
حاشيه اى بر شمع هاى زير آبكش
مجموعه داستان فریبا صدیقیم
«وقتى روى اين عدد تامل مى كنم، احساس لذتى دردناك به من دست مى دهد»
مارسل پروست
آگاهى به اين نكته كه كلمه به عنوان جزء اصلى از زبان و نوشتار بيش از آنكه آشكاركننده رابطه اى مستقيم و صريح با جهان باشد در كار پنهان و حذف كردن است، از آن دست تجربه ها است كه مى تواند در نوشتن يك گزارش ساده از يك مهمانى كوچك شام نيز آشكار شود و احتياج زيادى به درك عميقى از هرمنوتيك و علم تفسير متن ندارد. چيز زيادى براى امتحان اين موضوع لازم نيست. كافى است قلم به دست بگيريد و سعى كنيد با پرداختن به تمام جزئيات شام شب گذشته را با تمام جزئيات و احساساتش به صورت كامل و مشخص توضيح دهيد و سعى كنيد تا جايى كه امكان دارد چيزى را از قلم نيندازيد. با كمى تلاش متوجه خواهيد شد كه با پررنگ كردن هر قسمت و روشن كردن چراغى بر سر هر كلمه باعث حذف يا ناديده گرفتن بخش ديگرى شده ايد و به هيچ شكل ممكنى نمى توان چيزى را هر چند ساده و مشخص در قالب كلمات به صورت كامل بازنمايى كرد. نوشته شما به شكل غيرارادى تحت تاثير عواملى حاشيه اى كه از جهتى برايتان بى اهميت اند به سمت توضيح چيزهايى خواهد لغزيد كه از توضيح و باز كردنش عاجزيد. شكافتن هر يك از اين اجزا شما را به سمت لايه هايى خواهد برد كه از دركى صريح و شفاف به دورند و همواره پيچيدگى هايى را در بيان آنها حس خواهيد كرد كه از نوعى نارسايى از به كارگيرى كلمات خبر مى دهند. حالا فكر كنيد اين گزارش را فردى كه در مقابل شما نشسته و در حال خوردن غذا است بنويسد. فكر مى كنيد يك موضوع (مهمانى شام) ظاهراً مشخص گزارشاتى شبيه به هم خواهد داشت؟ بگذاريد كمى اين روند را رها كنيم و فقط به اين بسنده كنيم كه اين مشكل بزرگترين مشكل قانون به عنوان متنى نه تابع تفسير بلكه تابع انتقال و اجراى دقيق است. بله. در درون هر يك از ما موجودات بى شمارى زندگى مى كنند كه گاهى در سركوب ها و طغيان ها چنان دهان باز مى كنند و زمينى كه بر آن ايستاده ايم را به يك ميدان مين بدل مى كنند كه هر لحظه و هر گام مان را به التهاب و اضطرابى متصل خواهد كرد كه از حضور دوباره مان در خويشتنى خاموش اما ممكن باز يافته ايم. شمع هاى زير آبكش شرح حال اين «من » هاى متعدد و در حاشيه است كه ناگهان و به شكل مهيبى تمام لحظات را به اضطرابى بى پايان وصل كرده اند. اين من هاى درون «گيومه» اين اقليت حاشيه نشين محور يا منبع اين ابهامات و توهمات اند. «به يادم آمد كه يكى از كابوس هاى دوران نوجوانى من اين بود كه در مجلس ختم خنده ام بگيرد و آنقدر اين ترس قدرت داشت كه يك بار در حين گفتن تسليت چنان از ته دل خنديدم كه تا مدت ها از يادآورى آن از شرم و خجالت گريه ام مى گرفت و حالا اين زن به قهقهه مى خنديد. با خود فكر مى كردم كه راستى خنده چه چيزى را فاش مى كند...» (ص ۹۹)
در اين بين «گيومه» ها نقشى محورى را در به دست دادن امكانى براى حضور دو نوع نوشتار (رسمى- محاوره)در متن دارند. از سويى در كار ايجاد تقابل اند و از سوى ديگر به شكلى پنهان نقش مميزى را بازى مى كنند اما چيزى كه از اهميت بيشترى برخوردار است نقش شان به عنوان امكانى براى نمايش اقليتى در كليت متن است: «خشم كه ته نشين مى شد، پرستو دوباره نشسته بود توى ذهنم (پرستو و احساس گناه با هم مى آ مدند هميشه).» (ص ۶۰) اين امكان به خودى خود امكان بالقوه اى است كه از محوريت خاصى برخوردار است. امكانى براى رفتن و بازگشتن. به پايان رساندن و از نو شروع كردن. پايان را به درون كشيدن و محو كردن.
شايد كار نويسنده در اولين قدم شستن عادت تماشا و دستكارى در ديدن ما براى يافتن امكانى براى دوباره ديدن بديهياتى است كه گرد و غبار پستو ها و گوشه ها را به خود گرفته اند. ولى آيا اين امكان باعث نخواهد شد تا براى بار ديگر از خود بپرسيم كه اين روند تا به كجا ممكن خواهد بود؟ آيا اين بازبينى و تفسير امكانات نيز به نقطه اى مسدود در مواجهه با دستوراتى كلى تر نرسيده اند؟ بگذاريد ساده تر بپرسم: اين نگاه كردن و رصد كردن جهان تا كجا مى توانند مانند «شواهدى براى يك نويسنده» به صورت نشانه يا ايده هاى قابل بازيافت در قالب روايت درآيند؟ به طور قطع راز پنهانى در خلال گل كردن هر واژه بر سفيد هاى كاغذ نهفته است؛ رازى كه همزمان و در عين آشكارگى به شكلى مضاعف در حال پنهان كردن قانونى نهان و گريزپا است كه همواره از تيررس كلام به سمت خوانشى بى پايان گريخته است. «در طبيعت قدم مى زنيم. از من پرسيد: صدا را مى شنوى؟ گفتم: آره زيبا مى خوانند. گفت پرنده ها را نمى گويم. خوب گوش كردم، گفتم خش خش برگ ها ؟ نگاهم كرد. گفت: نه نه، عميق تر. گفتم: نمى دانم از چه حرف مى زنى! گفت: زير همه اينها هيچ صدايى نمى شنوى؟ يك صدايى كه صدا نيست ولى صدا است. خيلى قوى تر از صدا است!» (ص ۱۰۷)
سير كلى مجموعه كه شش داستان كوتاه را شامل شده عبورى است از حاشيه به سمت ناتمامى كه حس مشتركى مثل نخى نامرئى در كالبد تمام اجزاى آن پيوستگى درونى بخشيده است. «عجيب است كه آينه مرا مضطرب تر از خودم نشان مى دهد.»(ص ۴۲)
در شمع هاى زير آبكش كلمات در اختيار پنهان كردن حادثه اند. حادثه اى كه به فاجعه مى ماند و از زندگى در دنيايى خوف انگيز خبر مى دهد و كاوش اين لايه ها هميشه ما را به سمت مركزى از اين منبع اضطراب سوق مى دهد.
مارسل پروست
آگاهى به اين نكته كه كلمه به عنوان جزء اصلى از زبان و نوشتار بيش از آنكه آشكاركننده رابطه اى مستقيم و صريح با جهان باشد در كار پنهان و حذف كردن است، از آن دست تجربه ها است كه مى تواند در نوشتن يك گزارش ساده از يك مهمانى كوچك شام نيز آشكار شود و احتياج زيادى به درك عميقى از هرمنوتيك و علم تفسير متن ندارد. چيز زيادى براى امتحان اين موضوع لازم نيست. كافى است قلم به دست بگيريد و سعى كنيد با پرداختن به تمام جزئيات شام شب گذشته را با تمام جزئيات و احساساتش به صورت كامل و مشخص توضيح دهيد و سعى كنيد تا جايى كه امكان دارد چيزى را از قلم نيندازيد. با كمى تلاش متوجه خواهيد شد كه با پررنگ كردن هر قسمت و روشن كردن چراغى بر سر هر كلمه باعث حذف يا ناديده گرفتن بخش ديگرى شده ايد و به هيچ شكل ممكنى نمى توان چيزى را هر چند ساده و مشخص در قالب كلمات به صورت كامل بازنمايى كرد. نوشته شما به شكل غيرارادى تحت تاثير عواملى حاشيه اى كه از جهتى برايتان بى اهميت اند به سمت توضيح چيزهايى خواهد لغزيد كه از توضيح و باز كردنش عاجزيد. شكافتن هر يك از اين اجزا شما را به سمت لايه هايى خواهد برد كه از دركى صريح و شفاف به دورند و همواره پيچيدگى هايى را در بيان آنها حس خواهيد كرد كه از نوعى نارسايى از به كارگيرى كلمات خبر مى دهند. حالا فكر كنيد اين گزارش را فردى كه در مقابل شما نشسته و در حال خوردن غذا است بنويسد. فكر مى كنيد يك موضوع (مهمانى شام) ظاهراً مشخص گزارشاتى شبيه به هم خواهد داشت؟ بگذاريد كمى اين روند را رها كنيم و فقط به اين بسنده كنيم كه اين مشكل بزرگترين مشكل قانون به عنوان متنى نه تابع تفسير بلكه تابع انتقال و اجراى دقيق است. بله. در درون هر يك از ما موجودات بى شمارى زندگى مى كنند كه گاهى در سركوب ها و طغيان ها چنان دهان باز مى كنند و زمينى كه بر آن ايستاده ايم را به يك ميدان مين بدل مى كنند كه هر لحظه و هر گام مان را به التهاب و اضطرابى متصل خواهد كرد كه از حضور دوباره مان در خويشتنى خاموش اما ممكن باز يافته ايم. شمع هاى زير آبكش شرح حال اين «من » هاى متعدد و در حاشيه است كه ناگهان و به شكل مهيبى تمام لحظات را به اضطرابى بى پايان وصل كرده اند. اين من هاى درون «گيومه» اين اقليت حاشيه نشين محور يا منبع اين ابهامات و توهمات اند. «به يادم آمد كه يكى از كابوس هاى دوران نوجوانى من اين بود كه در مجلس ختم خنده ام بگيرد و آنقدر اين ترس قدرت داشت كه يك بار در حين گفتن تسليت چنان از ته دل خنديدم كه تا مدت ها از يادآورى آن از شرم و خجالت گريه ام مى گرفت و حالا اين زن به قهقهه مى خنديد. با خود فكر مى كردم كه راستى خنده چه چيزى را فاش مى كند...» (ص ۹۹)
در اين بين «گيومه» ها نقشى محورى را در به دست دادن امكانى براى حضور دو نوع نوشتار (رسمى- محاوره)در متن دارند. از سويى در كار ايجاد تقابل اند و از سوى ديگر به شكلى پنهان نقش مميزى را بازى مى كنند اما چيزى كه از اهميت بيشترى برخوردار است نقش شان به عنوان امكانى براى نمايش اقليتى در كليت متن است: «خشم كه ته نشين مى شد، پرستو دوباره نشسته بود توى ذهنم (پرستو و احساس گناه با هم مى آ مدند هميشه).» (ص ۶۰) اين امكان به خودى خود امكان بالقوه اى است كه از محوريت خاصى برخوردار است. امكانى براى رفتن و بازگشتن. به پايان رساندن و از نو شروع كردن. پايان را به درون كشيدن و محو كردن.
شايد كار نويسنده در اولين قدم شستن عادت تماشا و دستكارى در ديدن ما براى يافتن امكانى براى دوباره ديدن بديهياتى است كه گرد و غبار پستو ها و گوشه ها را به خود گرفته اند. ولى آيا اين امكان باعث نخواهد شد تا براى بار ديگر از خود بپرسيم كه اين روند تا به كجا ممكن خواهد بود؟ آيا اين بازبينى و تفسير امكانات نيز به نقطه اى مسدود در مواجهه با دستوراتى كلى تر نرسيده اند؟ بگذاريد ساده تر بپرسم: اين نگاه كردن و رصد كردن جهان تا كجا مى توانند مانند «شواهدى براى يك نويسنده» به صورت نشانه يا ايده هاى قابل بازيافت در قالب روايت درآيند؟ به طور قطع راز پنهانى در خلال گل كردن هر واژه بر سفيد هاى كاغذ نهفته است؛ رازى كه همزمان و در عين آشكارگى به شكلى مضاعف در حال پنهان كردن قانونى نهان و گريزپا است كه همواره از تيررس كلام به سمت خوانشى بى پايان گريخته است. «در طبيعت قدم مى زنيم. از من پرسيد: صدا را مى شنوى؟ گفتم: آره زيبا مى خوانند. گفت پرنده ها را نمى گويم. خوب گوش كردم، گفتم خش خش برگ ها ؟ نگاهم كرد. گفت: نه نه، عميق تر. گفتم: نمى دانم از چه حرف مى زنى! گفت: زير همه اينها هيچ صدايى نمى شنوى؟ يك صدايى كه صدا نيست ولى صدا است. خيلى قوى تر از صدا است!» (ص ۱۰۷)
سير كلى مجموعه كه شش داستان كوتاه را شامل شده عبورى است از حاشيه به سمت ناتمامى كه حس مشتركى مثل نخى نامرئى در كالبد تمام اجزاى آن پيوستگى درونى بخشيده است. «عجيب است كه آينه مرا مضطرب تر از خودم نشان مى دهد.»(ص ۴۲)
در شمع هاى زير آبكش كلمات در اختيار پنهان كردن حادثه اند. حادثه اى كه به فاجعه مى ماند و از زندگى در دنيايى خوف انگيز خبر مى دهد و كاوش اين لايه ها هميشه ما را به سمت مركزى از اين منبع اضطراب سوق مى دهد.
+ نوشته شده توسط فرهاد اکبرزاده در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت
19:54 |

