تبليغاتX
همیشه 2 - سن ميكله يه خروس داشت
يادداشتى درباره مونته ديدو كوه خدا نوشته  ارى دلوكا
                                    176265.jpg
     ژوليا كريستوا با صورت بندى گفتمان منيپه يى (منتسب به منيپوس گاداره فيلسوف قرن سوم ق.م) با گوشه چشمى به مكالمه گرايى باختينى به طرح گسترده اى در ارتباط ستيز جويانه با آنچه تك گويه گرايى حماسى اش مى خواند پرداخته و در راستاى ايده كارناوالى باختين در جهت آزاد سازى سخن از قيود تاريخى اش به سمت فضايى آزاد گرايش عميقى به دام انداختن موقعيت هاى «انحصارى» دارد. او از گوشزد كردن اين نكته فرو گذارى نمى كند كه در حوزه «متون» منيپه يى، گزنده گويى، حديث نفس و ديگر خرده ژانرهاى مجادلاتى مجال جلوه مى يابند، كلام هيچ ابايى از آلودن خود ندارد و به اين ترتيب از بند «ارزش ها»ى از پيش مفروض آزاد مى شود. كلام، بدون تمايز گذارى ميان فضيلت و رذيلت بدون متمايز انگاشتن خود از اين فضيلت و رذيلت آنها را با عنوان آفريده هاى خويش در خود پذيرا مى شود. در اينجا مسائل آكادميك كنار رفته و مسائل «غايى» وجود مطرح مى شوند. تعميم دادن اين نظريات كه سطوح فلسفى عميقى را در مواجهه و شناختى نزديك تر با زبان عامه ممكن مى كند به همان اندازه صراحت هاى غير قابل توضيح دشوارند و اين دشوارى به خاطر برخورد با گره هاى انحصارى است كه از برخورد چند سطح آگاهى و زبان ناشى شده اند مى گويند: «ايتاليايى زبانى است بدون آب دهان درحالى كه ناپلى توى دهن با تف همراه است و كلمه ها را خوب به هم مى چسباند، تف را چسب كلمه ها مى كند. تف براى تخت كفش خوب نيست، اما براى زبان محلى چسب خوبى است. زبان ما هم اصطلاحى دارد كه مى گويد زيگه كلپت ميت شپايژ يعنى با تف چسباندن»
گفتمان منيپه يى متمايل به فضاحت ها و غرابت ها در زبان است. اين نوشتار نوعى ژورناليسم سياسى روزگار خود است و گفتمان آن تعارضات سياسى و ايدئولوژيك آن زمانه را منعكس مى كند [راه افتاد توى كوچه هاى مونته ديدو با دادى كه براى فروش جنسش مى زند و هميشه مرا به خنده مى اندازد «شونه دارم، شونه بزرگ، شونه كوچيك، پهن و باريك، شيپيشواش بيان شونه ببرن.» كه به ناپلى خوب مى شود چون ولنگارى و بى پروايى بهش مى آيد، اما فكر نكنم اگر كسى توى خيابان ها به ايتاليايى داد بزند: «شانه دارم، شانه بزرگ، شانه كوچك، پهن و باريك، شپشوها بيايند شانه بخرند» سرتاسر ايتاليا را هم كه زير پا بگذارد بتواند حتى يك سنجاق سر بفروشد. ص ۵۵]
كريستوا يادآورى مى كند كه نزد باختين كه گفتمان روايى را به گفتمان حماسى مانند مى سازد روايت يك تحريم، يك تك گويه گرايى، يك مقيد سازى رمزگان به يك، به خدا، است. پس گفتمان حماسى گفتمانى مذهبى و خداشناسانه است. همه روايت هاى «رئاليستى» تابع منطق صفر و يك روايت هاى جزمى اند. در حالى كه مكالمه گرايى گفتمان منيپه يى مورد اشاره او، فلسفه عملى نبرد عليه ايده آليسم و متافيزيك مذهبى، نبرد عليه حماسه است. «اگر توى ولايت او بود پينوكيو اسمش مى شد يوسل و به نشانه وفادارى نسبت به كسى كه ساخته بودش همه عمرش چوب باقى مى ماند.۷۱»
البته مسئله اساسى در اينجا حدود روايت گرى در قالب اول شخص است كه مى تواند به شائبه جزميت منجر شود در حالى كه در نوشتار «ارى دلوكا» اين جزميت به واسطه چند سطحى شدن نظام نشانه اى به نسبى سازى متن منتهى شده است. «جيغ و داد و سروصدايى كه مى شنوم ناپلى است، ناپلى حرف مى زنم، اما وقتى مى نويسم ايتاليايى مى نويسم. بابا مى گويد: ايتاليا زندگى مى كنيم اما ايتاليايى نيستيم. براى اينكه به اين زبان حرف بزنيم بايد درس بخوانيم و ياد بگيريمش. مثل اين كه رفته باشى خارج، رفته باشى آمريكا، اما بدون اينكه سفر كرده و رفته باشى. خيلى از ما ها هيچ وقت ايتاليايى حرف نمى زنند و آخرش هم ناپلى مى ميرند.۱۸»
مونته ديدو كوه خدا كه جايزه فمنيا را براى ارى دلوكا به بار آورد به شكل كلى شامل يادداشت هاى پراكنده نوجوانى ناپلى است كه در شرايط ويژه اى قرار دارد. اين ويژگى كه به توليد همان شرايط انحصارى مورد بحث منجر شده در نويسنده اثر نيز قابل رويت است. در يادداشت مترجم مى خوانيم ارى دلوكا متولد ناپل ۱۹۵۰ است كه در آغاز جوانى به فعاليت هاى سياسى رو آورده است و تا ۱۹۷۶ از فعالان گروه چپ افراطى بوده است. او حرفه هاى متعددى از پادويى و كارگرى تا بنايى را پشت سر گذاشته و هنوز هم به حرفه بنايى ادامه مى دهد كه به قول خودش: «به اتكاى آن مى تواند آزادى عملش را حفظ كند». موقعيت راوى نوجوان قصه از چند جهت داراى ويژگى هاى خاص است كه تنهايى به واسطه بيمارى مادر و عدم حضور پدر و نفوذ در اعماق جامعه و برخوردى بى واسطه با سطوح مختلف آگاهى (واقع شدن در بازى هاى زبانى مختلف، به تعبير ويتگن اشتاين) در مواجهه با اصطلاحات و تعابير عامه از آن جمله اند.
[اوسا اريكو بعد روزنامه را جمع كرد و براى اينكه بحث را تمام كند جمله اى را گفت كه يك نجار بايد براى لعنت چشم حسود بگويد: «سن جوزه خودت رندشون كن». يعنى كه يا سن جوزپه، رنده اى بكش و اين چرت و پرت هاى ما را بريز بيرون]
پى نوشت:
كلام، مكالمه و رمان، ژوليا كريستوا، به سوى پسامدرن، تدوين ترجمه پيام يزدانجو، نشر مركز.
+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت 19:36 |