از جايي  دور تر از«من» و«او» به گوش مي رسد نجوايي كه نه از من است ونه ديگري و با همين تر فنند  پرسشي اساسي را پيش مي كشد. پرسش از رواي و طر ح كلي اين ايده كه چه تفاوتي دارد كه چه كسي حرف مي زند ؟ و همين نقطه به گره هايي بدل مي شود كه بعد ها توسط نظريه پردازان به چالش كشيده مي شود . چيزي كه هست پاي نوعي امر خنثي در ميان است نوعي نهيليسم منفعل كه به هر گونه ميل و رانه پاسخ منفي داده و بي نامي را در طرحي از گفتن و گفتن و گفتن از همه چيز وهيچ چيز، به هيچ نگفتن بدل كرده و اين پارادوكس را همچون يك تركيب شاعرانه در فريادي خاموش  تجسد مي بخشيد.  

من اینجا می مانم ، نشسته ،اگر نشسته باشم، اغلب حس می کنم نشسته ام ، بعضی اوقات حس می کنم ایستاده ام ، یکی از این دو ، یا که دراز کشیده ام ، این هم یک امکان دیگر است.

 

 

پی نوشت

*این بخش از " تکه تکه کردن ارفه" نوشته ایهاب حسن"  با نام" ساد زندان آگاهی " و ترجمه سیاوش سرتیپی را می توان( به سختی ) در سایت ادبی" دوات" یافت.

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در شنبه 28 بهمن1385 و ساعت 21:40 |

 

                                             

 

نگاهي به مجموعه شعر: جامائيكا هم كشوري ست...

‌ سروده: الهام ملك پور

نشر: مهرراوش

  خلاقيت ِِ ما تنها در محدوده هاي چارچوب مفهومي تحميل شده اي مي تواند " آزاد باشد" كه در درون آن، دقيقا، مي توانيم "آزادانه حركت كنيم" فقدان اين چارچوب تحميل شده لزوما به صورت يكبار سنگين تحمل ناپذير تجربه مي شود، چون ما را واميدارد توجه خود را مدام روي اين متمركز كنيم كه در برابرهر موقعيت تجربي خاصي كه خود را در آن مي يابيم، چگونه واكنش نشان دهيم. در اين شرايط نوشتن بدون در نظر گرفتن اصلوب هاي پيشين همواره اضطراب آور خواهد ماند.

پيش فرض گرفتن اين نكته كه ما تنها وقتي مي توانيم آزدانه در درون يك زبان بيانديشيم كه به قوانين نحو و گرامر آن تسلط يافته باشيم  ما را به سمت ديواره از اين قواعد سوق مي دهد كه همواره در درك محدوديت هاي توصيفي موثر مي افتند و شاعر را به عنوان بروزدهنده وضعيتي خاص همچون اختلالي در شبكه اي از دلالت ها در كام خود خواهند كشيد. نمود بارز لمس اين ديواره در شعر امروز بيشتر معطوف به بخشي از قواعد است كه گرامر را در وضعيتي كنش مندتر به رخ مي كشد براي مثال كاركرد بالا و توفيق بيشتر حروف اضافه كه صرفا نه به مثابه واژه هاي معنا دار بلكه به شكل كاركردهاي متفاوت ونقش پذير تجربه مي شوند از همين چشم انداز جديد به متن امكان مي گيرد از سوي ديگر اين چهارچوب ها در شعرامروز كه همواره به سمت بي قاعده گي يا حداقل نهان روش پيش تاخته به صورت مضاعفي خود را به رخ مي كشد.  شاعردر اين شرايط همزمان با دو موقعيت پيش فرض گرفته شده دست به گريبان است او بايد چيزي را بيافريند كه بتواند آن را شعر بخواند و از سوي ديگر شكست مداوم قواعد وتجربه هاي پيشين را همچون برگ برنده از شكست پدر خوانده ها بر قامت اين مولود " نو" رسيده بياويزد. سنگيني اين پس زمينه كه خود محدوديتي به غايت سنگين تر از بندگي وزن وقافيه در دوران باستاني ( از اين واژه همه فن حريف كلاسيك خسته شده ام) شعرفارسي به بار آورده است شاعر را همواره در معرض نگاه خيره و اضطراب آوري كه براي او لكنت زاست تنها وا مي گذارد. شاعر مي خواهد بگريزد و خود را به بيرون از اين دايره تنگ پرتاب كند و چيزي كه به دست مي آورد دايره اي كوچكتر وبه مراتب تنگ تر با قواعد ي در خود آشنا و تكرارشده او همچون فرزندي رانده شده است كه فقط به نيمه دوم همان تقابل از سيستمي فراگير قواعد تبعيد شده است. بياييد يكي از درخشان ترين صحنه هايي كه مي تواند در  قالب مثالي شفاف كننده وارد بحث ما شود به ياد بياوريم صحنه اي به ياد ماندني  در "سكوت بره ها" كه همواره توجه منتقدين را به خود جلب كرده است، آنجا كه قاتل بيمار فيلم با دوربين ديد در شب، زن پليس قصه را در وضعيتي كاملا تاريك قرار مي دهد و با بررسي (مشاهده)اين سوژه در دام افتاده به گونه اي لذت ساديسمي  دامن مي زند. شايد بايد به طور صريح به اين اضطراب نگريسته شدن در شعر امروز پرداخته شود وپدر خوانده هاي متن را احضار كرد.

شايد بايد پرسيد چرا اين مجموعه به "استيفن هاوكينگ" وسياه چاله هاي عزيزش تقديم شده واشاره به نام "رضا براهني" در بخشي از يك شعرچه كاركردي جز نوعي تعيين پس زمينه مي تواند داشته باشد؟ يك مجموعه با 48 صفحه و ستون هاي لاغرو مضطرب كه با تحريم شديد مواجه شده اند از كدام مولفه ها استفاده كرده است؟ آيا ايجاز با حذف مترادف است؟  آيا فشار سپيد خواني بر كلمات اين چنين مستاصل وپراكنده بر تعادلي  يك طرفه با كفه اي سنگين به سمت خواننده اشاره دارد؟ حذف، يكي از مولفه هاي اصلي "جاما ئيكا هم كشوري ست..." الهام ملك پور است. حذف دراينجا بيشتر از آن كه به مميزي هاي ديگري بزرگ مرتبط باشد به اضطرابي در زبان شاعر اشاره دارد كه از تحريم قاطعانه توصيف گرايي خبر مي دهد. شاعر
نمي خواهد پنجره اي به جهان خود باز كند و مثل نمونه هاي قبلي  در تقلاي توصيف شهودي غير قابل انتقال دست و پا بزند بلكه بيشتربا دلهره، چشم اميد به كلماتي دارد كه همچون اسم مكان ها ، امكان روايت گري را در فراشد تاويل به خود مي گيرند. سوژه شاعر به نشانه هايي پريشان عاصي و مطرود و غير متمركز واگذاشته شده و هيچ گونه اي از هم ذات پنداري د ر قالب يگانه گي و ارجاع  از خود به جا نمي گذارند. دست هاي زيادي در كارند. درست به همان شكل كه شعر چند صدايي دائيه بر خورد بين پارادايم ها و گفتمان هاي مختلف در متن را در سر مي پروراند در شعر ملك پور اين دست ها و دهان هاي  پنهان همواره در كار حذفند. تا جايي كه اسكلتي رنجور از كلمات به صورت نرباني از كلمات مقطع و مضطرب را به جا گذاشته اند  آنها سيب را گاز زده  و تنها جاي گفتن را در همان حذف ها به گفتن بدل كرده اند. جملات بدون فعل از بخشي از اين دهان ها مي گويند و خط الرسم انشائي از دهاني ديگر و واژه هاي مثل "عرب ، شرم الشيخ، كُزوو،كلاشينكوف، ولگا" و از اين دست واژه ها از دهاني ديگر سخن مي گويند . و در اين ميان جهان تكه تكه شده شاعر ما بين  نشانه ها تاب مي خورد : نمي خواهم از در آسيب شناسي وارد شوم ولي نشانه ها از نوعي اعراض از چهره خبر مي دهند كه مستقيما به نام پدر و رهبري شعر و تعيين خطوط راهبردي آن در وضعيت آوانگارد ادبيات و مخصوصا شعر امروز ايران حكايت دارد. شايد بايد بپذيري كه بدون اين خطوط كلي، خلاقيت معناي خود را از دست داده و شاعر بيشتر از هر چيز دچار اضطراب و پريشان گويي خواهد شد.
كسي مي گفت ما به ماليخوليا يا افيون تازه اي نيازمنديم به ضميري وحدت بخش ونزديك ، شايد كمي حق داشت.

به نشانه ي  تو

تسليم مي شوم

تقديم

زيتوني     را

                كه چشم هاي من

                                آرام

                 آهسته مي خوري

                               آرام

                             در تنم

  تابي كه تاب مرا مي ربايد او

 ببين

ملالي نيست به جز دروي    شما

چاهي 

كه خاك مرا      سوراخ مي كند

+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در جمعه 6 بهمن1385 و ساعت 12:0 |