
نگاهي به : وردي كه بره ها مي خوانند
رضا قاسمي
انتشارات خاوران پاريس
« من در خاک انگليس به دنيا آمدم؛ در بيمارستان مسيحیها. حالا اسمش شده است «عيسیبن مريم». نافِ مرا انگليسیها بريدهاند. اين نخستين تکهای بود که از تنم جدا کردند من پيش از آنکه مسلمان بشوم مسيحی بودم. بعد، در يک صبح سرد دی ماه، پدر در گوش راستام اذان گفت و اسم اين گوش را گذاشت رضا. در گوش چپام اقامه گفت و اسم اين گوش را گذاشت سياوش تا من برای ابد سرگردان شوم ميان سه رأس مثلث که يکيش نافِ من است و دو رأسِ ديگرش گوشهای راست و چپام. برای همين است که هی درونِ من آشوب میشود و گيج میخورم ميان اصواتی که از سه سو میآيند و گردباد میشوند درست وسطِ سينه.13»
فكر مي كنم هم چيز با سئوال آغاز مي شود همه چيز از تاريكي مي آيد . از نقطه صفر يا حد اقل از يك حيرت بي پايان .نوشته من هم با چنين چيزي آغاز مي شود با يك سئوال كاملا شخصي و شيطنت آميز . چطورمي شود از تن يك درخت توت قديمي صداي هيز نوازنده كهنه كار ي كه پي غزال گريزپا، بال بال مي زند صداي «جيگرتو...» بيرون كشيد ؟.« يک وقتی، از کنار هر درختی عبور میکردم، اگر توت بود، میگشتم پی صداهايی که زندانیاند توی درخت.38»
سئوال سختي است شايد بايد كمي از تفاوت هاي تعزيه و روحوضي دانست كمي هم به لرزش اروتيكي و خاصي كه در آخر اين جمله مي پيچد توجه كرد و بعد هم از يك اقتصاد پيچيده و توضيح ناپذيري مثل بازار عشوه و غمزه گفت. آيا منطق قدرت در يك حرمسرا منطق سرراست و عادلانه اي است يا بايد نقشه ها را رها كرد و دنبال روابط و الگو هاي زيرميزي گشت. در نهايت اين جا تنها چيزي كه نيست حرف از منطق روراست و شفاف است . و طبيعي است كه در اين فضا همه راها از مسير كج مي گذرند.
« يك پاي ام در علم بود و پاي ديگرم در اسطوره. 19»
فوكو درتولد زندان بعد از اين كه يك فصل تمام، تعذيب جزء به جزء و رعب آور يك محكوم به مرگ را شرح مي دهد، مي نويسد:«مرگ - تعذيب هنر نگهداري زندگي در درد است، آن هم از طريق تقسيم زندگي به «مرگ هزار باره» و رساندن به « شديدترين جان كندن» پيش از آنكه زندگي به پايان رسد. ودر جاي ديگر او اشاره به قانوني مي كند كه طبق آن تعذيب بايد بر قرباني اش نشانه گذاري مي كرد.»
اين نشانه گذاري را مي توان در جاهاي ديگري هم جستجو كرد در ختنه پسران و يا سوراخ كردن گوش دختران هرس كردن يك نهال يا جايي مثل ارايشگاه .
همان طور كه لوي استورس با بررسي نقشهاي كه قبايل بدوي بر چهره مي كشيدند به حقيقت اين اقدامات راه يافته بود و آن را دلالتي بر انسان بودن و به نوعي تزريق فرهنگ بر چهره خام جهان مي پنداشت.
پس تجلي فرهنگ بر طبيعت همواره بر حذف يا تحريم استوار است كه در پي ايجاد يك تغيير يا نشانه بر قامتي است كه از نظر فرهنگي دچار نقص يا خروج از حدود شده است. اين پيوند طبيعت با فر هنگ بهترين نمود خود را در آيين هاي دادرسي، جنسيت و پيدايش كلينيك باز مي شناسد كه فوكو با نگاهي عميق به كشف پيوند هاي اين امر يعني امر فرهنگي و رابطه آن با قدر ت، در سه گانه معروف خود مي پردازد.
مي دانيم كه در آيين دادرسي كلاسيك، شكنجه ابزار خطرناكي ست براي رسيدن به حقيقت و شناخت .تجلي اين باور در واكاوي كالبد اعداد تبديل مي شود به عددي مثل 40 كه راوي رمان از طريق ديالكتيكي كاملا دورني با آن همچون خطوطي كه با تازيانه بر پيكرعريان مي افتند يا خطوط روز شمار يك حبس جانكاه كه لجوجانه بر ديواري نمور نقش مي بندند قصد رسيدن به آن سه تار جادويي را در سر پرورانده است.
آيا تمهيدي در كار است ؟
« كل ادبيات نوعي پالايش است ، يعني تلاشي است كه نويسنده براي دور انداختن آنچه كه بيگانه و «آلوده» به نظر مي رسد انجام مي دهد.كتاب مقدس كه سرشار از رسوم تهذيب نفس است نمونه اي بارز از اين مدعاست» اگر اين سخن كريستوا را در راستاي همان حقيقت درد آلود و كلاسيك كه همواره از مجراي تنگ شكنجه مي گذرد عبور دهيم و كمي حقيقت را به زيباشناسي برده و آنرا با كيفيت و عنصر مطلوب و صفت هاي تفضيلي مترادف كنيم به نتايج مشابهي از كشف يك مازوخيسم پنهان در نفس كنش نوشتن دست خواهيم يافت و به شكل پنهاني ادبيات را در سمتي خواهيم يافت كه فرهنگ را با پيوندي پيچيده به طبيعت متصل مي كند.
نيازي به آوردن مثالي از متن رمان نمي بينم تا اين باور را كه به گونه اي بر همان اعتقاد «گنج بدون رنج» استوار است چهره اي سخت كوشانه بدهم .
ولي چرا عنصر مطلوب همواره چيزي حذف و يا بهتر بگويم پيرايش شده است؟
آيا پيوند فن با بريدن ناف كه توسط يك پزشك انگليسي (دريكي از بيمارستانهاي اصفهان ) صورت گرفته را مي توان با اين باور كه تكنيك، همواره براي ما ايراني ها چيزي وارداتي است پيوند داد؟ معجون عجيبي است اين ايراني كه در گوش راستش چيزي از سنت و باور پدر خوانده شده و در گوش چپ از مفاهيم باستاني وطنش ، او يك محصول مختلط از ديالوگ آشكار و پنهان شكسپير، فردوسي ، محمد و مسيح است كه در پي نوشت ها بروز كرده اند.
كودكي راوي به شهر ي باز مي گردد كه مي توان در آن نمونه اي مينياتوريزه شده از كل جامعه ايراني را ديد. ماهشهر مورد توصيف هولگرام و يا بهتر است بگويم جهاني كوچك شده از آنچه در جامعه آن زمان ديده ايم در خود دارد. خشونت هاي تابع قانون جنگل، برخورد مدرنيسم وارداتي كه از طريق كالا هاي شيك و فيلم هاي تنها سينماي موجود، همچون يك افيون موثر زير پوست پر التهاب شهر تزريق مي شوند و جدال هميشه گي طبقات كه در فاصله گذاري دائمي لين هاي كارگري ، كارمندي و خارجي ها عينيت مي يابند. در اين ميان فرديت كه اصلي ترين مسئله رمان است بروز مي كند. فرديت همان عنصري است كه راوي را ازجمعه ،ش،س، دكتر پانتيه و تمام پيرامونش جدا كرده و با تاكيد بر حذف ها توليد شده است.« پاريس هم شده بود قبرستان؛ نقشهای که انگار يکی تيغ برداشته بود و همينطور تکهتکه از جغرافيايش بريده بود تا فقط همين تکهای بماند که چارديواری آپارتمانم بود. نقطه به نقطهی شهر، هر جا که ردی از او بود، به من میگفت که او رفته است برای ابد؛ که اين تکهها برای ابد حذف شدهاند از نقشهی شهر.»
فانتزي رسيدن به آن سه تار جادويي هم از جمله مسائل اصلي در ارتباط با فرديت و خاص بودگي "وردي كه بره ها مي خوانند" است . مي دانيم كه در فانتزي هميشه با يك شرط سازنده مواجهيم و به گونه اي اين قانون كه مي گويد : «تحقق خيال همواره منوط به يك شرط است» در اين مورد يعني بروز عددي مثل 40 هم صادق است.سوق دادن رمان به سمت فرديت همواره از گذرگاه فانتزي هاي شخصي مي گذرد كه با كدهاي مخصوص، يك قلمرو خاص راتوليد مي كنند كه از گذر گاه ها و ميمزي هاي زيادي مي گذرد كه تابوهاي عمومي فقط بخشي از آن را تشكيل داده اند . بله. سخت است از دست دادن روياها.
از اين ها كه بگذريم زبان قاسمي لحني تلخ و سوگوار انه دارد كه بر چيزي از دست رفته دلالت دارد مي دانيم كه افسردگي يك سوگواري براي ابژه ي دروني از دست رفته است، سوگواري كه با ترديد و خصومت نمود يافته است. صحنه هايي كه مربوط به جمعه مي شوند از اين خصومت نا خود اگاه پرده بر مي داردند.گويي راوي خود نيز به شكل نا خود آگاهي قصد انتقام گيري از خود را دارد . او كه «ش» و «س» را از دست داده و تمام عمر از دست وظايف زناشويي به سمت يك چهار ديواري به اندازه يك حمام گريخته، بهترين چيز براي تراشيدن و دور ريختن را تنها همان چيزي كه در دست دارد مي يابد.« رنده را وارانه ببند توي گيره. چوب را به رنده بكش! 12 »
