تبليغاتX
همیشه 2 - مثل عبور
يادداشتى بر كنولپ اثر هرمان هسه 
              
                     176268.jpg
                                             تاكنون كت سرخ می پوشیدم      
                                             و اكنون كت سياه بايدم پوشيد
                                             تا هفت سال ديگر در همين روز
                                             تا عشقم اندك اندك نابود شود.
                                                                   «هرمان هسه»
  اگر ظواهر هميشه تصوير تمايلات قلبى بود، اگر نجابت فضيلت بود، اگر دستورات ما به عنوان قواعد راهنماى مان به كار مى رفت، اگر فلسفه حقيقى از عنوان فيلسوف جدايى ناپذير بود، زندگى در ميان ما چقدر شيرين بود! اما اين همه صفت بسيار به ندرت همراه با هم يافت مى شود و فضيلت ندرتاً با چنين شكوه عظيمى پيش مى رود. زيور هاى گرانقيمت بر مردى ثروتمند دلالت مى كند و آراستگى بر مردى صاحب ذوق. انسان تندرست و نيرومند با نشانه هاى ديگرى شناخته مى شود در جامه پشمينه كارگر مزرعه و نه در زير جامه زربفت درباريان است كه نيرو و قدرت جسم يافت مى شود. زيور به همين اندازه نيز با فضيلت كه نيرو و قدرت جان است بيگانه است. مرد نيك ورزشكارى است كه از برهنه رقابت كردن لذت مى برد. او همه آن زيورهاى سخيفى را كه مزاحم استفاده از نيروهايش خواهد بود و اغلب آنها جز براى پنهان داشتن نقصى ابداع نشده اند خوار مى شمارد.۱ اين شكوائيه ژان ژاك روسو در طليعه مدرنيته كه اين گونه بر برج عاج اخلاق ويكتوريايى مى تازد مى توانست با كمى دستكارى در دستورى كه تابع يك «اگر» است (اگر چنين بود) به «اى كاش چنين بود» تغيير شكل دهد و از يك موقعيت شورشى و منتقد به يك وضعيت آرمانى و اتوپيايى نقل مكان كند. نقد روسو كه بر شمايلى از يك جامعه يا انسان كامل مى تازد خود دربر گيرنده صورت جديدى از آرمان روسو در جهت شمايلى از خواست در جامه حسى از فقدان و چهره آرزو سامان يافته است. «زمانى پيرمردى را مى شناختم، خيلى بيش از هفتاد سال داشت، چشم هايش بسيار ملايم و مهربان بود چنين به نظر مى رسيد كه همه چيزش همراه با مهربانى و فرزانگى و ملايمت بود. از آن زمان تاكنون، فكر كرده ام كه اگر باز مى گشتم مايل بودم كه مانند او باشم.» (ص۷۱)
فكر كردن به آنچه نيستم. آنچه با انتخاب، توانايى، ضعف و در نهايت آنچه هستيم حذف كرده ايم و آنچه مى توانست در خلال آرزو هايمان به شكل تصويرى دور و بعيد جلوه گر شود. جست وجويى در ميان خواست ها و تقابل ها، پيوستگى ها و رهايى ها ترجيح بين زيبايى و عدم. كنولپ شبيه بخشى عظمى از اين آرزو ها است. او يك كودك بزرگسال است، پرسه گردى كه چون باد بر هر شهر و ديار گذر مى كند و مى توان اسكلتى از سالكان شرقى در لباس و باز خوانى غربى در عمق رفتارش به وضوح ديد. تمام دارايى او دوستانى در شهر هاى مختلف، اطلاعات، اصطلاحات و تكه كلام هايى در مورد حرفه ها و مشاغلى كه به مدد مصاحبت با استادان و همسفران دوران گذشته آموخته به علاوه بيمارى و حس كودكانه و سبكى است در مواجهه با بيمارى و اندوه. اين تمام دارايى  او است. او مردى است كه از استيلاى نشانه ها (وظيفه) رهايى يافته و نقشى را به خود مى پذيرد كه نه براساس موازين و «قرارداد هاى اجتماعى» و نه اخلاق مسلط بلكه براساس رهايى و بازيافت تصوير از انسان بنا شده كه نمى تواند به شكل تصوير مقيد و ثابت فرض شود. «او خود را به دور انداخته بود، علاقه اش را نسبت به همه چيز از دست داده بود و زندگى در انطباق با احساسات او، هيچ چيز از وى نخواسته بود. او به عنوان يك بيگانه و غير خودى زيسته بود، يك بيكاره، يك تماشاچى، كه به هنگام جوانى اش بسيار محبوب بود و در بيمارى و سنين بالا تنها بود.» (ص۱۳۱)
نويسنده پيكر تراشيده كنولپ را از چند زاويه به نمايش مى گذارد. گاهى در قالب دوستى قديمى با او به صحبت مى نشيند و زمانى مثل چشم چرانى پنهان در تاريكى به تعقيبش مى پردازد. جايى پزشكى را طرف گفت وگويش مى كند و گاه سنگتراش يا چرمساز پيرى را و شايد بتوان گفت كه نويسنده قصد داشته تا با عبور داد او در ميان برخورد ها، بارقه اى از حس همراهى و پايان را به تصوير بكشد. «براى من هيچ چيز از آتش بازى در شب زيبا تر نيست. گلوله هاى آتشين آبى و سبز در تاريكى به هوا پرتاب مى شوند و در اوج زيبايى شان سرنگون و نابود مى شوند. وقتى انسان آنها را تماشا مى كند خوشحال است اما در عين حال مى ترسد، زيرا همه چيز در يك لحظه پايان مى يابد. آن خوشحالى و اين ترس همراه يكديگر هستند و زيبايى آن نيز بسيار بيش از آنى است كه اگر دوامش بيشتر بود به نظر مى رسيد.» (ص۷۳)
اين حس كه از عبور دادن تصويرى دور از آنچه مى توانست در زندگى هركس رخ دهد به سئوالات بنيادين دامن مى زند كه نه مى توان به سادگى از كنار آن گذشت و نه مى توان پاسخى روشن و قانع كننده به آن داد. طرح اين موقعيت پاسخ جويانه از هستى كه نويسنده نه مى تواند و نه مى خواهد بر آن پاسخى بيابد وجهى از اين سرگردانى بى پايان و به نوعى طى طريق ازلى- ابدى را موكد مى كند. «فكر كرد كه اگر چند روز ديگر در آنجا بخوابم، ديگر هرگز برنخواهم خاست. ديگر چندان نگران زندگى نبود، در چند سال گذشته جاده بيشتر جذابيتش را براى او از دست داده بود.» (ص ۱۱۸)
پى نوشت:
۱ - گفتار درباره علوم و هنرها. ژان ژاك روسو. عبدالكريم رشيديان.
+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت 19:48 |